یکشنبه، 8 دسامبر 2002
خسته ام، خیلی خسته. باز تا من شروع کردم به یه رفتاری که از نظر خودم مثبت باشم، از درودیوار بدبختی داره می ریزه سرم.
سر کین داری ای چرخ
نه دین داری نه آئین داری ای چرخ
|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱ قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:یکشنبه، 8 دسامبر 2002خسته ام، خیلی خسته. باز تا من شروع کردم به یه رفتاری که از نظر خودم مثبت باشم، از درودیوار بدبختی داره می ریزه سرم. یکشنبه، 8 دسامبر 2002Old at heart but I’m only 28 یکشنبه، 8 دسامبر 2002یه کاری هست که حتما باید انجام بشه. نگرانی که اگه نجنبی برای همیشه دیر بشه. عجله می کنی و اون کارو تو یه زمان نامناسب انجامش می دی. بازم برای همیشه دیر شده. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:01 نوشت.شنبه، 7 دسامبر 2002بنویس، سبک می شی. جمعه، 6 دسامبر 2002سه تا میان ترم تو یه هفته، دوتا گزارش کار آزمایشگاه برای فردا. خوندن دستور کار طولانی ترین آزمایش ترم برای فردا صبح. کافیه که پدرم، بخصوص برای آخر هفته در اومده باشه. یه هفته ای هم طول می کشه تا برگرده سرجاش. چقدر من به هیچ کار نمی رسم. دوتا مجله Spectrum جدید که هنوز از تو نایلونش بیرون نیومده + فیلمای آخر هفته تلویزیون + این صفحه موسیقی بدبخت + یه دستکاری که باید تو قالب اینجا بشه …… همه اینا مونده رو دستم، تازه دوشبه که فقط چار ساعت خوابیدم. آاااااااااااای دارم می میرم. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:00 نوشت.پنجشنبه، 5 دسامبر 2002تو هفته کوئین سه تا عکس گذاشته بودم که یهو سروره پرید. حالا یکی از دوستان قدیمی لطف کرده و یه مقدار فضا رو سرورش به من داده. می تونین اون عکسا رو ببینین حالا. چهارشنبه، 4 دسامبر 2002صدام کن بینم، صدات همچین بدک نیست وقتی که سر من نعره می زنی چهارشنبه، 4 دسامبر 2002ترم پیش نزدیک میان ترم الکترونیک تازه فهمیدم دیود با بیل یه فرقایی داره. الآن نزدیک میان ترم دفعه دوم تازه دارم می فهمم این فرقا چیه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:22 نوشت.سهشنبه، 3 دسامبر 2002هی! دیگه دارم خسته می شم. سردرگمی اذیتم می کنه. اگه برم یه جور ناراحتی پیش میاد، اگه نرم یه جور دیگه. اگه برم یه جور خوش می گذره. اگه نرم یه جور دیگه خوش می گذره. اگه بگم نمی رم، یه سری می خوان نظرمو عوض کنن، اگه بگم می رم یه سری دیگه. دوشنبه، 2 دسامبر 2002If you told me to cry for you, I could, دوشنبه، 2 دسامبر 2002یاد زمان راهنمایی افتادم. ما اولین دوره ورودیای علامه حلی دو بودیم. یه مدرسه نوساز، با یه کادر تازه کار. یه نفر از اون زمان هست که ترجیح می دم دیگه هیچوقت نبینمش. مجید محسنی. سال اول معلم فیزیکی بود که به هیچ وجه تعادل روانی نداشت. تها آدمی بود تو اون کادر که خودش فارغ التحصیل علامه حلی نبود. خوب یادمه یه دفعه تو آرمایشگاه فیزیک یکی از بچه ها دستشو گرفت بالا که یه حرفی بزنه، عکس العمل محسنی این بود که یه میله فلزی سنگین یه متری رو پرت کرد طرف مازیار! سالای بعد نقشش فراتر از یه معلم بود. درواقع پست رسمی نداشت. ولی سیستم اطلاعاتی که راه انداخت تمام مدرسه رو ترسونده بود. حتی از تک تک جکایی که بچه ها واسه هم تعریف کرده بودن خبر داشت. متاسفانه یه دسته هم از بچه ها بودن که درواقع آدم اون شده بودن. کارگاهیا رو می گم. محسنی ظاهرا مسولشون تو کارگاه بود. دوماه اول سال سوم اجازه نداد من و دو نفر دیگه تو هیچ فعالیت فوق برنامه ای (که برای همه اجباری بود) شرکت کنیم. عملا هفته ای شیش ساعت وقت ما به بطالت می گذشت و بقیه دوستامون سر فعالیتاشون بودن. سال سوم هفته ای یه بار بچه ها رو جمع می کرد تو نمازخونه مدرسه و یه ساعت موعظه می کرد. یه دفعه گفت اگه کسی تو کلاس شلوغ کرد خودتون ساکتش کنین. یه روز قبل از یه امتحان نیم ثلث تو کلاس همه داشتن با هم صحبت می کردن، یهو کارگاهیا (که سه یه چهارتاشون تو کلاس ما بودن) به من اشاره کردن و گفتن همش زیر سر این آیدینه! (سوای مشکلات شخصی که با بعضی کارگاهیا داشتم و مشکلاتی که با خود محسنی داشتم، تو اون کلاس بی پناه ترین آدم بودم). فوری واسه من دادگاه تشکیل دادن و حکم دادن که من حق امتحان دادن ندارم و بعدم منو به زور کتک از کلاس انداختن بیرون. بعدم محسنی که تقریبا دیگه سال سوم در غیاب مدیر(که هیچ وقت تو مدرسه نبود) همه کاره مدرسه شده بود، بهم گفت تصمیم بچه ها بوده و من نمی تونم کاری بکنم!! آدم یاد 1984 می افته یه جورایی. یه مدت اواخر سال سوم یه سری از بچه ها رو دونه دونه احضار می کرد و به بهانه اخلاقی تهدیدشون می کرد که از مدرسه اخراجشون می کنه. صابونش به تن منم خورد. منو صدا کرد و شروع کرد به موعظه کردن. دقیقا می دونست حتی چه جکی رو به کی گفتم. فقط یه سوتی داد: گفت دیسکتای مستهجن بین بچه ها پخش می کنی. در حالی که اون موقع من اصلا کامپیوتر نداشتم. آدماش این یکی رو عوضی گفته بودن. آخرشم گفت که از این ماجرا هیچ کس باخبر نشه. بعدها تو دبیرستان با همون کارگاهیا و چند نفر اضافه تر یه زیردریایی ساختن که خیلی بابتش تبلیغ کردن. خوبیش این بود که تو دبیرستان عملا قدرتی نداشت. البته سال سوم نزدیکای چارشنبه سوری یه کارایی کرد و یه چندتا اخراج موقت واسه چارتا دونه سیگارت واسه بچه ها درست کرد. ولی این دفعه دیگه اون قدرت راهنمایی رو نداشت. با اون بچه ها هیچ مشکلی ندارم، در هرحال دوستام بودن و هستن. ولی محسنی رو نمی تونم ببخشم. کابوس سه سال راهنمایی من و هشتاد نفر دیگه بود. نمی دونم دمش به کجا وصل بود (غیر قابل حدس نیست البته)، بعدا یه سریال درست کردن راجب اون زیردریایی که تو تلویزیونم نشونش داد. اونجا همه اسنا واقعی بود، به جز مسوول گروه که تبدیل شده بود به محسن مجیدی!!! یکشنبه، 1 دسامبر 2002در نور ماه کامل بستنی قیفی نخورید!!! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:13 نوشت.یکشنبه، 1 دسامبر 2002تاحالا فقط معارف میان ترم نداشت که اونم به سلامتی این ترم می دیم. یارو خیال کرده درسش چیه. تارزه تاریخم تعیین نکرد. گفت هر وقت دلم بخواد می گیرم. انگار من بیکارم که تا آخر ترم هرروز معارف بخونم که شاید طرف هوس کنه امتحان بگیره. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:12 نوشت.یکشنبه، 1 دسامبر 2002این مرتیکه رو بدین دست من، اونقدر می زنمش تا سیاه شه. یکشنبه، 1 دسامبر 2002یه آزمایشگاه خیلی باحال: شنبه، 30 نوامبر 2002ابنم اون چیزی که قول داده بودم. فعلا که کلی وقت برده ولی هنوز ناقصه. درواقع به یه حداقلی رسوندمش که بتونم راهش بندازم. بعدا کم کم تکمیل می شه. اگه انتقادی یا پیشنهادی دارین، توروخدا همین اول کار بگین که راحت تر بشه لحاظش کرد. [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:13 نوشت.جمعه، 29 نوامبر 2002بابا یهو همه دارن تمپلت عوض می کنن. وبلاگاشونو تغییر می دن. مبارکه. عوضش منم دارم یه بخش جدید اضافه می کنم. امیدوارم زودتر آماده شه. پدرمو دراورده. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:23 نوشت.جمعه، 29 نوامبر 2002هفته کوئین تموم شد، ولی ما هیچ وقت در طول سال فردی رو فراموش نمی کنیم. فردی، قهرمان بود. We Are The Champions I’ve paid my dues We are the champions – my friend I’ve taken my bows And I ain’t gonna lose We are the champions – my friend We are the champions – my friend جمعه، 29 نوامبر 2002Jerusalem is lost [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:20 نوشت.جمعه، 29 نوامبر 2002 حفاظت شده:[برای نمایش یافتن دیدگاهها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 8:19 نوشت.
| ||||