دوشنبه، 22 جولای 2002
تو این بیست ساله همه جور فحشو نفرینی شنیده بودم ولی این یکی یه چیز دیگه بود.
قرار شده یه زنی گیرم بیاد که از صبح تا شب تو آشپزخونه و توالت و اینا باشم. تمام مدتم گوش به فرمان باشم. خلاصه اینکه به قول خود نفرین کننده، رسما تبدیل می شم به یه زی زی حسابی.
( تو پرانتز عرض شود که با همه این حرفا و با وجود تنبلی ذاتی من، خودم که فکر کنم آخرشم حرفش راست از آب در بیاد.)
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 13:57 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 21 جولای 2002
گ. سوتی داده بدجوریم سوتی داده. آدمی که از رو حلالمسائل سوال امتحانی حل کنه همین می شه. برخوردشم خیلی جالب نیست. ما کوتاه نخواهیم اومد. اگه نتونه مارو قانع کنه عواقب این اشتباه بدجوری آبروی حرفه ایشو می بره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:26 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 17 جولای 2002
واااااااای این یه فاجعه هستش. بدجوری فاجعه اس. اینو ببینین توروخدا. گروهی که خیر سرش ادعا می کنه موفق ترین گروه پاپ داخل ایرانه و نواراش پرفروش ترینان (که اص.لا حالم بهم می خوره از کاراشون.) یه سایت داره که کولاکه. فقط برین نگاه کنین. صفحه اولش یه گزینه داره که آدم از خنده روده بر می شه: “Enter black site or white site” دورنگ طراحی کرده بعد دلش نیومده یکیشو انتخاب کنه. گذاشته به عهده بازدید کننده. از اون باحال تر ولی صفحه کنسرتاشونه که فینگیلیسی نوشته شده. باید جایزه بهترین طراحی سایتو کوبوند تو مغز طراحشون. گروهشونم که دیگه نگو، اندازه یه تیم فوتبال آدم جمع کردن دور هم، اونوقت به شغل شریف تولید آهنگ بندتنبونی اشتغال دارن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:31 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 17 جولای 2002
من باز یه سه چار روزی تهران نخواهم بود. وقی که هستمم که دل و دماغ نوشتن ندارم. خلاصه اینکه یه چند روزی باز عدم وجود منو تحمل کنین. ایشالا وقتی برگشتم حالم جا اونده باشه. فقط قبل از رفتن به توصیه حمید اون قالب نظرخواهی رو که عربی بود، یونیکد کردم. خوش باشین تا بعد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:46 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 17 جولای 2002
بابا ماشالا به این خواص امروز فقط به اندازه انگشتای دست ازشون پیدا می شد تو دانشکده. انگار نه انگار چارشنبه ای گفتن، دانشکده ای گفتن.
خلاصه که یکی دیگه از خواص این خواص بی حالی ذاتی و فراموشکاریه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:44 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 16 جولای 2002
دارم بازم آزمایش می شم. آدمایی که یه زمانی برام مقدس بودن دارن جلو چشمام کارایی می کنن که اعتقادمو بهشون از دست می دم. وقتی هیچ کس نموند اون وقته که مجبورم خودم قدیس خودم باشم. اون وقته که مجبورم خودم باشم که همه چیزو تعیین می کنه. و این یعنی استقلال، یعنی اعتماد به نفس دوباره.
ولی قبول کن که دیدن اشتباهاتشون و رفتن تقدیسشون برای آدم فرآیند دردناکیه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:17 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 16 جولای 2002
کسی یه تعبیر خواب آنلاین سراغ نداره؟ دیشب خواب انگور دیدم. یه عالمه انگور.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:53 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 16 جولای 2002
یه بازی جالب پیدا کردم. خودمو کشتم تازه مرحله دومش تموم شده. اگه کسی حوصله یه سری معمای کامپیوتری- هکری داره امتحانش کنه حتما. ضرر نمی کنه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:52 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 15 جولای 2002
دلم از خیلی روزا با کسی نیست….
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:47 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 15 جولای 2002
یه چیز باحال الآن از لامپ یاد گرفتم که در مورد منم صادقه. هنوز تو کف این توصیفم.
” گویند ابروانش مشتق پذیر در میانه است.”
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:09 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 15 جولای 2002
اینم سفرنامه ای که قرار بود اینجا بنویسم:
روز اول :
به تاریخ پانزدهم برج سرطان سنه یکهزارو سیصدو هشتادو یک خورشیدی عازم منزلگه نخست گردیدیم، که ساختمانی بود که دارالعلمش نامیدند. با این قصد که دوی بعدالظهر راکب مرکوبی گردیم مرسدس نام و راهی شویم دیار ارومیه را. که این راکب مهیا نگردیده تا حال که ثلاث و النصف از ساعات گذشته از ظهر می باشد، شرعا و قانونا.
**************
اقا راستش می خواستم بنویسم همشو ولی حسش نمیاد که همشو تایپ کنم، یه چیزاییشم خب اصلا دوست ندارم اینجا بنویسم. برای همین فعلا نمی نویسم تا بعدا که فرصت بشه و مرتبش کنم. فعلا همینقدر داشته باشین که یه هفته حسابی خوش گذشت به ما. بدجوری هم آتیش سوزوندیم. بعدشم که برگشتیم الآن دو روزه که هممون حسابی خوابیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:48 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 15 جولای 2002
DELETED
از این به بعدم کسی حق نداره حرف نا امید کننده تو این یه وجب جا بزنه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 5:47 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 14 جولای 2002
گند بزنن این زندگی نکبتی رو. از دیروز صبح همش خواب بودم تا امروز صبح. بعد یه سر رفتم دانشگاه دنبال نمره هام که معلوم شده تو دو تا درسی که از همه بیشتر ادعام می شد از همه کمتر نمره گرفتم و خلاصه اوضاعم خیلی تعریفی نداره. یکی بخاطر اون کچل رذل بی سواد اون یکی هم به خاطر سرور گیجای دو عالم. حالا از فردا باید در بدر دنبال یه قرون نمره باشم که مشروط نشم. خلاصه اینکه با من حرف نزنین که اعصابم شدیدا خورده. اگرم دیگه ازم خبری نشد معنیش اینه که خودکشیم موفق بوده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:30 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 13 جولای 2002
ما بر گشتیم ایشالا از چند ساعت دیگه شروع می کنم به دری وری گفتن، هرچند یه هفته هستش که دارم صبح تا شب دری وری می گم. یه سفرنامه هم نوشتم به عنوان سوغاتی. ایشالا هر روزشو یه روز می نویسم اینجا تا یه هفته. فعلا با اجزه برم یه دوشی بگیرم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 7:50 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 5 جولای 2002
این بلاگر فعلا داره مسخره بازی در میاره. منم می خوام برم بخوابم. دیگه فکر نکنم برسم اینا رو دستکاری کنم. این نظر خواهی و قالب من و قالب اون هر ایرادی داره به بزرگی خودتون ببخشین تا هفته دیگه که من برگردم. درضمن ممنون می شم که ایرادای تابلوشو واسم میل کنین.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 5 جولای 2002
آخرش نفهمیدیم این نظرخواهی درست شد یا نه. می خوام قبل از رفتنم نتیجه اشو ببینم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:49 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 5 جولای 2002
آقا من ممکنه از فردا تا یه هفته برم مسافرت و از این دست مسایل. البته ممکنه چون ظرفیتشون پر شده من دارم همینجوری سرمو می اندازم پایین و می رم. البته یه وقتم دیدین رفتم و از اون طرف برگشتنم یه ماه طول کشید چون اردو های دانشگاه مهمترین خاصیتشون اینه که هیچ چیزش حساب کتاب نداره. خلاصه اینکه اگه خوبی، بدی دیدین حلال کنین دیگه.
اگر بار گران بودیم رفتیم
وگر نامهربان بودیم رفتیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:08 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 5 جولای 2002
خدا! تو یه خدای بدی. همیشه وقتی آدم داره تو اوج سیر می کنه، وقتی خوشه، یه کاری می کنی که خوشیش از دلش در بیاد. اونم خیلی زود.
خدا! تو یه خدای خوب معرکه ای. چون هیچ وقت اجازه نمی دی که آدم، (حیوون مسخره ای که آفریدی) اونقدر اوج بگیره که خودشو گم کنه. نمی ذاری به خودش مغرور بشه. اونایی که شدن واقعا خر بودن دیگه. اونقدر خوبی که خیلی زود بهش یادآوری می کنی: “این نیز بگذرد”
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 7:26 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 4 جولای 2002
یه روز پرتقالی؟ نمی دونم چرا همیشه از پرتقال، پوستش و هسته هاش به من می رسه. پوستش که تلخه. هسته هاشم که سفتن و جویده نمی شن. فقط می تونم امیدوار باشم که اون هسته ها یه موقعی تو دلم جوونه بزنن و یه درخت پرتقال با یه عالمه میوه در بیاد تو دلم. قول می دم اون پرتقالا رو با همه قسمت کنم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 22:15 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 4 جولای 2002
دیدین این پتو هایی رو که می کشن رو بچه کوچولوا؟ بافتنیا رو می گم. یه دونه از اونا دارم که مال بچگی خودم بوده. شبا اگه بغلم نباشه به زور خوابم می بره. نمی دونم چرا دارم اینو اینجا می گم. نمی دونم چرا می خوام همه بدونن من هرشب تنهاییمو با کی قسمت می کنم. تنها کسی که تو این بیست سال همیشه همراهم بوده و هیچ وقت ترکم نکرده…….
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 6:53 نوشت.
.............................................................................................