چهارشنبه، 3 جولای 2002
امروز سالگرد مرگ جیم موریسونه. سی و یک سال پیش تو یه همچین روزی یه شاعر بزرگ و یه نابغه راک مرد.

|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱ قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:چهارشنبه، 3 جولای 2002امروز سالگرد مرگ جیم موریسونه. سی و یک سال پیش تو یه همچین روزی یه شاعر بزرگ و یه نابغه راک مرد. چهارشنبه، 3 جولای 2002فعلا که تعطیلات داره خوش می گذره. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:32 نوشت.چهارشنبه، 3 جولای 2002امروز باز کلیدامو جا گذاشته بودم. وقتی برگشتم هیچ کس خونه نبود منم از رو ناچاری رفتم پیاده روی. تصمیم گرفته بودم از هر قدمم لذت ببرم. فهمیدم که خیلی وقته سرمو بالا نگرفتم و اون دوردورا رو نگاه نکردم. همه چیز عمق داشت و تا بینهایت می رفت (یه معلمی داشتیم که ثابت می کرد بینهایت، مرکز زمینه، بعدا واستون اثباتشو می گم). فهمیدم که خیلی وقته به قصد لذت راه نرفتم. فقط می خواستم زودتر به یه جایی برسم. همینجور که می رفتم رسیدم به کوچه ای که توش بزرگ شدم. (از جای فعلی مون چند تا کوچه فاصله داره). سه تا از خونه ها رو خراب کرده بودن و داشتن جاش ساختمونای گنده می ساختن. خونه هایی که همشون قبلا خونه دوستام بود. قدیما یه بلوار خلوت بود که سرتاسرش فقط خونه های دوطبقه پیدا می شد. می شد از پشت بوم ما تا پشت بوم سپهر اینا یه ضرب رفت (همونطور که می رفتیم). ولی حالا دیگه نمی شه. می شد توش با خیال راحت دوچرخه سواری و فوتبال بازی کرد ولی حالا اونقدر شلوغ بود که همش باید مواظب می بودم ماشین بهم نزنه. اون تهش یه میدون بود. بچه ها هنوز دوچرخه سواری می کردن. چقدر بهشون خوش می گذشت. چه بیخیال بودن. ولی به قول امید، تا آدم از یه مرحله رد نشه نمی تونه به اون مرحله درست نگاه کنه، پس اونام، اونقدری که ما فکر می کنیم خیالشون راحت نیست. بعد رسیدم به سوپر حقیقت. قدیما مال علی بود که خودش با دائیم رفیق بود. از وقتی این فریدون سیبیلو اومده اونقدر گرونفروشه که صد ساله طرف مغازه اش نرفتیم. رفتم تو یه بستنی خریدم و برگشتم. همینطور که بستنی می خوردم بد جوری احساس بچگی می کردم. بعد رسیدم خونه خودمون، بازم یه کاری کردم که صد سال بود نکرده بودم، از رو دیوار پریدم تو حیاط. رفتم سراغ شیر آب حیاط. آبش گرم بود و بدمزه. قدیما که موقع بازی آب می خوردیم اصلا این حرفا سرمون نمی شد. می خواستم بشینم رو سکوی کنار حیاط، که قدیما همش جام اونجا بود. باید کلی مواظب می بودم که شلوار سفیدمو کثیف نکنه. بالاخره یکی رسید و درو واسم باز کرد و من اومدم تو خونه. اونوقت بازم یادم رفت که یه موقعی بچه بودم. یه جونور شیطون که همه رو عاصی کرده بوده. شروع کردم به روزنامه خوندن، بعد اخبار دیدم، بعد آنلاین شدم، بعد رفتم سراغ خوندن کتابای آدم بزرگونه، بعد…… چهارشنبه، 3 جولای 2002قدیما به صورت دوره ای یه روز صبح از خواب پا می شدم می دیدم خیلی حالم خوشه، تا شبش حتما باید کلی قر می دادم و آواز می خوندم و می خندیدم وگرنه اصلا خوابم نمی برد. دوره اشم حدودای پونزده روز بود. خیلی وقت بود اینجوری نشده بودم. اونقدر بدبختی داشتم که اصلا وقتی واسه این مسخره بازیا نمی موند. ولی امروز از صبح که پاشدم باز همونجوری بودم. دست و صورت نشسته کامپیوترو روشن کردم و واسه خودم اون آلبوم اول بلک کتزو گذاشتم. آخ که عجب حالی داد. تازه کلی یاد سیدجواد افتادم، طفلی دلم واسش می سوزه. بدجوری خودشو گم کرد. الآن می خوام برم دانشگاه. خدا کنه اگه کسی نمره داده، جوری نباشه که خوشی امروزو از دماغم دربیاره. هر چند می گن که بشر نمره های مدارو داده. ولی می گن نمره منو ندیدن. حالا یا واقعا ندیدن یا نمی خوان بهم بگن. بیشتر از همه امیدم به همینه، اگه نمره اش بد شده باشه حتی ظرفیت خودکشی رو دارم. پ.ن. رفتم دانشگاه. هنوز هیچی معلوم نیست. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:28 نوشت.سهشنبه، 2 جولای 2002شیش ماه گذشت. ولی من هنوز زنده ام. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:02 نوشت.سهشنبه، 2 جولای 2002بابا یکی نیست به این استادا بگه آقای عزیز، خانوم محترم تو که می خوای آدمو بندازی دیگه چرا خودتو سبک می کنی امتحان می گیری؟ یه ضرب بنداز خیال خودتو مارو راحت کن. دوشنبه، 1 جولای 2002دیدین تازگی اراذلو می گیرن پدرشونو در میارن؟ همین ماشین خوشگل سیاها رو می گم. کاش می دادن حداقل یه بوق باهاش می زدیم. ولی انگار اراذل جدید جای تیزی و گرد و این جور چیزا نوار و سی دی تو جیباشون پیدا می شه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:13 نوشت.یکشنبه، 30 ژوئن 2002آخ که آنلاین شدن موقع فینال جام جهانی چه قدر می چسبه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:45 نوشت.یکشنبه، 30 ژوئن 2002آقا من هی می گم این سوسیسه که دارم سرخ می کنم چرا بوی نیمرو می ده، نگو کبابای اون سری رو هنوز از کف ماهیتابه پاک نشسته بودم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:44 نوشت.یکشنبه، 30 ژوئن 2002آدم بی پول باشه، اینترنتش تموم شده باشه، تا جایی که روش شده از اینترنت بروبچه ها خورده باشه، وسط امتحانای پایان ترمش باشه، درساشو گذاشته باشه واسه شب امتحان، مامانش نباشه، …… می شه این وضعی که من الآن دارم. یا یه چیزی تو همین مایه ها. وبلاگش به جهنم، کل زندگیش یه خط در میون می شه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:43 نوشت.شنبه، 29 ژوئن 2002آقا من فکر نمی کردم این همدست مال جادی خودمون باشه. کلی کیف کردم. البته اولش که عکسشو دیدم دهنم این هوا واز موند.(دقیقا این هوا نه کمتر، نه بیشتر) [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:04 نوشت.جمعه، 28 ژوئن 2002راستی یه سوال: چرا اسم این آشغال حال بهم زنی رو که روی صورت ما در میاد گذاشتن محاسن؟ چه حسنی داره که ما نمی دونیم؟ فقط به درد ظاهرسازا می خوره، که باهاش معایبشونو بپوشونن. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.جمعه، 28 ژوئن 2002آ آ آ. حمید جان ببخشید، این یکی رو بدجوری باهات مخالفم. دنیا زشته؟ زشت بودن تو ذاتشه؟ نه! خدایی که کمال مطلقه وقتی چیزی آفریده، از کمال خودش بهش داده، ممکنه مطلق نباشه (که نیست) ولی کامله، ولی زیباست. اون جاهایی که ما زشت می بینیم هم زیباست، فقط چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید. این دیگه خیلی کلیشه ایه ولی واقعیته: سعی کن همیشه نیمه پر لیوان ببینی. ممکنه حتی نیمه نباشه، یه درصد باشه ولی مهم اینه که ما بتونیم اون یه درصد رو ببینیم. دنیا زیباست و عشق هم بخشی از اون زیباییه، نه یک بهانه. به شرطی که واقعا عشق باشه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:07 نوشت.پنجشنبه، 27 ژوئن 2002آقا من اون تبلیغ بالای صفحه رو سرخود برداشتم. اگه کردیت کارد داشتم پولشو بهشون می دادم ولی حالا اینجوری کردم. اگه یه وقت خدای نکرده گیر دادن که می ذارم سر جاش. وگرنه بیخیال تبلیغ. راست می گن ایرانی جماعت باید زور بالا سرش باشه. راستش منم چون دیدم کسی هنوز به احسان چیزی نگفته جرات کردم این کارو بکنم. طریقه این عمل خائنانه رو هم اینجا توضیح نمی دم چون اگه قرار باشه همه اون تبلیغو وردارن که بلاگر ورشکست می شه و ما آلاخون والاخون. ولی اگه یه ذره حواستونو جمع کنین با خوندن source این صفحه باید بفهمین چی به چیه. همونطور که خودم دفعه اول یاد گرفتمش. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:43 نوشت.پنجشنبه، 27 ژوئن 2002من از همون اولشم گفته بودم که فینال مال آلمان و برزیله، هر دوشونم دوست دارم. هر کدومم قهرمان بشه خوشحال می شم. ولی به خاطر پیشوا هم که شده اگه آلمان قهرمان بشه (که احتمالشم کمتره) خوشحال تر می شم. بعدم حالا که قراره همه دعاهای من مستجاب بشه، دعا می کنم رونالدینهو یه گل بزنه که بهاره هم این وسط خوشحال بشه. ولی با عرض معذرت از سمن خانوم که احتمالا یه پیتزا باید بدن اونجوری. حمیدم که فکر کنم طرف برزیل باشه. از بقیه خبر ندارم. آها مهدی رو هم می دونم که برزیلیه. البته من و مهدی نداریم که، خودم تا حالا صد دفعه سر کلاس متون اسلامی جاش حاضر زدم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:53 نوشت.پنجشنبه، 27 ژوئن 2002بابا حمید خان بیخیال، این که عیب نداره. بد اونه که تو کوچه خلوت با عرض شیش متر اونقدر دنده عقب بری که محکم بکوبی به دیوار. تازه برو خدا رو شکر کن، چون بابای من تو عمرش تصادف نکرده محاله بیاد منو دلداری بده. هیچم چاق نشدی، اون وزن لباسات بوده. ریشم که گذاشتی صورتت خیلی لاغر به نظر میاد. یه کم به خودت برس عزیز من. ببین من دیروز خواستم یه کم به خودم برسم، خواستم موهای پشت سرمو کوتاه کنم زدم یه تیکه اشو گر کردم. بعدشم خواستم یه کم ریشامو بیارم پایین که زدم دوطرفشو نامیزون کردم حالا هر کار می کنم درست نمی شه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:52 نوشت.پنجشنبه، 27 ژوئن 2002الآن تو این گفتگوی پزشکی کانال شیش بحثشون راجب روان درمانی تحلیلی بود. عجب چیز جالبی بود. کارشون اینه که رو ناخود آگاه آدم کار می کنن و مشکلاتی رو که از ناخودآگاه به وجود میاد سعی می کنن درمان کنن. پنجشنبه، 27 ژوئن 2002انسان چهار بعدی آفریده شده و مسوول رفتار خودش تو هر چهار تا بعده، ولی فقط تو سه بعد قدرت مانور داره. یعنی بابت چیزی که اختیارشو نداره باید جواب پس بده؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:26 نوشت.پنجشنبه، 27 ژوئن 2002آیدین! خسته شدی؟ یک صدمشم نگذشته، به همین زودی بریدی؟ به همین زودی شونه هات خم شد؟ هیچ فکر کردی آدمی که اول راه به نفس نفس بیفته تا آخر راه می خواد چه خاکی تو سرش بریزه؟ ها؟ پاشو، دستتو بده من و بلند شو، پشت سرتو نگاه نکن، راه بیفت برو جلو، آره منم می دونم که می تونستی با نفس بیشتر از این راه بری، ولی حالا که نشده. می خوای چی کار کنی؟ می خوای همینجوری بشینی این گوشه و غصه اشو بخوری؟ شرایطتو قبول کن و با همون شرایط راه برو، اگه قرار بود همه چی درست باشه که دیگه راه رفتن هنر نبود. عمه بزرگ منم می تونست این کارو بکنه. سهشنبه، 25 ژوئن 2002راستی کسی اینترنت نامحدود مجانی سراغ نداره؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:45 نوشت.
| ||||