دوشنبه، 15 جولای 2002
DELETED
از این به بعدم کسی حق نداره حرف نا امید کننده تو این یه وجب جا بزنه.
|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: خیلی وقت پیش قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:دوشنبه، 15 جولای 2002DELETED یکشنبه، 14 جولای 2002گند بزنن این زندگی نکبتی رو. از دیروز صبح همش خواب بودم تا امروز صبح. بعد یه سر رفتم دانشگاه دنبال نمره هام که معلوم شده تو دو تا درسی که از همه بیشتر ادعام می شد از همه کمتر نمره گرفتم و خلاصه اوضاعم خیلی تعریفی نداره. یکی بخاطر اون کچل رذل بی سواد اون یکی هم به خاطر سرور گیجای دو عالم. حالا از فردا باید در بدر دنبال یه قرون نمره باشم که مشروط نشم. خلاصه اینکه با من حرف نزنین که اعصابم شدیدا خورده. اگرم دیگه ازم خبری نشد معنیش اینه که خودکشیم موفق بوده. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:30 نوشت.شنبه، 13 جولای 2002ما بر گشتیم ایشالا از چند ساعت دیگه شروع می کنم به دری وری گفتن، هرچند یه هفته هستش که دارم صبح تا شب دری وری می گم. یه سفرنامه هم نوشتم به عنوان سوغاتی. ایشالا هر روزشو یه روز می نویسم اینجا تا یه هفته. فعلا با اجزه برم یه دوشی بگیرم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:50 نوشت.جمعه، 5 جولای 2002این بلاگر فعلا داره مسخره بازی در میاره. منم می خوام برم بخوابم. دیگه فکر نکنم برسم اینا رو دستکاری کنم. این نظر خواهی و قالب من و قالب اون هر ایرادی داره به بزرگی خودتون ببخشین تا هفته دیگه که من برگردم. درضمن ممنون می شم که ایرادای تابلوشو واسم میل کنین. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.جمعه، 5 جولای 2002آخرش نفهمیدیم این نظرخواهی درست شد یا نه. می خوام قبل از رفتنم نتیجه اشو ببینم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:49 نوشت.جمعه، 5 جولای 2002آقا من ممکنه از فردا تا یه هفته برم مسافرت و از این دست مسایل. البته ممکنه چون ظرفیتشون پر شده من دارم همینجوری سرمو می اندازم پایین و می رم. البته یه وقتم دیدین رفتم و از اون طرف برگشتنم یه ماه طول کشید چون اردو های دانشگاه مهمترین خاصیتشون اینه که هیچ چیزش حساب کتاب نداره. خلاصه اینکه اگه خوبی، بدی دیدین حلال کنین دیگه. جمعه، 5 جولای 2002خدا! تو یه خدای بدی. همیشه وقتی آدم داره تو اوج سیر می کنه، وقتی خوشه، یه کاری می کنی که خوشیش از دلش در بیاد. اونم خیلی زود. پنجشنبه، 4 جولای 2002یه روز پرتقالی؟ نمی دونم چرا همیشه از پرتقال، پوستش و هسته هاش به من می رسه. پوستش که تلخه. هسته هاشم که سفتن و جویده نمی شن. فقط می تونم امیدوار باشم که اون هسته ها یه موقعی تو دلم جوونه بزنن و یه درخت پرتقال با یه عالمه میوه در بیاد تو دلم. قول می دم اون پرتقالا رو با همه قسمت کنم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:15 نوشت.پنجشنبه، 4 جولای 2002دیدین این پتو هایی رو که می کشن رو بچه کوچولوا؟ بافتنیا رو می گم. یه دونه از اونا دارم که مال بچگی خودم بوده. شبا اگه بغلم نباشه به زور خوابم می بره. نمی دونم چرا دارم اینو اینجا می گم. نمی دونم چرا می خوام همه بدونن من هرشب تنهاییمو با کی قسمت می کنم. تنها کسی که تو این بیست سال همیشه همراهم بوده و هیچ وقت ترکم نکرده……. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:53 نوشت.چهارشنبه، 3 جولای 2002امروز سالگرد مرگ جیم موریسونه. سی و یک سال پیش تو یه همچین روزی یه شاعر بزرگ و یه نابغه راک مرد. چهارشنبه، 3 جولای 2002فعلا که تعطیلات داره خوش می گذره. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:32 نوشت.چهارشنبه، 3 جولای 2002امروز باز کلیدامو جا گذاشته بودم. وقتی برگشتم هیچ کس خونه نبود منم از رو ناچاری رفتم پیاده روی. تصمیم گرفته بودم از هر قدمم لذت ببرم. فهمیدم که خیلی وقته سرمو بالا نگرفتم و اون دوردورا رو نگاه نکردم. همه چیز عمق داشت و تا بینهایت می رفت (یه معلمی داشتیم که ثابت می کرد بینهایت، مرکز زمینه، بعدا واستون اثباتشو می گم). فهمیدم که خیلی وقته به قصد لذت راه نرفتم. فقط می خواستم زودتر به یه جایی برسم. همینجور که می رفتم رسیدم به کوچه ای که توش بزرگ شدم. (از جای فعلی مون چند تا کوچه فاصله داره). سه تا از خونه ها رو خراب کرده بودن و داشتن جاش ساختمونای گنده می ساختن. خونه هایی که همشون قبلا خونه دوستام بود. قدیما یه بلوار خلوت بود که سرتاسرش فقط خونه های دوطبقه پیدا می شد. می شد از پشت بوم ما تا پشت بوم سپهر اینا یه ضرب رفت (همونطور که می رفتیم). ولی حالا دیگه نمی شه. می شد توش با خیال راحت دوچرخه سواری و فوتبال بازی کرد ولی حالا اونقدر شلوغ بود که همش باید مواظب می بودم ماشین بهم نزنه. اون تهش یه میدون بود. بچه ها هنوز دوچرخه سواری می کردن. چقدر بهشون خوش می گذشت. چه بیخیال بودن. ولی به قول امید، تا آدم از یه مرحله رد نشه نمی تونه به اون مرحله درست نگاه کنه، پس اونام، اونقدری که ما فکر می کنیم خیالشون راحت نیست. بعد رسیدم به سوپر حقیقت. قدیما مال علی بود که خودش با دائیم رفیق بود. از وقتی این فریدون سیبیلو اومده اونقدر گرونفروشه که صد ساله طرف مغازه اش نرفتیم. رفتم تو یه بستنی خریدم و برگشتم. همینطور که بستنی می خوردم بد جوری احساس بچگی می کردم. بعد رسیدم خونه خودمون، بازم یه کاری کردم که صد سال بود نکرده بودم، از رو دیوار پریدم تو حیاط. رفتم سراغ شیر آب حیاط. آبش گرم بود و بدمزه. قدیما که موقع بازی آب می خوردیم اصلا این حرفا سرمون نمی شد. می خواستم بشینم رو سکوی کنار حیاط، که قدیما همش جام اونجا بود. باید کلی مواظب می بودم که شلوار سفیدمو کثیف نکنه. بالاخره یکی رسید و درو واسم باز کرد و من اومدم تو خونه. اونوقت بازم یادم رفت که یه موقعی بچه بودم. یه جونور شیطون که همه رو عاصی کرده بوده. شروع کردم به روزنامه خوندن، بعد اخبار دیدم، بعد آنلاین شدم، بعد رفتم سراغ خوندن کتابای آدم بزرگونه، بعد…… چهارشنبه، 3 جولای 2002قدیما به صورت دوره ای یه روز صبح از خواب پا می شدم می دیدم خیلی حالم خوشه، تا شبش حتما باید کلی قر می دادم و آواز می خوندم و می خندیدم وگرنه اصلا خوابم نمی برد. دوره اشم حدودای پونزده روز بود. خیلی وقت بود اینجوری نشده بودم. اونقدر بدبختی داشتم که اصلا وقتی واسه این مسخره بازیا نمی موند. ولی امروز از صبح که پاشدم باز همونجوری بودم. دست و صورت نشسته کامپیوترو روشن کردم و واسه خودم اون آلبوم اول بلک کتزو گذاشتم. آخ که عجب حالی داد. تازه کلی یاد سیدجواد افتادم، طفلی دلم واسش می سوزه. بدجوری خودشو گم کرد. الآن می خوام برم دانشگاه. خدا کنه اگه کسی نمره داده، جوری نباشه که خوشی امروزو از دماغم دربیاره. هر چند می گن که بشر نمره های مدارو داده. ولی می گن نمره منو ندیدن. حالا یا واقعا ندیدن یا نمی خوان بهم بگن. بیشتر از همه امیدم به همینه، اگه نمره اش بد شده باشه حتی ظرفیت خودکشی رو دارم. پ.ن. رفتم دانشگاه. هنوز هیچی معلوم نیست. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:28 نوشت.سهشنبه، 2 جولای 2002شیش ماه گذشت. ولی من هنوز زنده ام. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:02 نوشت.سهشنبه، 2 جولای 2002بابا یکی نیست به این استادا بگه آقای عزیز، خانوم محترم تو که می خوای آدمو بندازی دیگه چرا خودتو سبک می کنی امتحان می گیری؟ یه ضرب بنداز خیال خودتو مارو راحت کن. دوشنبه، 1 جولای 2002دیدین تازگی اراذلو می گیرن پدرشونو در میارن؟ همین ماشین خوشگل سیاها رو می گم. کاش می دادن حداقل یه بوق باهاش می زدیم. ولی انگار اراذل جدید جای تیزی و گرد و این جور چیزا نوار و سی دی تو جیباشون پیدا می شه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:13 نوشت.یکشنبه، 30 ژوئن 2002آخ که آنلاین شدن موقع فینال جام جهانی چه قدر می چسبه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:45 نوشت.یکشنبه، 30 ژوئن 2002آقا من هی می گم این سوسیسه که دارم سرخ می کنم چرا بوی نیمرو می ده، نگو کبابای اون سری رو هنوز از کف ماهیتابه پاک نشسته بودم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:44 نوشت.یکشنبه، 30 ژوئن 2002آدم بی پول باشه، اینترنتش تموم شده باشه، تا جایی که روش شده از اینترنت بروبچه ها خورده باشه، وسط امتحانای پایان ترمش باشه، درساشو گذاشته باشه واسه شب امتحان، مامانش نباشه، …… می شه این وضعی که من الآن دارم. یا یه چیزی تو همین مایه ها. وبلاگش به جهنم، کل زندگیش یه خط در میون می شه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:43 نوشت.شنبه، 29 ژوئن 2002آقا من فکر نمی کردم این همدست مال جادی خودمون باشه. کلی کیف کردم. البته اولش که عکسشو دیدم دهنم این هوا واز موند.(دقیقا این هوا نه کمتر، نه بیشتر) [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:04 نوشت.
| ||||