مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: خیلی وقت پیش
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

سه‌شنبه، 14 ژانویه 2003     

most people looked at him with terror and fear
but to moscow chicks he was such a lovely dear

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:51 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 14 ژانویه 2003     

Ooh Ooh yes I’m the great pretender
Just laughing and gay like a clown
I seem to be what I’m not
I’m wearing my heart like a crown
Pretending that you’re still around

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:49 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 14 ژانویه 2003     

از مجموعه “یک موجود، دو شخصیت”:
– آخه الاغ! چقدر تو خری!
: الاغ خودتی!
– خب خودم تویی دیگه!
:&@!#$#$@$%

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:53 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 14 ژانویه 2003     

بدینوسیله، اینجانب آیدین کبیر، در کمال صحت عقل و سلامت نفس، اعلام می دارم حالم از ریخت ماشین به هم می خوره. ایشالا همشون برن لای جاروبکها و سیم پیچیا گیر کنن، بمیرن. اگه نمی خواستم کنترل خطی بگیرم اصلا می ذاشتمش برای شصت ترم دیگه. مرده شور برده ها. اصلا به من چه؟ می خواد بچرخه، می خواد نچرخه.
صحت موارد فوق، به جز یک مورد (از صحت عقل و سلامت نفس خودم مطمئن نیستم) تایید می شود.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:33 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 14 ژانویه 2003     

این امتحان زبان تخصصی بود یا رانندگی؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:15 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 14 ژانویه 2003     

یه ساعت بالای سرم هست. دیشب تو خواب همچین دستمو کوبیدم بهش که وقتی از روی زمین برداشتمش و تکونش دادم، احساس کردم دارم یه ظرف آشو هم می زنم، صبحم که موقع صبحونه کتری داشت به طرف من تیراندازی می کرد که با هوشیاری تمام جاخالی دادم.
آهای آقاهه! جای این که این لباس تنگو تن من بکنی و دستامو از پشت ببندی، قرصامو بیار بخورم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:07 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 14 ژانویه 2003     

تا صبح خواب تقویت کننده دیدم، تو خواب خیلی سریع تر مساله ها رو حل می کردم. نه به قبل از امتحان که اصلا عین خیالم نبود. نه به حالا که خوابشو می بینم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:23 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 14 ژانویه 2003     

این موسوی دیگه کیه؟ دیروز رفتم پیشش می گم امتحان فردا (امروز) چه جوریه؟ می گه فردا نیست که، چهاردهم بهمنه. بهش می گم چهارده بهمن ترم دیگه شروع می شه. بردم به زور برنامه امتحانارو نشونش دادم، یهو می گه: ای وای پس باید تا صبح بیدار بشینم سوال طرح کنم!!! اگه اینجوری نشده بود معلوم نبود تکلیف امتحان امروزمون چی می شد. تازه یه چیز دیگه هم دیدم، موسوی و معتمدی با هم رفتن تو اتاق موسوی. در اتاقم بستن. به منم گفتن یه چند دقیقه صبر کن. من هیچی نمی گم، قضاوتش به عهده خودتون.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:22 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 14 ژانویه 2003     

الحق که این عمله های روبروی خونه ما، خیلی عمله می باشند. از صبح تا شب یا خوابن، یا دارن تو کوچه فوتبال بازی می کنن. آخر شب که می شه، تازه کارشون شروع می شه. تا صبح فقط سرو صداشونو باید تحمل کنیم.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:21 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 13 ژانویه 2003     

عجب خوابیدما! تمام خستگی الکترونیک از تنم دراومد. تاحالا بعدازظهر اینهمه نخوابیده بودم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:11 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 13 ژانویه 2003     

فعلا که اولیش به خیر گذشت. الآن توپم. اگه بقیه امتحانامم همینجوری باشه، عالیه. البته اگه برادرمون، هوشمند اجازه بدن، فکر کنم بعد از اون گندی که پارسال زدم، ترم خوبی تموم بشه.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:07 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 12 ژانویه 2003     

به قول آقای دلتنگستان، یکی از مسوولیتهای هر انسانی در زندگیش، گوش کردن به موزیک خوبه. از Bob Dylan غافل نشین.
قبلا گفته بودم صداش منو جادو می کنه. این آهنگشو هیچ جوری نمی تونم بیخیال بشم. فعلا اراده همایونی براین قرار گرفته که این آهنگو بذارم رو پس زمینه وبلاگ. اینم متنش.
یه وقت گمراه نشین. به خاطر اون اسمی که هی تکرار می کنه، این آهنگو نداشتم اینجا.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:41 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 12 ژانویه 2003     

هرکی می گه، الکترونیک سخته، واقعا آدم خنگیه. فقط فکر کنم آدم باید یه کم زودتر به فکر خوندنش باشه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:35 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 12 ژانویه 2003     

از مجموعه “یک موجود، دو شخصیت”:
– اگه می خواد بره بزار بره، تو نمی تونی جلوشو بگیری، نه قدرتشو داری، نه حقشو.
: نمی خوام بره. نمی خوام بره. می خوام باشه.
– ننر زبون نفهم!
: من مامانمو می خوام!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:27 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 11 ژانویه 2003     

بالاخره امروز یه تیغ MACH3 رو باز کردم. این یه تیکه پلاستیک و سه تا دونه تیغ، رابطه شون پیچیده تر از اون چیزیه که تو نگاه اول به نظر میاد. الآن می تونم راجبش کنفرانس بدم. اگه گزارش بنویسم از گزارشایی که واسه تقی زاده می نویسم خیلی بهتر در میاد. جدا شاهکاره. تو هرکدوم از تیکه های پلاستیکش می شه نبوغو دید.
اینم برای اطلاع کوسه ها: اون یارویی که ذکرش رفت، به نظرم بعد از رادیو و ترانزیستور، یکی از مهمترین اختراعات بشره.اگه این نبود هنوز باید هرروز صورتمونو زخم می کردیم و بعدشم کلی جوش می زد صورتمون.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:25 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 11 ژانویه 2003     

تو این یه هفته دارم خوابای عجیب می بینم. همش راجب مدرسه راهنمایی و آدماش. حیاط مدرسه رو دوباره خاکی کردن و سنگریزه ریختن توش. وقتی فوتبال بازی می کنیم صدای زمین از زیر پامون شنیده می شه. آرش ابوترابی خیال می کنه یکی از بزرگان تصوف شده. اون کارگاه پهلوی دفترو تبدیل کرده به یه دخمه. می ره گوشه اش می مونه. حسین شریف لیسانسشو چهار ترمه گرفته، حالا تو خط آزادی سیدخندان، مینی بوس می رونه. سروش دوباره مو دراورده. وااااااای تک تک زوایای اون مدرسه رو می بینم. هنوز داورزنی اون پشتا داره یا باغبونی می کنه یا حیاطو جارو می کنه. منتطره بلکه یکی طرفش پیداش بشه تا بپره بهش و فحشش بده. تو ساختمون، جلوی در ورودی اصلی، سه تا قبر هست. پوریا، سینا، علی. زمین تیم نسیم دیگه نیست. جاش ساختمون ساختن.
باید یه روز برم اونجا قبل از اینکه جدی جدی دیوونه بشم. حیاطش اولا سنگریزه بود، آسفالت نبود. سال آخر دیگه آسفالتش کردن. ساختمون درست وسط حیاط بود. یکی از اضلاع حیات همیشه مال ما تیم نسیمیا بود. استادیوم نسیم. داورزنی همیشه درحال فحش دادن بود. تو عالم بچگی ازش می ترسیدیم. ابوترابی معلم ادبیاتمون بود. آدم باحالی بود. کلی خاطره خوب باهاش دارم. دفعه آخری که رفتم اونجا پشت مدرسه رو کامل کنده بودن و می خواستن یه بخش جدید به ساختمون اضافه کنن. ماشینی که احمد خاکزاد ساخته بود و هممون حرکتش تو حیاط مدرسه رو جشن گرفته بودیم تو همون گودال افتاده بود. درب و داغون. لاشه زیردریایی اولیه یه طرف دیگه بود. اون موقعی که مدرسه حتی لوله کشی آب نداشت تو یه تانکر برامون آب میاوردن. بعدا که مدرسه آب دار شد، اون شده بود اسباب بازیمون. می رفتیم توش قایم می شدیم. سه نفر راحت توش جا می شدن.بعدا تبدیل شد به بدنه زیردریایی. گاهی یکی رو می انداختیم توش. درشو قفل می کردیم، اونقدر با سنگ می کوبیدیم بهش تا طرف اون تو از سردرد دیوونه بشه. تو اون مدرسه حتی تفریحمون به آدمیزاد نمی موند.
نمی دونم چرا دارم اینا رو می نویسم. ولی خیلی به فکرشم. دست خودم نیست. چمی دونم، اسمشو بذارین نوستالژی. دلتنگی برای سه تا از بهترین سالای عمرم. برای آدمایی که هفت سال باهاشون زندگی کردم. کاش زودتر سازمان خراب بشه. وابستگی پدر آدمای اون مدرسه ها رو در میاره.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:02 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 10 ژانویه 2003     

اگه کسی بعد از خوندن این سر به بیابون بذاره، کارش خیلی غیرمنطقی نبوده.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:06 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 10 ژانویه 2003     

یاسمنگولا می گه: بابا! هیچ وقت دوستم نداشتی
چون یه بار پا رو دست چپم گذاشتی
باباش می گه: خیلی دوستت می دارم
از این به بعد پا رو دست راستت می ذارم

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:13 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 10 ژانویه 2003     

– توپم! توپم!
: توپی که توپی، منم توپم. چرا بساط مارو بهم می زنی؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 10 ژانویه 2003     

آخه مرتیکه احمق!
دل تو نیاسوده، از گناه الهه ناز بوده؟ جلو دلتو بگیر، به اون بدبخت چه ربطی داره. خودخواه!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:51 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002