جمعه، 20 دسامبر 2002
برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوهها خاموش، دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: خیلی وقت پیش قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:جمعه، 20 دسامبر 2002برف می بارد پنجشنبه، 19 دسامبر 2002یادته یه روز تو حیاط منو صدا کردی و منو تو یه دسته از آدما شمردی و گفتی انتطارم اینه که اگه از دست من ناراحت شدین بیاین به خودم بگین؟ حالا منم همین انتظارو دارم، اگه هنوز جزو اون آدما حساب می شم، هر وقت از دست من ناراحت شدی انتظارم اینه که بیای به خودم بگی. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:24 نوشت.پنجشنبه، 19 دسامبر 2002اصولا مغزم خوب کار می کنه مگه اینکه خلافش ثابت بشه. دیروز درست قبل از امتحان یادم افتاد که کدها رو بلد نیستم. در واقع Ex-3 و BCD رو بلد بودم ولی آیکن رو فقط اسمشو شنیده بودم. بعد از پیمان پرسیدم چیه؟ اونم گفت 2421 خود متمم!!! اگه فکر میکنین از این حرفش بیشتر از شما چیزی فهمیدم طبیعتا اشتباه می کنین. رفتیم سر امتحان و دیدیم، به به دستش درد نکنه، ورداشته سوال داده “یک جمعگر یک بیتی در کد 2421 با تصحیحگر خطا بسازید.” با همون دانش ناقص شروع کردم کد رو ساختم و جمعگرشم تا جای خوبی پیش رفت. ولی یهو احساس کردم که قرار نیست من که هیچی نمی دونم از این کد این سوالو به این راحتی حل کنم. پس دارم اشتباه می کنم. طبیعتا ورقه سفید دادم و اومدم بیرون. بعدا فهمیدم که داشتم درست پیش می رفتم. پنجشنبه، 19 دسامبر 2002ببینم کسی اخبار گوش نکرده؟ مطمئنین که نگفتن دانشگاها به خاطر برف شدید تا یه هفته تعطیلن؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:21 نوشت.پنجشنبه، 19 دسامبر 2002قول داده بودم با اولین برفی که تو حیاط بشینه، پرده های اتاقو بعد از تقریبا یه سال کنار بزنم. بالاخره این اتفاق افتاد. اولین چیزی که توجهمو جلب کرد درخت کاجم بود که زیر برفای پارسال تقریبا از ریشه دراومده بود. درست همون وقتایی که من داشتم از ریشه در می اومدم. مجبور شدن کلی از شاخه های پائینیشو ببرن که دوباره بتونن بلندش کنن و بذارنش سر جاش. بعدم با کلی طناب بستنش به در و دیوار. منم یه همچین درمانی رو خودم پیاده کردم. الآن دیگه می تونه روی پای خودش بمونه، ولی دیگه اون درخت قدیمی نیست. جای زخم رو تنش مونده، ولی در هر حال بازم رو پای خودشه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:20 نوشت.چهارشنبه، 18 دسامبر 2002Gone fishing (Chris Rea) I’m gone fishing And you ain’t never gonna be happy I’m gone fishing And when the time has come You can waste a whole lifetime May as well go fishing [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:04 نوشت.چهارشنبه، 18 دسامبر 2002[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:36 نوشت.سهشنبه، 17 دسامبر 2002زمستونا خیلی دوست ندارم خیس بشم. نمی شه جای حموم، آدم بره خشکشویی؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.سهشنبه، 17 دسامبر 2002وااای این جمله یادم نمی ره. مجبورم دیگه بنویسمش. چند وقت پیش تو یکی از هفته نامه های مرتبط به انجمن اسلامی (فریاد) یه آیه رو اشتباه نوشته بودن (به عمد یا سهوش کاری ندارم چون صاحب نظر نیستم) بعدش تا مدتها بسیج همش جوابیه می چسبوند به در و دیوار که اینا غلط کردن و از این حرفا. از همش باحال تر جوابیه ع.ق بود. بالاش یه جمله جالب نوشته بود : “آنان که آیات قرآن را به نفع خود تغییر می دهند، در آخرت نشیمنگاهشان از آتش جهنم پر می شود.”!!! واقعا که جواب منطقی و دندان شکنی بود. خیلی دوست دارم بدونم این آقایی که این همه ادعاش می شه چه نسبتی با اون خانوم چادری داره که صبح تا شب دارن با هم چت می کنن. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:10 نوشت.سهشنبه، 17 دسامبر 2002شده تا حالا یه خواب ترسناکی رو چند دفعه دیده باشین؟ شده بالاخره یه دفعه این خوابو یه جور دیگه ببینین، با یه پایان دیگه؟ شده بعد از دیدن همه اینا، از بس که دفعه آخر غیر منتظره تموم شده، تا چندین ساعت نفهمین که این، همون بوده؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:09 نوشت.دوشنبه، 16 دسامبر 2002کممممممک! یه مشکل بنیادی: هر کار می کنم نمی تونم به یه درک فیزیکی از خاصیت Duality تبدیل فوریه برسم. کسی می تونه کمکی بکنه؟ [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:22 نوشت.دوشنبه، 16 دسامبر 2002پیمان جان اون جزوه منطقی یادت نره بی زحمت. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:37 نوشت.دوشنبه، 16 دسامبر 2002وقتی سولو اسم وبلاگشو گذاشته ضد خاطرات، لابد منظور داشته دیگه. معلومه که منظور داشته. تو این یازده ماهی که این وبلاگو راه انداختم خاطرات نوشتنم شاید تقزیبا یک چهارم شده. البته احتمالا منظور سولو یه چیز دیگه بوده. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.دوشنبه، 16 دسامبر 2002داشتم فیلمای شب چارشنبه سوری رو نگاه می کردم. جل الخالق! چه خبر بوده اون شب. از بس حالم بد بوده اصلا نمی فهمیدم چی به چیه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:15 نوشت.دوشنبه، 16 دسامبر 2002خیلی وقته که “و خدا … را آفرید” ننوشتم. فکر کنم یه پنج شیش ماهی بشه. احتمالا خدا دیگه کارگاه آفرینشو تعطیل کرده. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:14 نوشت.یکشنبه، 15 دسامبر 2002کاش می دونستی چقدر نگرانتم. کاش می دونستی که اگه چشمه های اشکم کار می کرد، دوست داشتم حسابی برات گریه کنم. کاش می دونستی چقدر دوستت دارم. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:13 نوشت.یکشنبه، 15 دسامبر 2002بهنود خیلی عاشق بود، شنبه، 14 دسامبر 2002قیافه اش یه لحظه هم از جلوی چشمم دور نمی شه. اشتباه کرد. یه اشتباه وحشتناک. غیر قابل برگشت و ویران کننده. خیلی وقت بود که ندیده بودمش. لازم نیست پنهان کنم که جزو آدمایی بود که تو هر شرایطی می دیدمش مسلما خوشحال می شدم. دوست داشتم بغلش کنم و حتما باهاش روبوسی کنم. سیگار کشیدنش هیچ وقت یادم نمی ره. انگار مجبورش کرده بودن. هر پکی که به سیگار می زد احساس می کردی داره با زجر این کارو می کنه، ولی این کارو می کرد. شایدم این آخرا بالاخره عادت کرده بود. یه دفعه دختره رو نشونم داده بود. الآن اصلا حتی یادم نمیاد کی بود. اون دختر بیچاره چه گناهی کرده بود؟ چرا نگم که وقتی به سرنوشتش فکر می کنم بند بند تنم می لرزه. صددرصد سوختگی یعنی یه تیکه زغال. پیشونی بلندی داشت. خیلی بلند. ولی انگار براش عاقبت به خیری نیاورد. خودکشی شجاعت نیست. ترسه، فراره. شریک کردن دیگران تو هزینه هاش بزدلی بزرگتریه. روزی که امتحان ریاضی2 داد، بعد از جلسه ریختیم سرش. تا از جلسه اومد بیرون یه سیگار روشن کرد. سیگارشو شکوندیم و خودشو انداختیم تو جوب. فقط خندید. خدا می دونه چه حسی نسبت به ما داشت تو اون لحظه. We chased our pleasures here شنبه، 14 دسامبر 2002اسمش بهنود بود، بچه شمال بود. فرت و فرت سیگار می کشید. از اون آدمایی بود که می شد راحت باهاشون گرم گرفت. وقتی صحبتش می شد، همش از باباش تعریف می کرد. گاهی از خائنین به خلق حساب می شد چون امتحان ریاضی 2 داده بود. ظاهرش می گفت که آدم بیخیالیه که کاری به کار مردم نداره و با دوروبریاش خوشه. می گن با باباش مشکل اساسی داشته. چهارشنبه شب می ره جلوی خونه دختره، تهدید می کنه که خودشو آتیش می زنه. مامان طرف می گه هر کاری دلت می خواد بکن. هر کاری دلش می خواست کرد. پنجشنبه، 12 دسامبر 2002راستی یه فانتزی خیلی قدیمی من بالاخره محقق شد. فقط الآن دیگه خیلی دیره. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:59 نوشت.
| ||||