مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

سه‌شنبه، 17 دسامبر 2002     

شده تا حالا یه خواب ترسناکی رو چند دفعه دیده باشین؟ شده بالاخره یه دفعه این خوابو یه جور دیگه ببینین، با یه پایان دیگه؟ شده بعد از دیدن همه اینا، از بس که دفعه آخر غیر منتظره تموم شده، تا چندین ساعت نفهمین که این، همون بوده؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:09 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 16 دسامبر 2002     

کممممممک! یه مشکل بنیادی: هر کار می کنم نمی تونم به یه درک فیزیکی از خاصیت Duality تبدیل فوریه برسم. کسی می تونه کمکی بکنه؟

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:22 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 16 دسامبر 2002     

پیمان جان اون جزوه منطقی یادت نره بی زحمت.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:37 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 16 دسامبر 2002     

وقتی سولو اسم وبلاگشو گذاشته ضد خاطرات، لابد منظور داشته دیگه. معلومه که منظور داشته. تو این یازده ماهی که این وبلاگو راه انداختم خاطرات نوشتنم شاید تقزیبا یک چهارم شده. البته احتمالا منظور سولو یه چیز دیگه بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 16 دسامبر 2002     

داشتم فیلمای شب چارشنبه سوری رو نگاه می کردم. جل الخالق! چه خبر بوده اون شب. از بس حالم بد بوده اصلا نمی فهمیدم چی به چیه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:15 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 16 دسامبر 2002     

خیلی وقته که “و خدا … را آفرید” ننوشتم. فکر کنم یه پنج شیش ماهی بشه. احتمالا خدا دیگه کارگاه آفرینشو تعطیل کرده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:14 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 15 دسامبر 2002     

کاش می دونستی چقدر نگرانتم. کاش می دونستی که اگه چشمه های اشکم کار می کرد، دوست داشتم حسابی برات گریه کنم. کاش می دونستی چقدر دوستت دارم.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:13 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 15 دسامبر 2002     

بهنود خیلی عاشق بود،
حتی شبا قبل از خواب کفشاشو در می اورد.
بهنود خیلی عاشق بود،
حتی از بس عاشق بود، روزی سه وعده غذا می خورد.
بهنود خیلی عاشق بود،
حتی قبل از سیگار کشیدن، سیگارشو روشن می کرد.
بهنود خیلی عاشق بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:12 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 14 دسامبر 2002     

قیافه اش یه لحظه هم از جلوی چشمم دور نمی شه. اشتباه کرد. یه اشتباه وحشتناک. غیر قابل برگشت و ویران کننده. خیلی وقت بود که ندیده بودمش. لازم نیست پنهان کنم که جزو آدمایی بود که تو هر شرایطی می دیدمش مسلما خوشحال می شدم. دوست داشتم بغلش کنم و حتما باهاش روبوسی کنم. سیگار کشیدنش هیچ وقت یادم نمی ره. انگار مجبورش کرده بودن. هر پکی که به سیگار می زد احساس می کردی داره با زجر این کارو می کنه، ولی این کارو می کرد. شایدم این آخرا بالاخره عادت کرده بود. یه دفعه دختره رو نشونم داده بود. الآن اصلا حتی یادم نمیاد کی بود. اون دختر بیچاره چه گناهی کرده بود؟ چرا نگم که وقتی به سرنوشتش فکر می کنم بند بند تنم می لرزه. صددرصد سوختگی یعنی یه تیکه زغال. پیشونی بلندی داشت. خیلی بلند. ولی انگار براش عاقبت به خیری نیاورد. خودکشی شجاعت نیست. ترسه، فراره. شریک کردن دیگران تو هزینه هاش بزدلی بزرگتریه. روزی که امتحان ریاضی2 داد، بعد از جلسه ریختیم سرش. تا از جلسه اومد بیرون یه سیگار روشن کرد. سیگارشو شکوندیم و خودشو انداختیم تو جوب. فقط خندید. خدا می دونه چه حسی نسبت به ما داشت تو اون لحظه.
You know the day destroys the night
Night divides the day
Tried to run
Tried to hide
Break on through to the other side

We chased our pleasures here
Dug our treasures there
But can you still recall
The time we cried
Break on through to the other side
اولین باری که این شعرو یه جایی تو دانشگاه نوشتم، کف یکی از کلاسای دانشکده علوم بود. من بودم، حسین بود و بهنود. حسین الآن سه ترمه که انتقالی گرفته و رفته شیراز. بهنودم که به این روز افتاد. پسره خر! حیف بودی.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:06 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 14 دسامبر 2002     

اسمش بهنود بود، بچه شمال بود. فرت و فرت سیگار می کشید. از اون آدمایی بود که می شد راحت باهاشون گرم گرفت. وقتی صحبتش می شد، همش از باباش تعریف می کرد. گاهی از خائنین به خلق حساب می شد چون امتحان ریاضی 2 داده بود. ظاهرش می گفت که آدم بیخیالیه که کاری به کار مردم نداره و با دوروبریاش خوشه. می گن با باباش مشکل اساسی داشته. چهارشنبه شب می ره جلوی خونه دختره، تهدید می کنه که خودشو آتیش می زنه. مامان طرف می گه هر کاری دلت می خواد بکن. هر کاری دلش می خواست کرد.
واقعا همینو دلش می خواست؟

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:28 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 12 دسامبر 2002     

راستی یه فانتزی خیلی قدیمی من بالاخره محقق شد. فقط الآن دیگه خیلی دیره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:59 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 12 دسامبر 2002     

بیخیالِ مدار منطقی. خودمو بکشمم نمی رسم بخونمش. پس خودمو نمی کشم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:58 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 12 دسامبر 2002     

دوباره، خندیدن داره یادم میاد. یه مدت طولانی خودمو مجبور کرده بودم فراموشش کنم. فقط وقتی خیلی می خندم، یهو احساس غم می کنم. احتمالا نباید بیشتر از اونی که تولید می شه، مصرف کرد.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:57 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 12 دسامبر 2002     

دمت گرم ابریشمیان!! هیچکس نمی تونست مثل تو یه همچین امتحان سخت نمای آسون مشکل الحلی بگیره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:03 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 11 دسامبر 2002     

Strange days have found us
Strange days have tracked us down
They’re going to destroy our casual joys
We shall go on playing or find a new town

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:38 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 11 دسامبر 2002     

صبر کنین، صبر کنین. یکی یکی. به قول اونی که می خواد فردا پدر مارو در بیاره: “الهم بیربیر!” وای که چقدر تو همین یکی دو هفته اتفاقای جورواجور افتاده، سه تا امتحانم که هست. خیلی خسته ام. دوشنبه که برسه، فکر کنم بتونم یه روز کامل بخوابم. من این وسط چیکار می کنم؟ جایگاهم چیه؟ تناشاچی بودن رو دوست ندارم، بازیگر بودن، استراحت لازم داره. چقدر حرفای جورواجور از جناحای مختلف، از آدمای عجیب غریب. خدا کنه فقط این سه تا حداقل تا هفته دیگه دعواشون نشه.
یه صدایی همش تو گوشم می خونه:
,Some dance to remember
.some dance to forget
بعد از تایپ هر کلمه یه دور چشمام می افته رو هم، دوباره بیدار می شم. اگه نبود لذت سیگنال خوندن، از عصر که از دانشگاه اومدم خواب بودم. وای خدا چقدر کار دارم.
پدرخواندگی خیلی سخته!!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:37 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 10 دسامبر 2002     

هر دم از این باغ بری می رسد…

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:03 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 9 دسامبر 2002     

حس بدی دارم. نمی تونم فکرشو بکنم، نمی تونم بهش فکر نکنم. نمی تونم رعیت باشم، نمی تونم لرد فلانی باشم، نمی تونم یه هویج عادی بی خاصیت باشم. نمی تونم خودم باشم. چقدر بده که آدم حتی خودش نباشه. یعنی نتونه که خودش باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:05 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 9 دسامبر 2002     

بابا آخه آدم چقدر باید حواس پرت باشه؟ قرار بود دیروز سمن جزوه سیگنالشو بیاره که من ازش کپی بگیرم، واسه امتحان پنجشنبه. اونم اورده بود، ولی از بس که توپم اصلا یادم رفت بگیرمش. امروزم که اصلا کلاس نداشتم. به سلامتی دوروزم گذشت و من هنوز سیگنال نخوندم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:42 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 9 دسامبر 2002     

یک تجربه:
اگه می خواین مربا بخورین، از تو یخچال وردارین، مربایی که رو گاز داره می جوشه، داغه! به اضافه که وقتی در قابلمه رو برمی دارین، بخارش می خوره تو صورتتون و طبیعتا نصف صورتتون هم می سوزه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:42 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002