سهشنبه، 31 دسامبر 2002
About all of the things that I long to believe
About love, the truth, and what you mean to me
And the truth is … baby you’re all that I need
|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: خیلی وقت پیش قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:سهشنبه، 31 دسامبر 2002About all of the things that I long to believe سهشنبه، 31 دسامبر 2002احتمالا همه بچه های دانشکده ما، اون توالتای قدیمی رو که پهلوی تربیت بدنی بود یادشون میاد. همونایی که بعد از ساختن مسجد عملا بی مصرف شدن. به جرات می گم یکی از کثیف ترین جاهایی بود که تو عمرم دیده بودم. می دونین دارن چیکارشون می کنن؟ دارن ساختمونشو تبدیل می کنن به Clean room، برای آزمایشگاه نیمه هادی!!! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:56 نوشت.سهشنبه، 31 دسامبر 2002برای رفع سوتفاهم: اگه تئوری امید درست از آب در بیاد، من اساسا شیرینی می دم. ولی خیلی بعیده. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:14 نوشت.سهشنبه، 31 دسامبر 2002امروز رفتیم خداحافظی با پویا. اون وقتا که بچه بودیم شیش نفر بودیم. روشنک، ریحانک، پویا، احسان، امین و من. من از همه کوچیکتر بودم. روشنک رفت و دکتراشو گرفت و موندگار شد. ریحانک رفت و داره دومین فوق لیسانسشو می گیره. پویام فردا می ره. احسان که تو دانشکده خودمونه، امینم که وارد بازار کار شد دیگه. نفر بعدی منم. چی کار کنم؟ خودمم نمی دونم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:13 نوشت.دوشنبه، 30 دسامبر 2002بسیج لشکر مخلص (Mokh-less) خداست. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:20 نوشت.دوشنبه، 30 دسامبر 2002دوست دارین قضیه خوابگاهای دانشگاه شیرازو بدونین؟ یکشنبه، 29 دسامبر 2002دیشب یه خواب خیلی بد دیدم. مواظب خودت باش. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:28 نوشت.یکشنبه، 29 دسامبر 2002[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:52 نوشت.یکشنبه، 29 دسامبر 2002آقای امید زندی، همکلاسی گرامی ما، که شلوارشو می اندازه دور گردنش (بیشتر از این کنجکاوی نکنین) یه تئوری جدید صادر کرده که اگه به کسی بگه طرف به عقلش شک می کنه. فقط همینو بدونین که طرف واقعا عقلش پاره سنگ برمی داره. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:50 نوشت.یکشنبه، 29 دسامبر 2002یاد تجربه شیرین خیابان خوابی تو تبریز افتادم. اون سفر که کلا پر از تجربه های جدید بود. این یکی از این قراره: دوتا اتوبوس بودیم. یکی برادران محترم، یکی هم خواهران محترم و تعدادی اچ اچ (HH). این اچ اچ رو بچه های KDB ساخته بودن، برای ما که تو اون یکی اتوبوس بودیم. (برای اونایی که نمی دونن: KDB ها هم یه سری دیگه از دیدنی های دانشکده گل و بلبل ما هستن، واقعا باید دم در بلیت بفروشن مردم بیان از این دیوونه خونه بزرگ بازدید کنن). اون اتوبوسی که برادران توش بودن، یه راننده نابغه داشت که واقعا هر ترمزش کافی بود که کل دل و روده یک انسان از دهنش خارج بشه، کلاج اتوبوس هم از بیخ خراب بود. در ضمن تو راه ارومیه تا تبریز، سر یه پیچ، کوبوند به یه دکه ای و یکی از شیشه های کناری رو خورد کرد. حوالی شب که رسیدیم تبریز، کنار ایل گلی پیاده شدیم و اتوبوس خراب رو بردن که تعمیر کنن، نتیجتا فقط یه اتوبوس موند برای این همه آدم. آخر شب (ساعت یک و نیم) که خواستیم بریم خوابگاه، اون اتوبوس هنوز حاضر نبود، مام متوجه شدیم که هممون تو یه اتوبوس جا نمی شیم. قرار شد جهت رعایت اصل مهم “Ladies first” اول خواهران رو ببرن برسونن خوابگاه بعدم بیان دنبال ما و مارو برسونن. (ما اچ اچ ها جهت حفط مرام و ظاهر قضیه موندیم اونجا). معلوم نشد قضیه چی بود (احتمالا خوابگاه خواهران بیرون شهر بود) که تا اون انوبوس برگرده و مارو ببره، ساعت تقریبا چهار صبح شده بود. نمی دونم چرا وسط تابستون، اونقدر هوا سرد بود. تو این دو سه ساعته، هرکی از اونجا رد می شد، چهل پنجاه نفر آدمو می دید که هر پنج نفر یه پتو رو پیچیده بودن دور خودشون (به جز بچه های KDB که این نسبت در مورد اونا، پنج پتو به ازای هر آدم بود. آخه زودتر از ما رسیدن و هرچی پتو بود بلند کردن) و داشتن وسط خیابونا، مثل سگ از سرما می لرزیدن. البته خودمون صحنه های دیگه ای از قبیل دعوا و کتک کاری بین بچه ها هم دیدیم. تا اینکه بالاخره اوتوبوس اومد و مارو برد خوابگاه. چشمتون روز بد نبینه، یه چیزی می گم یه چیزی می شنوین (البته به خوابگاهای محترم دانشگاه شیراز نمی رسید) یه اتاق، دورتادورش تخت دوطبقه، عین اردوگاهای نازی، به اونایی هم که تخت نرسید، شب رو زمین خوابیدن. (خلاصه اینکه چهل نفر اون شبو تو یه وجب اتاق خوابیدیم). توالتایی که معلوم بود سالهاست آبشون قطع بوده و حمومایی که آدم بدتر توشون کثیف می شد. همه اینا مجموعا می شد ساختمونی که فکر کنم از دانشکده مام قدیمی تر بود. تازه قبل از خواب یه نیم ساعت هم تو اون اتاق دعوا دیدیم. یکشنبه، 29 دسامبر 2002امروز این هوشمند کاووسی پتی ول، حسابی ما رو شست و گذاشت کنار. قضیه از اینجا شروع شد که هیچ کس (به جز خودم (تواضعش منو کشته بچه)) نتونست معادله یه خطو که دوتا نقطه اش معلوم بود پیدا کنه، اونم دیگه تقریبا هرچی از دهنش دراومد به ما گفت. می گفت شماها از خود خواجه نصیرم بیشتر اطلاعات طوطی وار دارین، ولی استفاده از اطلاعات شعور می خواد، فهم لازم داره، که شما ندارین. دانشجوی فنی باید منطق و فلسفه بلد باشه که شما بلد نیستین …… بابا یارو دیوونه اس. یکی بیاد سواش کنه. واسه یه درس در پیتی (به قول رامین: عربی برق!) باید کلی هم فحش بخوریم. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:48 نوشت.یکشنبه، 29 دسامبر 2002آهای شورای صنفی! قضیه چیه که دارن روزدرمیون به ما عدس پلو می دن با آش رشته و ماست؟ شورای صنفی که خودش غذای سلفو نخوره دیگه خیلی حرفه. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:47 نوشت.شنبه، 28 دسامبر 2002If I had to lose a mile جمعه، 27 دسامبر 2002when he hold you close, when he pulls you near, جمعه، 27 دسامبر 2002پرم از بوی تو، ای بی بوی من! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:46 نوشت.جمعه، 27 دسامبر 2002بالاخره امروز رفتم کلاه قرمزی رو دیدم. هشت سال از آخرین دفعه ای که یه چیز جدید ازش می دیدم می گذشت و طبیعتا خیلی مشتاق بودم. ولی اون جوری که می خواستم جالب نبود برام. نکنه دیگه بزرگ شدم؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:45 نوشت.پنجشنبه، 26 دسامبر 2002حتی دریغ از یه آدم آنلاین که باهاش حرف بزنم حوصله ام سرنره. بابا مردم. تمام سوالاشونو جواب دادم. من نمی دونم چرا اینا اینقدر خنگن. هر دفعه که منو می بینن بازم همون سوالا رو می پرسن. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:06 نوشت.پنجشنبه، 26 دسامبر 2002مهمونیای دوره ای دوستای بابام، یکی از احمقانه ترین چیزائیه که تو دنیا ممکنه وجود داشته باشه. تا جایی که بتونم ازش فرار می کنم، ولی سالی یه بار که می افته خونه ما دیگه مجبورم تحملش کنم.خانوما که می شینن یه طرف، صحبتای مسخره می کنن. آقایونم که می شینن این ور و همش جکای صد سال پیشو برای هم تعریف می کنن و قاه قاه می خندن. بچه هاشونم که همه دخترن و طبیعتا با خواهرم می شینن یه طرف. دریغ از حتی یه پسر بچه کوچولو که اقلا من باهاش همذات پنداری کنم. طرف هرکی تو این جمع که برم یه ساعت باید جواب بدم که ترم چندم و چند واحد پاس کردم و دانشکده مون کجاست. باز خدارو شکر که هیچکدومشون برقی نیستن و سوالای تخصصی تر نمی پرسن. این جور شبا حوصله ام حسابی سر می ره. حتی یه نفر نیست که بشینم دوکلوم باهاش حرف بزنم. من موندم که خدا تنهایی چیکار می کنه که حوصله اش سر نمی ره. اقلا این شانسو داره که دلش برای کسی تنگ نمی شه، ولی من چی؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:40 نوشت.پنجشنبه، 26 دسامبر 2002Yesterday, love was such an easy game to play چهارشنبه، 25 دسامبر 2002 حفاظت شده:[برای نمایش یافتن دیدگاهها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 19:28 نوشت.
| ||||