مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: خیلی وقت پیش
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

دوشنبه، 15 جولای 2002     

DELETED
از این به بعدم کسی حق نداره حرف نا امید کننده تو این یه وجب جا بزنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:47 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 14 جولای 2002     

گند بزنن این زندگی نکبتی رو. از دیروز صبح همش خواب بودم تا امروز صبح. بعد یه سر رفتم دانشگاه دنبال نمره هام که معلوم شده تو دو تا درسی که از همه بیشتر ادعام می شد از همه کمتر نمره گرفتم و خلاصه اوضاعم خیلی تعریفی نداره. یکی بخاطر اون کچل رذل بی سواد اون یکی هم به خاطر سرور گیجای دو عالم. حالا از فردا باید در بدر دنبال یه قرون نمره باشم که مشروط نشم. خلاصه اینکه با من حرف نزنین که اعصابم شدیدا خورده. اگرم دیگه ازم خبری نشد معنیش اینه که خودکشیم موفق بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:30 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 13 جولای 2002     

ما بر گشتیم ایشالا از چند ساعت دیگه شروع می کنم به دری وری گفتن، هرچند یه هفته هستش که دارم صبح تا شب دری وری می گم. یه سفرنامه هم نوشتم به عنوان سوغاتی. ایشالا هر روزشو یه روز می نویسم اینجا تا یه هفته. فعلا با اجزه برم یه دوشی بگیرم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:50 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 5 جولای 2002     

این بلاگر فعلا داره مسخره بازی در میاره. منم می خوام برم بخوابم. دیگه فکر نکنم برسم اینا رو دستکاری کنم. این نظر خواهی و قالب من و قالب اون هر ایرادی داره به بزرگی خودتون ببخشین تا هفته دیگه که من برگردم. درضمن ممنون می شم که ایرادای تابلوشو واسم میل کنین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 5 جولای 2002     

آخرش نفهمیدیم این نظرخواهی درست شد یا نه. می خوام قبل از رفتنم نتیجه اشو ببینم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:49 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 5 جولای 2002     

آقا من ممکنه از فردا تا یه هفته برم مسافرت و از این دست مسایل. البته ممکنه چون ظرفیتشون پر شده من دارم همینجوری سرمو می اندازم پایین و می رم. البته یه وقتم دیدین رفتم و از اون طرف برگشتنم یه ماه طول کشید چون اردو های دانشگاه مهمترین خاصیتشون اینه که هیچ چیزش حساب کتاب نداره. خلاصه اینکه اگه خوبی، بدی دیدین حلال کنین دیگه.
اگر بار گران بودیم رفتیم
وگر نامهربان بودیم رفتیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:08 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 5 جولای 2002     

خدا! تو یه خدای بدی. همیشه وقتی آدم داره تو اوج سیر می کنه، وقتی خوشه، یه کاری می کنی که خوشیش از دلش در بیاد. اونم خیلی زود.
خدا! تو یه خدای خوب معرکه ای. چون هیچ وقت اجازه نمی دی که آدم، (حیوون مسخره ای که آفریدی) اونقدر اوج بگیره که خودشو گم کنه. نمی ذاری به خودش مغرور بشه. اونایی که شدن واقعا خر بودن دیگه. اونقدر خوبی که خیلی زود بهش یادآوری می کنی: “این نیز بگذرد”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:26 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 4 جولای 2002     

یه روز پرتقالی؟ نمی دونم چرا همیشه از پرتقال، پوستش و هسته هاش به من می رسه. پوستش که تلخه. هسته هاشم که سفتن و جویده نمی شن. فقط می تونم امیدوار باشم که اون هسته ها یه موقعی تو دلم جوونه بزنن و یه درخت پرتقال با یه عالمه میوه در بیاد تو دلم. قول می دم اون پرتقالا رو با همه قسمت کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:15 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 4 جولای 2002     

دیدین این پتو هایی رو که می کشن رو بچه کوچولوا؟ بافتنیا رو می گم. یه دونه از اونا دارم که مال بچگی خودم بوده. شبا اگه بغلم نباشه به زور خوابم می بره. نمی دونم چرا دارم اینو اینجا می گم. نمی دونم چرا می خوام همه بدونن من هرشب تنهاییمو با کی قسمت می کنم. تنها کسی که تو این بیست سال همیشه همراهم بوده و هیچ وقت ترکم نکرده…….

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:53 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 3 جولای 2002     

امروز سالگرد مرگ جیم موریسونه. سی و یک سال پیش تو یه همچین روزی یه شاعر بزرگ و یه نابغه راک مرد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:49 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 3 جولای 2002     

فعلا که تعطیلات داره خوش می گذره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:32 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 3 جولای 2002     

امروز باز کلیدامو جا گذاشته بودم. وقتی برگشتم هیچ کس خونه نبود منم از رو ناچاری رفتم پیاده روی. تصمیم گرفته بودم از هر قدمم لذت ببرم. فهمیدم که خیلی وقته سرمو بالا نگرفتم و اون دوردورا رو نگاه نکردم. همه چیز عمق داشت و تا بینهایت می رفت (یه معلمی داشتیم که ثابت می کرد بینهایت، مرکز زمینه، بعدا واستون اثباتشو می گم). فهمیدم که خیلی وقته به قصد لذت راه نرفتم. فقط می خواستم زودتر به یه جایی برسم. همینجور که می رفتم رسیدم به کوچه ای که توش بزرگ شدم. (از جای فعلی مون چند تا کوچه فاصله داره). سه تا از خونه ها رو خراب کرده بودن و داشتن جاش ساختمونای گنده می ساختن. خونه هایی که همشون قبلا خونه دوستام بود. قدیما یه بلوار خلوت بود که سرتاسرش فقط خونه های دوطبقه پیدا می شد. می شد از پشت بوم ما تا پشت بوم سپهر اینا یه ضرب رفت (همونطور که می رفتیم). ولی حالا دیگه نمی شه. می شد توش با خیال راحت دوچرخه سواری و فوتبال بازی کرد ولی حالا اونقدر شلوغ بود که همش باید مواظب می بودم ماشین بهم نزنه. اون تهش یه میدون بود. بچه ها هنوز دوچرخه سواری می کردن. چقدر بهشون خوش می گذشت. چه بیخیال بودن. ولی به قول امید، تا آدم از یه مرحله رد نشه نمی تونه به اون مرحله درست نگاه کنه، پس اونام، اونقدری که ما فکر می کنیم خیالشون راحت نیست. بعد رسیدم به سوپر حقیقت. قدیما مال علی بود که خودش با دائیم رفیق بود. از وقتی این فریدون سیبیلو اومده اونقدر گرونفروشه که صد ساله طرف مغازه اش نرفتیم. رفتم تو یه بستنی خریدم و برگشتم. همینطور که بستنی می خوردم بد جوری احساس بچگی می کردم. بعد رسیدم خونه خودمون، بازم یه کاری کردم که صد سال بود نکرده بودم، از رو دیوار پریدم تو حیاط. رفتم سراغ شیر آب حیاط. آبش گرم بود و بدمزه. قدیما که موقع بازی آب می خوردیم اصلا این حرفا سرمون نمی شد. می خواستم بشینم رو سکوی کنار حیاط، که قدیما همش جام اونجا بود. باید کلی مواظب می بودم که شلوار سفیدمو کثیف نکنه. بالاخره یکی رسید و درو واسم باز کرد و من اومدم تو خونه. اونوقت بازم یادم رفت که یه موقعی بچه بودم. یه جونور شیطون که همه رو عاصی کرده بوده. شروع کردم به روزنامه خوندن، بعد اخبار دیدم، بعد آنلاین شدم، بعد رفتم سراغ خوندن کتابای آدم بزرگونه، بعد……
خلاصه اینکه من نوستالژی کودکی گرفتم، بد دردیه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:31 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 3 جولای 2002     

قدیما به صورت دوره ای یه روز صبح از خواب پا می شدم می دیدم خیلی حالم خوشه، تا شبش حتما باید کلی قر می دادم و آواز می خوندم و می خندیدم وگرنه اصلا خوابم نمی برد. دوره اشم حدودای پونزده روز بود. خیلی وقت بود اینجوری نشده بودم. اونقدر بدبختی داشتم که اصلا وقتی واسه این مسخره بازیا نمی موند. ولی امروز از صبح که پاشدم باز همونجوری بودم. دست و صورت نشسته کامپیوترو روشن کردم و واسه خودم اون آلبوم اول بلک کتزو گذاشتم. آخ که عجب حالی داد. تازه کلی یاد سیدجواد افتادم، طفلی دلم واسش می سوزه. بدجوری خودشو گم کرد. الآن می خوام برم دانشگاه. خدا کنه اگه کسی نمره داده، جوری نباشه که خوشی امروزو از دماغم دربیاره. هر چند می گن که بشر نمره های مدارو داده. ولی می گن نمره منو ندیدن. حالا یا واقعا ندیدن یا نمی خوان بهم بگن. بیشتر از همه امیدم به همینه، اگه نمره اش بد شده باشه حتی ظرفیت خودکشی رو دارم.

پ.ن. رفتم دانشگاه. هنوز هیچی معلوم نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:28 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 2 جولای 2002     

شیش ماه گذشت. ولی من هنوز زنده ام.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:02 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 2 جولای 2002     

بابا یکی نیست به این استادا بگه آقای عزیز، خانوم محترم تو که می خوای آدمو بندازی دیگه چرا خودتو سبک می کنی امتحان می گیری؟ یه ضرب بنداز خیال خودتو مارو راحت کن.
من این ترم چون نمی خواستم دیگه مثل ترم پیش بشم (که به خاطر یه سری اشتباه مسخره یه کوچولو مشروط شدم.) از اول ترم واقعا درس خونده بودم (به جز الکترونیک).
پنج تا دونه امتحان داشتم این ترم. اولیش که یه آزمایشگاه بود که خیالم از بابتش کاملا راحته که یه نمره خوب می گیرم. دومیش مدار بود که فکر کنم نمره کامل از پایان ترمم بگیرم. بعدش الکترونیک بود که اونجور که باید نخونده بودم ولی وضعم اونقدرام بد نبود که خب بد دادم امتحانو. ولی اونقدر خیالم از بابت درسای دیگه (مخصوصا دوتای آخر) راحت بود که خودمو ناراحت نکردم. گفتم حتی اگه بیفتم بازم نمی تونه معدلمو خراب کنه. بعد رسیدیم به دو تا درسی که ترم پیش باعث شده بودن مشروط بشم و این ترم ادعام می شد روشون.
اول ریاضی بود که از میان ترمم نمره کامل ورقه داشتم. از کوئیزامم بیشتر نمره اشو داشتم. یعنی کلا هشت از ده نمره داشتم. بعد مهندس مهنوش معتمدی آذری که گیج ترین، نفهم ترین، احمق ترین موجودیه که از نوع بشر به هم رسیده تا حالا، امتحانی گرفت که الآن نگرانم حتی نتونم از این ده نمره دو تا بگیرم که درسم پاس شه. بعدم رسیدیم به الکترومغناطیس که ترم پیش سر لجبازی دکتر کامیاب جونم افتادم. برای پایان ترم واقعا می تونستم ادعا کنم که از همه بیشتر بلدم این درسو، دیروز امتحانی دادم که نهایتا بتونم دوازده بگیرم ازش که معدلمو خراب نکنه. تازه فکر کنم بازم از همه بهتر داده باشم امتحانمو. عزیز خان ببخشینا ولی باباتون این ترم خیلی امتحان سختی گرفته بودن. حالا هرچی می خوای بگی بگو. آخه کجاش آسون بود این امتحان؟ اگه کمتر درس خونده بودم اینقدر نمی سوختم.
خلاصه اینکه حسابی دعا کنین برام. اگه این ترمم مشروط بشم واقعا بحرانی می شه وضعم. باید برم بمیرم دیگه. از فردا باید برم دانشکده آویزون این استاد اون استاد بشم که هرکدوم نیم نمره بهم بدن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:01 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 1 جولای 2002     

دیدین تازگی اراذلو می گیرن پدرشونو در میارن؟ همین ماشین خوشگل سیاها رو می گم. کاش می دادن حداقل یه بوق باهاش می زدیم. ولی انگار اراذل جدید جای تیزی و گرد و این جور چیزا نوار و سی دی تو جیباشون پیدا می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:13 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 30 ژوئن 2002     

آخ که آنلاین شدن موقع فینال جام جهانی چه قدر می چسبه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:45 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 30 ژوئن 2002     

آقا من هی می گم این سوسیسه که دارم سرخ می کنم چرا بوی نیمرو می ده، نگو کبابای اون سری رو هنوز از کف ماهیتابه پاک نشسته بودم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:44 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 30 ژوئن 2002     

آدم بی پول باشه، اینترنتش تموم شده باشه، تا جایی که روش شده از اینترنت بروبچه ها خورده باشه، وسط امتحانای پایان ترمش باشه، درساشو گذاشته باشه واسه شب امتحان، مامانش نباشه، …… می شه این وضعی که من الآن دارم. یا یه چیزی تو همین مایه ها. وبلاگش به جهنم، کل زندگیش یه خط در میون می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:43 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 29 ژوئن 2002     

آقا من فکر نمی کردم این همدست مال جادی خودمون باشه. کلی کیف کردم. البته اولش که عکسشو دیدم دهنم این هوا واز موند.(دقیقا این هوا نه کمتر، نه بیشتر)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:04 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002