یکشنبه، 9 مارس 2003
فرض کنین دوتا گزارش کار گنده برای فردا داشته باشین که هرکدوم دو سه ساعتی وقت ببرن. فرض کنین شب قبلش فقط چهار ساعت خوابیدین و از صبح تا عصر نه ساعت تو دانشگاه بودین. فرض کنین خسته و کوفته رسیدین خونه و تو خیالتون عزا گرفتین که این گزارشای کوفتی رو چیکار کنین. بعد می رین تو اتاقتون. حالا فرض کنین اون اتاق کوفتی مشمول خونه تکونی شب عید شده باشه. اتاقی که تو وضعیت عادی به زور توش می شه راه رفت، حالا دیگه هرچی که تو کمدا بوده هم ریخته کف اتاق. چیزایی هم که مثلا از دم دست دور شدن دیگه هیچکدوم سر جاشون نیستن. حتی نمی تونین کتاباتونو پیدا کنین. کتابا که سهله، تو این خرتوخر حتی نتایج آزمایشایی که باید اون گزارشا براشون نوشته بشه هم پیدا نمی شن. حالا قیافه و اعصاب خودتون رو مجسم کنین. اگه نمی تونین بیاین یه نگاهی به ریخت من بکنین و تا تهشو بخونین. حالا چه خاکی تو سرم بریزم تا فردا؟ اونوقت هی بگین خونسردیتو حفظ کن، بخند!
بذار نیمه پر لیوانو ببینم: اقلا کامپیوتر سر جاشه!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:30 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 8 مارس 2003
حتی اگه امشبو به سلامت بگذرونم، بالاخره فردا پس فردا یه بلایی سرم میاد. دکتر! این شیر اکسیژنو قطع کن. اون هوا رو تزریق کن تو رگام، یه ذره دوز آدرنالینمو بیشتر کن، یا حتی انسولین. اون سرم رو در بیار از تو رگ، بزن تو عضله، اثرشو دیدم قبلا. مورفین یادت نره. می خوام اونقدر باشه که جلوی چشمم دونه دونه انگشتامو ببرین و حس نکنم. ببینم تو این بیمارستان پتک پیدا نمی شه؟ بکوبینش تو سرم. می خوام خونش بپاشه به در و دیوار. بزنین زودتر. راحتم کنین. به چی این دنیای کوفتیتون چسبیدین؟
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:55 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 8 مارس 2003
ظرفاتونم که شستم دیگه چی می گین؟
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:43 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 8 مارس 2003
وااااای این معرکه اس: هنر مثل wc است، باید شما را خالی کند ولی حال دیگران را به هم بزند!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 8 مارس 2003
شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
I promised I would drown myself in mysticated wine
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:41 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 8 مارس 2003
آیدین کبیر افشا می کند: چگونه الکترونیکی ها از والت دیسنی پول گرفتند!
تاحالا فکر کردین برای چی hfe نصف بیشتر ترانزیستورای مساله هایی که حل می کنین هستش 100؟ برای اینکه وقتی می خواین hfe+1 رو برای جریان دقیق امیتر حساب کنین، به عدد 101 برسین. که به طرز مشخصی، اشاره مستقیم داره به کارتون صدویک سگ خالدار!!!
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 11:22 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 7 مارس 2003
She’s walking down the street
Blind to every eye she meets
Do you think you’ll be the guy
To make the queen of the angels sigh?
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:16 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 7 مارس 2003
خدایان یونانی رو خیلی دوست دارم، چون زمینی ترین خدایانی هستند که تاحالا دیدم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:15 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 7 مارس 2003
هر رابطه انسانی دو جنبه داره. یکی جنبه زمینی، و دیگری جنبه زمینی تر!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:14 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 7 مارس 2003
رو قوطی سرکه سه و نیم کیلویی یک و یک نوشته: “ویژه خانواده”، یادم باشه بعدا تو مغازه نگاه کنم ببینم مجردی هم داره یا نه!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:13 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 6 مارس 2003
I am the Lizard King
I can do anything
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:48 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 6 مارس 2003
به من می گه خدا عاقبتتو به خیر کنه، معلوم نیست به چی فکر می کنه.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 8:47 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 6 مارس 2003
یارو مثلا بچه مسلمونه، برگشته به امید می گه حالا که خونه تون تو جردنه، حتی اگه قسم بخوری باور نمی کنم آدم حسابی باشی! اونوقت تو اون یه ساعت دختری نبود که از جلومون رد بشه و این بزغاله یه متلک بهش نگه. البته در این بین داشت خاطرات مکه رفتنشو برامون تعریف می کرد و هرچی هم از دهنش دراومد به عربای سنی گفت. واقعا که!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:46 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 6 مارس 2003
همیشه از دست این زودپز حرص می خوردم، چون یه سوپاپ داره که عین این ابلها همش دور خودش می چرخه و سروصدا می کنه، نمی تونه یه دقیقه مثل آدم ساکت بشینه یه گوشه و فکر کنه ببینه چه خاکی تو سرش بریزه.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 8:45 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 5 مارس 2003
I’m going, but I need a little time
I promised I would drown myself in mysticated wine
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:32 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 5 مارس 2003
یه نفر رو بعد از نزدیک سه سال تازه دارم درست می شناسم. واقعا متاسفم که مدتها راجبش اشتباه فکر می کردم و خوشحالم که حالا بهتر می شناسمش. خوشحالم که همچین دوستایی دارم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:02 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 5 مارس 2003
بعضی حرفا هست که فقط باید بشنوی. جوابشو نباید بدی به هزار و یک دلیل.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:54 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 3 مارس 2003
– لانگ جان! نامه داری.
: نقشه گنجه؟
– خال سیاهه!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:56 نوشت.
.............................................................................................