دوشنبه، 6 ژانویه 2003
می گن امروز سالگرد روزیه که سامی مورس تلگرافشو به عموم عرضه کرده. یعنی سالگرد مخابره همون جمله معروفه؟
Attention the universe, by kingdoms right wheel. به هر حال به این ترتیب یکی از روزای مهم تاریخ مخابراتو تبریک می گم.
امروز تولد ژاندارکم هست، البته این یکی هیچ نسبتی با هما (که اونم امروز تولدشه و مخابراتچی هم هست) نداره. احتمالا تصادفی بوده.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 12:20 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 5 ژانویه 2003
– هی الاغ داری می میری؟ اینم شد وبلاگ نوشتن؟ روزی یه دونه شعر اینگیلیسی و یه خط مزخرف، به چه دردی می خوره؟
: الاغه که پا نداره، خودش خبر نداره. الاغه چرا یورتمه می ری؟ ریش بلند، روی کثیف، ناخون سیاه، واق و واق و واق!!!
= الحق که آدم بی ربطی هستی.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:50 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 5 ژانویه 2003
oooh you’re a loaded gun, oooh there’s nowhere to run,
no-one can save me,the damage is done.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:25 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 5 ژانویه 2003
اگه این هما تو عمرش یه جمله باحال گفته باشه اونیه که دیروز گفت:
آدمی که درسشو نخونده، علم غیب که نداره، خب می افته دیگه.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:31 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 4 ژانویه 2003
I never knew, I had a dream, ’til that dream was you,
when I look, into your eyes, sky’s a different blue.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:14 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 4 ژانویه 2003
بابا من از شر این آزمایشگاه اندازه گیری خلاص بشم، شیرینی می دم. اگه از این جهنم نوبری، جهنم تر نباشه، بهشت ترم نیست. یه مشت مدار سه فاز احمقانه که معلوم نیست به چه دردی می خورن. امروز یه دونه از این واتمتر قراضه ها رو بسته بودیم، مقدار منفی نشون می داد. برای درست کردنش باید جای دوتا سیمشو عوض می کردیم، منم عوض کردم. نگو زرتی ورداشتم فاز و نول رو وصل کردم بهم. تا سه تا میز اونورتر برق میزا قطع شد. بعدم یارو هرکار کرد نفهمید مشکل چیه. چون من فوری ورودیمو وصل کردم به یه ترمینال جدید، فیوزشم عوض کردم. یه ساعت داشت عین این گیجا دور خودش می چرخید. آخرشم مارو فرستاد رو یه میز دیگه. بیخیال اون سه تا میز شد. دمم گرم. فکر کنم فعلا یه ذره از عقده هام خالی شده باشه. امروز پنج ساعت و نیم تو اون آزمایشگاه کوفتی بودم، اول صبحم با طرف دهن به دهن شدم، عوضش آخر شب یه مدار بستم که خودمم نفهمیدم چی بود، بابتش یه نمره گرفتم.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:14 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 3 ژانویه 2003
آی آدمها که در ساحل نشسته، شاد و خندانید!
پاشین یه چیزی بپوشین، هوا سرده
به اضافه که این لباساتون اصلا اخلاقی نیست
یکی ندونه، خیال می کنه دین و ایمونتون از دست رفته
آی آدمها که همونجا نشستین!
به سراغ من اگر می آیید،
می خوام صد سال سیاه نیایید
نخوام ریختتونو ببینم، کیو باید ببینم؟
آی آدمها که دارین واسه خودتون خوش می گذرونین!
بلند شین برین سر کار و زندگیتون
آخر ترم نزدیکه، مواظب خودتون باشین.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:15 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 1 ژانویه 2003
How many roads must a man walk down
Before you call him a man?
Yes, ‘n’ how many seas must a white dove sail
Before she sleeps in the sand?
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 1 ژانویه 2003
شبیه سازی انسان؟ اگه نظر منو بپرسن، به صورت گسترده قبولش ندارم فعلا. ولی به عنوان یه کار علمی جدید، شدیدا خوشم میاد ازش. به خصوص که می تونه بالاخره تکلیف مارو در مورد بخش غیرمادی وجود، معلوم کنه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:31 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 31 دسامبر 2002
وااااااای خدا! چرا همچین شد؟ چرا من باز این همه درس مونده دارم؟ چه خاکی به سرم بریزم حالا؟
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:04 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 31 دسامبر 2002
امروز یه نفر تاریخ میلادی رو ازم پرسید. می دونستم دیروز سی ام دسامبر بوده، فردام اول ژانویه اس. بازم یه ساعت طول کشید تاریخو بهش بگم. چون شک داشتم امروز می شه سی و یکم دسامبر، یا صفرم ژانویه!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:58 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 31 دسامبر 2002
About all of the things that I long to believe
About love, the truth, and what you mean to me
And the truth is … baby you’re all that I need
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:57 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 31 دسامبر 2002
احتمالا همه بچه های دانشکده ما، اون توالتای قدیمی رو که پهلوی تربیت بدنی بود یادشون میاد. همونایی که بعد از ساختن مسجد عملا بی مصرف شدن. به جرات می گم یکی از کثیف ترین جاهایی بود که تو عمرم دیده بودم. می دونین دارن چیکارشون می کنن؟ دارن ساختمونشو تبدیل می کنن به Clean room، برای آزمایشگاه نیمه هادی!!!
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:56 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 31 دسامبر 2002
برای رفع سوتفاهم: اگه تئوری امید درست از آب در بیاد، من اساسا شیرینی می دم. ولی خیلی بعیده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:14 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 31 دسامبر 2002
امروز رفتیم خداحافظی با پویا. اون وقتا که بچه بودیم شیش نفر بودیم. روشنک، ریحانک، پویا، احسان، امین و من. من از همه کوچیکتر بودم. روشنک رفت و دکتراشو گرفت و موندگار شد. ریحانک رفت و داره دومین فوق لیسانسشو می گیره. پویام فردا می ره. احسان که تو دانشکده خودمونه، امینم که وارد بازار کار شد دیگه. نفر بعدی منم. چی کار کنم؟ خودمم نمی دونم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:13 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 30 دسامبر 2002
بسیج لشکر مخلص (Mokh-less) خداست.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:20 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 30 دسامبر 2002
دوست دارین قضیه خوابگاهای دانشگاه شیرازو بدونین؟
این خوابگاها دو تا ساختمون واقعا عظیم شونزده طبقه، هستن که بالای یه کوه، مشرف به کل شهر شیراز تشریف دارن. دوتا ساختمون بتونی خوشگل، با معماری خوابگاهی. دوطرف هر راهرو فکر کنم حدود پنجاه تا سوئیت بود، تو هر سوئیت یه پاگرد بود، یه دستشویی، یه حموم، و دوتا اتاق. کمیته برگزاری کنفرانس برای هر شیش نفر یه سوئیت در نظر گرفته بود. تو هیچکدوم اتاقا هم تختی وجود نداشت. ما چهار تا سوئیت کامل داشتیم و چند نفرمون هم با بچه های بقیه دانشگاها جاشون مشترک بودن، که اونام عملا اومدن پیش خودمون. از این چهار تا سه تاش طبقه یازدهم بود و یکیش طبقه اول. اونجایی که از ماشین پیاده می شدی، طبقه چهارم خوابگاه بود. یعنی یا باید 7 طبقه می رفتی بالا، یا باید 3 طبقه می رفتی پایین. دارودسته ما اون یه دونه اتاق طبقه اول رو برداشت که بریم اونجا و واسه خودمون ولو شیم. طبقه های بالا نسبتا تمیز بودن، ولی این یکی که پایین بود واقعا از نظر کثیفی رودست نداشت. رو موکتای کف اتاقا تنها چیزی که دیده می شد سوسک مرده و بال و پاهای همین سوسکا بود. البته جونورای دیگه ای هم از قبیل مارمولک و انواع حشرات اونجا دیده می شد. ما بعد از یه تلاش ناموفق از خیر تمیر کردن اتاق گذشتیم و پتوهایی رو که تنها امکانات رفاهیمون بودن، کاملا پهن کردیم کف اتاق. خیلی جالب بود. شبا که رو این پتوها می خوابیدیم، با هر غلتی متوجه صدای قرچ قوروچ یه جونوری زیر اون پتو می شدیم. دیوارا تا حدود هشتاد سانتی از زمین، به رنگ قوه ای سوخته بودن، از اونجا به بعدش هم خیلی تمیز نبودن. کافی بود به دیوارا تکیه بدی تا بعدش ببینی چسبیدی به دیوار و دیگه جدا نمی شی. حتی یه دفعه یه نفر به دیوار تکیه داد، موقع بلند شدن، یه کف دست از گچ دیوار چسبیده بود پشتش. تو حموم که می رفتی، هم از دوش آب می ریخت رو سرت، هم از سقف، که قاعدتا فاضلاب حموم طبقه بالا بود. کف اون وانی که تو حموم بود هم حدود یک متر مربع زنگ زدگی بزرگ بود. آینه های حموم و توالت زنگ زده بودن و توشون تقریبا هیچی نمی شد دید. اگه یه قلپ آب خوردن می خواستی باید نصفه شبی، سه طبقه می رفتی بالا تا به اولین آب سرد کن فعال برسی. که اونم آبش گرم بود. ساختمون به اون عظمت چهارتا آسانسور داشت، که سه تاش خراب بود. گچای دیوار راهرو ها آنچنان ریخته بود که فکر می کردی یه برونتوسوروس تو راهرو راه رفته و دمشو کوبیده به در و دیوار. یه پشه هایی اونجا بودن که می شد یکیشونو گرفت، با طناب از سقف آویزون کرد، از بال زدنش به عنوان پنکه استفاده کرد. ما هفت نفر شیش تامون تو یه اتاق می خوابیدیم، جوری که پای هرکدوممون تو دهن یکی دیگه بود، در عوض امید به تنهایی، آنچنان وسط اون یکی اتاق پهن می شد که دیگه هیچ کس اون تو جا نمی شد. تنها نکته مثبتش سیستم صوتی مجهزی بود که با خودمون برده بودیم، به اضافه یه مشت سی دی که تقریبا تمام آهنگای راک خوب، و تمام آهنگای جوادی توپ، به صورت MP3 توشون پیدا می شد. فکر کنم ساکنین بقیه اتاقا اضافه بر تمام مصائب اون خوابگاه، باید هر شب با بدبختی تا حوالی ساعت پنج صبح صدای بلند موزیک ما رو هم تحمل می کردن. به هر حال اینم برای خودش کلی خاطره بود.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:19 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 29 دسامبر 2002
دیشب یه خواب خیلی بد دیدم. مواظب خودت باش.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:28 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 29 دسامبر 2002
آقای امید زندی، همکلاسی گرامی ما، که شلوارشو می اندازه دور گردنش (بیشتر از این کنجکاوی نکنین) یه تئوری جدید صادر کرده که اگه به کسی بگه طرف به عقلش شک می کنه. فقط همینو بدونین که طرف واقعا عقلش پاره سنگ برمی داره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:50 نوشت.
.............................................................................................