مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

یکشنبه، 8 دسامبر 2002     

خسته ام، خیلی خسته. باز تا من شروع کردم به یه رفتاری که از نظر خودم مثبت باشم، از درودیوار بدبختی داره می ریزه سرم.
سر کین داری ای چرخ
نه دین داری نه آئین داری ای چرخ

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:26 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 8 دسامبر 2002     

Old at heart but I’m only 28
And I’m much too young
To let love break my heart
Young at heart but it’s getting much too late
To find ourselves so far apart.
(Guns n’ Roses – estranged)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:02 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 8 دسامبر 2002     

یه کاری هست که حتما باید انجام بشه. نگرانی که اگه نجنبی برای همیشه دیر بشه. عجله می کنی و اون کارو تو یه زمان نامناسب انجامش می دی. بازم برای همیشه دیر شده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:01 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 7 دسامبر 2002     

بنویس، سبک می شی.
می گن نوشتن مقدسه. خوبی این تقدس که نباید همش به خواننده برسه. گاهی وقتا لازمه به خودتم برسه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:35 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 6 دسامبر 2002     

سه تا میان ترم تو یه هفته، دوتا گزارش کار آزمایشگاه برای فردا. خوندن دستور کار طولانی ترین آزمایش ترم برای فردا صبح. کافیه که پدرم، بخصوص برای آخر هفته در اومده باشه. یه هفته ای هم طول می کشه تا برگرده سرجاش. چقدر من به هیچ کار نمی رسم. دوتا مجله Spectrum جدید که هنوز از تو نایلونش بیرون نیومده + فیلمای آخر هفته تلویزیون + این صفحه موسیقی بدبخت + یه دستکاری که باید تو قالب اینجا بشه …… همه اینا مونده رو دستم، تازه دوشبه که فقط چار ساعت خوابیدم. آاااااااااااای دارم می میرم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:00 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 5 دسامبر 2002     

تو هفته کوئین سه تا عکس گذاشته بودم که یهو سروره پرید. حالا یکی از دوستان قدیمی لطف کرده و یه مقدار فضا رو سرورش به من داده. می تونین اون عکسا رو ببینین حالا.
احسان جان دستت درد نکنه.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:29 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 4 دسامبر 2002     

صدام کن بینم، صدات همچین بدک نیست وقتی که سر من نعره می زنی
صدات یه چیزیه تو مایه های همون علف عجیبه
که ته تیریپ ناراحتی در میاد.
حالا که عصرا هوا تاریک می شه،
من از یه چیزایی که هرچی زور زدم نفمیدم یعنی چی، تنها ترم.
بیا اینجا بینم، می خوام واست تعریف کنم چه تنهایی گنده ای دارم.
تنهایی به این گنده گی، به خوابشم نمی دید تو عین آپاچیا با اون حجم زیادت بریزی سرش.
آخه یه کم کمتر غذا بخور، بلکه حجمت کم شه.
البته عشق همینجوریه، همیشه باید یه چیزیش بلنگه.
لیلی یا چاق می شه، یا کور یا کچل.
همه رفتن با تیریپشون چت کنن،
بیا زندگی رو ورداریم، بعدش در بریم،
بعدش قرار می ذاریم که مال دزدی رو تقسیم کنیم.
ولی موقعش که شد، می کشمت، همشو خودم ورمی دارم و می زنم به چاک.
آخه تورو می خوام چی کار؟
بیا ببینیم این سنگه که خورده تو سر من حرف حسابش جیه.
ببین، اونقدر عاشقتم که دیگه قاطی کردم.
فرق حوض با ساعتو نمی دونم.
وقتی برقا می ره و چراقا خاموش می شه، باید از خجالت آب بشی،
فقط این یارو رو کف دست من ذوب نکن،
نقطه ذوبش بالاس، دستم اوف می شه.
شب که می خوابم بیا پتو بکش روم که گرمم بشه.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:30 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 4 دسامبر 2002     

ترم پیش نزدیک میان ترم الکترونیک تازه فهمیدم دیود با بیل یه فرقایی داره. الآن نزدیک میان ترم دفعه دوم تازه دارم می فهمم این فرقا چیه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:22 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 3 دسامبر 2002     

هی! دیگه دارم خسته می شم. سردرگمی اذیتم می کنه. اگه برم یه جور ناراحتی پیش میاد، اگه نرم یه جور دیگه. اگه برم یه جور خوش می گذره. اگه نرم یه جور دیگه خوش می گذره. اگه بگم نمی رم، یه سری می خوان نظرمو عوض کنن، اگه بگم می رم یه سری دیگه.
بابا آخه بچه اینم کار بود کردی؟ یه زمانی بود که خوشحال بودم که با صد و پنجاه نفر آدم روابط شدیدا حسنه دارم و می تونم با همه راحت باشم. الآن جدا به این فکر افتادم که روابطمو با همه کم کنم. آهای آدمایی که دارین اینجارو می خونین، اگه آشنایین، پس منظورم شمام هستین. خسته شدم، تا کی من باید به خاطر هیچی، تاوان اشتباهای شما رو بدم؟ بچه بازیشو شما در میارین، کتکشو من می خورم. تا کی باید از اونایی که فکر می کردم نزدیک ترینان، ضربه بخورم؟ من نمی تونم این دورویی رو تحمل کنم. یا تمومش کنین یا خودم تمومش می کنم.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:05 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 2 دسامبر 2002     

If you told me to cry for you, I could,
if you told me to die for you, I would.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:08 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 2 دسامبر 2002     

یاد زمان راهنمایی افتادم. ما اولین دوره ورودیای علامه حلی دو بودیم. یه مدرسه نوساز، با یه کادر تازه کار. یه نفر از اون زمان هست که ترجیح می دم دیگه هیچوقت نبینمش. مجید محسنی. سال اول معلم فیزیکی بود که به هیچ وجه تعادل روانی نداشت. تها آدمی بود تو اون کادر که خودش فارغ التحصیل علامه حلی نبود. خوب یادمه یه دفعه تو آرمایشگاه فیزیک یکی از بچه ها دستشو گرفت بالا که یه حرفی بزنه، عکس العمل محسنی این بود که یه میله فلزی سنگین یه متری رو پرت کرد طرف مازیار! سالای بعد نقشش فراتر از یه معلم بود. درواقع پست رسمی نداشت. ولی سیستم اطلاعاتی که راه انداخت تمام مدرسه رو ترسونده بود. حتی از تک تک جکایی که بچه ها واسه هم تعریف کرده بودن خبر داشت. متاسفانه یه دسته هم از بچه ها بودن که درواقع آدم اون شده بودن. کارگاهیا رو می گم. محسنی ظاهرا مسولشون تو کارگاه بود. دوماه اول سال سوم اجازه نداد من و دو نفر دیگه تو هیچ فعالیت فوق برنامه ای (که برای همه اجباری بود) شرکت کنیم. عملا هفته ای شیش ساعت وقت ما به بطالت می گذشت و بقیه دوستامون سر فعالیتاشون بودن. سال سوم هفته ای یه بار بچه ها رو جمع می کرد تو نمازخونه مدرسه و یه ساعت موعظه می کرد. یه دفعه گفت اگه کسی تو کلاس شلوغ کرد خودتون ساکتش کنین. یه روز قبل از یه امتحان نیم ثلث تو کلاس همه داشتن با هم صحبت می کردن، یهو کارگاهیا (که سه یه چهارتاشون تو کلاس ما بودن) به من اشاره کردن و گفتن همش زیر سر این آیدینه! (سوای مشکلات شخصی که با بعضی کارگاهیا داشتم و مشکلاتی که با خود محسنی داشتم، تو اون کلاس بی پناه ترین آدم بودم). فوری واسه من دادگاه تشکیل دادن و حکم دادن که من حق امتحان دادن ندارم و بعدم منو به زور کتک از کلاس انداختن بیرون. بعدم محسنی که تقریبا دیگه سال سوم در غیاب مدیر(که هیچ وقت تو مدرسه نبود) همه کاره مدرسه شده بود، بهم گفت تصمیم بچه ها بوده و من نمی تونم کاری بکنم!! آدم یاد 1984 می افته یه جورایی. یه مدت اواخر سال سوم یه سری از بچه ها رو دونه دونه احضار می کرد و به بهانه اخلاقی تهدیدشون می کرد که از مدرسه اخراجشون می کنه. صابونش به تن منم خورد. منو صدا کرد و شروع کرد به موعظه کردن. دقیقا می دونست حتی چه جکی رو به کی گفتم. فقط یه سوتی داد: گفت دیسکتای مستهجن بین بچه ها پخش می کنی. در حالی که اون موقع من اصلا کامپیوتر نداشتم. آدماش این یکی رو عوضی گفته بودن. آخرشم گفت که از این ماجرا هیچ کس باخبر نشه. بعدها تو دبیرستان با همون کارگاهیا و چند نفر اضافه تر یه زیردریایی ساختن که خیلی بابتش تبلیغ کردن. خوبیش این بود که تو دبیرستان عملا قدرتی نداشت. البته سال سوم نزدیکای چارشنبه سوری یه کارایی کرد و یه چندتا اخراج موقت واسه چارتا دونه سیگارت واسه بچه ها درست کرد. ولی این دفعه دیگه اون قدرت راهنمایی رو نداشت. با اون بچه ها هیچ مشکلی ندارم، در هرحال دوستام بودن و هستن. ولی محسنی رو نمی تونم ببخشم. کابوس سه سال راهنمایی من و هشتاد نفر دیگه بود. نمی دونم دمش به کجا وصل بود (غیر قابل حدس نیست البته)، بعدا یه سریال درست کردن راجب اون زیردریایی که تو تلویزیونم نشونش داد. اونجا همه اسنا واقعی بود، به جز مسوول گروه که تبدیل شده بود به محسن مجیدی!!!
یه چیز دیگه: وقتی هری پاتر می خونم و راجب وحشت جامعه از ولدمورت تو زمان قدرتش نوشته، همیشه سه سال راهنمایی و محسنی یادم میافته.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:05 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 1 دسامبر 2002     

در نور ماه کامل بستنی قیفی نخورید!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:13 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 1 دسامبر 2002     

تاحالا فقط معارف میان ترم نداشت که اونم به سلامتی این ترم می دیم. یارو خیال کرده درسش چیه. تارزه تاریخم تعیین نکرد. گفت هر وقت دلم بخواد می گیرم. انگار من بیکارم که تا آخر ترم هرروز معارف بخونم که شاید طرف هوس کنه امتحان بگیره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:12 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 1 دسامبر 2002     

این مرتیکه رو بدین دست من، اونقدر می زنمش تا سیاه شه.
کدوم مرتیکه؟
-ایتالو کالوینو!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:11 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 1 دسامبر 2002     

یه آزمایشگاه خیلی باحال:
آز اندازه گیری. یارو اومد خیلی خونسرد گفت تو این آزمایشگاه برق گرفتگی رو شاختونه. همه آزمایشا هم سه فاز. (آخ جون من می میرم واسه برق گرفتگی) بعدم شروع کرد به تعریف کردن که مثلا دل مارو آب کنه: وقتی برق بگیرتتون مثل این کارتونا شروع می کنین به لرزیدن. بعد فاز می چسبه به دستتون. مجبوریم فازو با پیچ گوشتی از دستتون بکنیم که یه نیکه گوشتم می چسبه به سیم فاز! یه یارو رو تو کارخونه سیمان برق گرفت، اصلا طرف پخته شد. سرش افتاد یه طرف، دستش افتاد یه طرف، تو گونی از کارخونه بردنش بیرون. یه فازو می گیرین این دستتون، یه فازو می گیرین اون دست. بعد جریان از قلبتون رد می شه. بعد سکته می کنین. البته نترسین اگه برق بگیره شما رو من فوری از رو تابلو برقو قطع می کنم (میزش تا تابلو، یه قطر آزمایشگاه فاصله داره، سر راهشم کلی میزه. محاله بتونه خودشو سریع برسونه اونجا.).
خلاصه اینکه احساسم اینه که بیست سالگی برای مردن خیلی زوده!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:10 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 30 نوامبر 2002     

ابنم اون چیزی که قول داده بودم. فعلا که کلی وقت برده ولی هنوز ناقصه. درواقع به یه حداقلی رسوندمش که بتونم راهش بندازم. بعدا کم کم تکمیل می شه. اگه انتقادی یا پیشنهادی دارین، توروخدا همین اول کار بگین که راحت تر بشه لحاظش کرد.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:13 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 29 نوامبر 2002     

بابا یهو همه دارن تمپلت عوض می کنن. وبلاگاشونو تغییر می دن. مبارکه. عوضش منم دارم یه بخش جدید اضافه می کنم. امیدوارم زودتر آماده شه. پدرمو دراورده.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:23 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 29 نوامبر 2002     

هفته کوئین تموم شد، ولی ما هیچ وقت در طول سال فردی رو فراموش نمی کنیم. فردی، قهرمان بود.

We Are The Champions

I’ve paid my dues
Time after time
I’ve done my sentence
But committed no crime
And bad mistakes
I’ve made a few
I’ve had my share of sand
Kicked in my face
But I’ve come through
And I need to go on and on and on and on

We are the champions – my friend
And we’ll keep on fighting till the end
We are the champions
We are the champions
No time for losers
‘Cause we are the champions of the world

I’ve taken my bows
And my curtain calls
You’ve brought me fame and fortune
And everything that goes with it
I thank you all
But it’s been no bed of roses no pleasure cruise
I consider it a challenge before the whole human race

And I ain’t gonna lose
And I need to go on and on and on and on

We are the champions – my friend
And we’ll keep on fighting till the end
We are the champions
We are the champions
No time for losers
‘Cause we are the champions of the world

We are the champions – my friend
And we’ll keep on fighting till the end
We are the champions
We are the champions
No time for losers
‘Cause we are the champions.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:22 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 29 نوامبر 2002     

Jerusalem is lost

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:20 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 29 نوامبر 2002      حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 8:19 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002