پنجشنبه، 12 دسامبر 2002
بیخیالِ مدار منطقی. خودمو بکشمم نمی رسم بخونمش. پس خودمو نمی کشم.
[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:58 نوشت.|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: خیلی وقت پیش قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:پنجشنبه، 12 دسامبر 2002بیخیالِ مدار منطقی. خودمو بکشمم نمی رسم بخونمش. پس خودمو نمی کشم. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:58 نوشت.پنجشنبه، 12 دسامبر 2002دوباره، خندیدن داره یادم میاد. یه مدت طولانی خودمو مجبور کرده بودم فراموشش کنم. فقط وقتی خیلی می خندم، یهو احساس غم می کنم. احتمالا نباید بیشتر از اونی که تولید می شه، مصرف کرد. [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:57 نوشت.پنجشنبه، 12 دسامبر 2002دمت گرم ابریشمیان!! هیچکس نمی تونست مثل تو یه همچین امتحان سخت نمای آسون مشکل الحلی بگیره. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:03 نوشت.چهارشنبه، 11 دسامبر 2002Strange days have found us چهارشنبه، 11 دسامبر 2002صبر کنین، صبر کنین. یکی یکی. به قول اونی که می خواد فردا پدر مارو در بیاره: “الهم بیربیر!” وای که چقدر تو همین یکی دو هفته اتفاقای جورواجور افتاده، سه تا امتحانم که هست. خیلی خسته ام. دوشنبه که برسه، فکر کنم بتونم یه روز کامل بخوابم. من این وسط چیکار می کنم؟ جایگاهم چیه؟ تناشاچی بودن رو دوست ندارم، بازیگر بودن، استراحت لازم داره. چقدر حرفای جورواجور از جناحای مختلف، از آدمای عجیب غریب. خدا کنه فقط این سه تا حداقل تا هفته دیگه دعواشون نشه. سهشنبه، 10 دسامبر 2002هر دم از این باغ بری می رسد… [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:03 نوشت.دوشنبه، 9 دسامبر 2002حس بدی دارم. نمی تونم فکرشو بکنم، نمی تونم بهش فکر نکنم. نمی تونم رعیت باشم، نمی تونم لرد فلانی باشم، نمی تونم یه هویج عادی بی خاصیت باشم. نمی تونم خودم باشم. چقدر بده که آدم حتی خودش نباشه. یعنی نتونه که خودش باشه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:05 نوشت.دوشنبه، 9 دسامبر 2002بابا آخه آدم چقدر باید حواس پرت باشه؟ قرار بود دیروز سمن جزوه سیگنالشو بیاره که من ازش کپی بگیرم، واسه امتحان پنجشنبه. اونم اورده بود، ولی از بس که توپم اصلا یادم رفت بگیرمش. امروزم که اصلا کلاس نداشتم. به سلامتی دوروزم گذشت و من هنوز سیگنال نخوندم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:42 نوشت.دوشنبه، 9 دسامبر 2002یک تجربه: یکشنبه، 8 دسامبر 2002خسته ام، خیلی خسته. باز تا من شروع کردم به یه رفتاری که از نظر خودم مثبت باشم، از درودیوار بدبختی داره می ریزه سرم. یکشنبه، 8 دسامبر 2002Old at heart but I’m only 28 یکشنبه، 8 دسامبر 2002یه کاری هست که حتما باید انجام بشه. نگرانی که اگه نجنبی برای همیشه دیر بشه. عجله می کنی و اون کارو تو یه زمان نامناسب انجامش می دی. بازم برای همیشه دیر شده. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:01 نوشت.شنبه، 7 دسامبر 2002بنویس، سبک می شی. جمعه، 6 دسامبر 2002سه تا میان ترم تو یه هفته، دوتا گزارش کار آزمایشگاه برای فردا. خوندن دستور کار طولانی ترین آزمایش ترم برای فردا صبح. کافیه که پدرم، بخصوص برای آخر هفته در اومده باشه. یه هفته ای هم طول می کشه تا برگرده سرجاش. چقدر من به هیچ کار نمی رسم. دوتا مجله Spectrum جدید که هنوز از تو نایلونش بیرون نیومده + فیلمای آخر هفته تلویزیون + این صفحه موسیقی بدبخت + یه دستکاری که باید تو قالب اینجا بشه …… همه اینا مونده رو دستم، تازه دوشبه که فقط چار ساعت خوابیدم. آاااااااااااای دارم می میرم. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:00 نوشت.پنجشنبه، 5 دسامبر 2002تو هفته کوئین سه تا عکس گذاشته بودم که یهو سروره پرید. حالا یکی از دوستان قدیمی لطف کرده و یه مقدار فضا رو سرورش به من داده. می تونین اون عکسا رو ببینین حالا. چهارشنبه، 4 دسامبر 2002صدام کن بینم، صدات همچین بدک نیست وقتی که سر من نعره می زنی چهارشنبه، 4 دسامبر 2002ترم پیش نزدیک میان ترم الکترونیک تازه فهمیدم دیود با بیل یه فرقایی داره. الآن نزدیک میان ترم دفعه دوم تازه دارم می فهمم این فرقا چیه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:22 نوشت.سهشنبه، 3 دسامبر 2002هی! دیگه دارم خسته می شم. سردرگمی اذیتم می کنه. اگه برم یه جور ناراحتی پیش میاد، اگه نرم یه جور دیگه. اگه برم یه جور خوش می گذره. اگه نرم یه جور دیگه خوش می گذره. اگه بگم نمی رم، یه سری می خوان نظرمو عوض کنن، اگه بگم می رم یه سری دیگه. دوشنبه، 2 دسامبر 2002If you told me to cry for you, I could, دوشنبه، 2 دسامبر 2002یاد زمان راهنمایی افتادم. ما اولین دوره ورودیای علامه حلی دو بودیم. یه مدرسه نوساز، با یه کادر تازه کار. یه نفر از اون زمان هست که ترجیح می دم دیگه هیچوقت نبینمش. مجید محسنی. سال اول معلم فیزیکی بود که به هیچ وجه تعادل روانی نداشت. تها آدمی بود تو اون کادر که خودش فارغ التحصیل علامه حلی نبود. خوب یادمه یه دفعه تو آرمایشگاه فیزیک یکی از بچه ها دستشو گرفت بالا که یه حرفی بزنه، عکس العمل محسنی این بود که یه میله فلزی سنگین یه متری رو پرت کرد طرف مازیار! سالای بعد نقشش فراتر از یه معلم بود. درواقع پست رسمی نداشت. ولی سیستم اطلاعاتی که راه انداخت تمام مدرسه رو ترسونده بود. حتی از تک تک جکایی که بچه ها واسه هم تعریف کرده بودن خبر داشت. متاسفانه یه دسته هم از بچه ها بودن که درواقع آدم اون شده بودن. کارگاهیا رو می گم. محسنی ظاهرا مسولشون تو کارگاه بود. دوماه اول سال سوم اجازه نداد من و دو نفر دیگه تو هیچ فعالیت فوق برنامه ای (که برای همه اجباری بود) شرکت کنیم. عملا هفته ای شیش ساعت وقت ما به بطالت می گذشت و بقیه دوستامون سر فعالیتاشون بودن. سال سوم هفته ای یه بار بچه ها رو جمع می کرد تو نمازخونه مدرسه و یه ساعت موعظه می کرد. یه دفعه گفت اگه کسی تو کلاس شلوغ کرد خودتون ساکتش کنین. یه روز قبل از یه امتحان نیم ثلث تو کلاس همه داشتن با هم صحبت می کردن، یهو کارگاهیا (که سه یه چهارتاشون تو کلاس ما بودن) به من اشاره کردن و گفتن همش زیر سر این آیدینه! (سوای مشکلات شخصی که با بعضی کارگاهیا داشتم و مشکلاتی که با خود محسنی داشتم، تو اون کلاس بی پناه ترین آدم بودم). فوری واسه من دادگاه تشکیل دادن و حکم دادن که من حق امتحان دادن ندارم و بعدم منو به زور کتک از کلاس انداختن بیرون. بعدم محسنی که تقریبا دیگه سال سوم در غیاب مدیر(که هیچ وقت تو مدرسه نبود) همه کاره مدرسه شده بود، بهم گفت تصمیم بچه ها بوده و من نمی تونم کاری بکنم!! آدم یاد 1984 می افته یه جورایی. یه مدت اواخر سال سوم یه سری از بچه ها رو دونه دونه احضار می کرد و به بهانه اخلاقی تهدیدشون می کرد که از مدرسه اخراجشون می کنه. صابونش به تن منم خورد. منو صدا کرد و شروع کرد به موعظه کردن. دقیقا می دونست حتی چه جکی رو به کی گفتم. فقط یه سوتی داد: گفت دیسکتای مستهجن بین بچه ها پخش می کنی. در حالی که اون موقع من اصلا کامپیوتر نداشتم. آدماش این یکی رو عوضی گفته بودن. آخرشم گفت که از این ماجرا هیچ کس باخبر نشه. بعدها تو دبیرستان با همون کارگاهیا و چند نفر اضافه تر یه زیردریایی ساختن که خیلی بابتش تبلیغ کردن. خوبیش این بود که تو دبیرستان عملا قدرتی نداشت. البته سال سوم نزدیکای چارشنبه سوری یه کارایی کرد و یه چندتا اخراج موقت واسه چارتا دونه سیگارت واسه بچه ها درست کرد. ولی این دفعه دیگه اون قدرت راهنمایی رو نداشت. با اون بچه ها هیچ مشکلی ندارم، در هرحال دوستام بودن و هستن. ولی محسنی رو نمی تونم ببخشم. کابوس سه سال راهنمایی من و هشتاد نفر دیگه بود. نمی دونم دمش به کجا وصل بود (غیر قابل حدس نیست البته)، بعدا یه سریال درست کردن راجب اون زیردریایی که تو تلویزیونم نشونش داد. اونجا همه اسنا واقعی بود، به جز مسوول گروه که تبدیل شده بود به محسن مجیدی!!!
| ||||