مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: خیلی وقت پیش
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

سه‌شنبه، 3 ژوئن 2003     

حافظه نازنینم، که در باره اش کلی ادعام می شد… داره نابود می شه. فکر می کردم فقط خودم می فهمم، ولی انگار بقیه هم بو بردن… چی کارش کنم حالا؟؟؟؟؟؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:31 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 2 ژوئن 2003     

سیستم ذهنیم پایداره، حتی شاید یه ماکزیمم نسبی، ولی دامنه تغییرات زیاده.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:15 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 2 ژوئن 2003     

تا همین یه ماه پیش اصلا کلمه FM رو که می شنیدم کیف می کردم، چون یاد کانالای رادیویی می افتادم که خیلی راحت می شد دریافت کرد و کیفیت قابل قبولی هم داشت، الآن دیگه اون حس رو ندارم، آخه یاد یه مشت انتگرال و مشتق و تابع بسل بی سروته می افتم. همون AM ترجیح داده می شه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:11 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 2 ژوئن 2003     

خواب دیدم رفتم استخر. روباز باشگاه انقلاب بود. آبش یخ زده بود ولی من نمی فهمیدم. فکر می کردم دارم شنا می کنم ولی داشتم مثل فُک رو یخ سر می خوردم…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:55 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 1 ژوئن 2003     

You don’t have to say you love me
Just be close at hand
You don’t have to stay forever
I will understand…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:41 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 1 ژوئن 2003     

قضیه همون مشتق احساسه… تغییراتش خیلی زیاد شده. ریسک و امید. رو اتفاقی دارم سرمایه گذاری می کنم که احتمال پیش اومدنش خیلی کمتر از اونیه که بتونی فکرشو بکنی. من گردن خم کنم؟ من آدمی ام که وقتی راه می رم احساس می کنم زمین زیر ابهت قدمهام می لرزه…

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:56 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 1 ژوئن 2003     

I used to think that if I died in an evil place then my soul wouldn’t be able to make it to heaven. Now, well… fuck! I don’t care where it goes as long it ain’t here…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:57 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 1 ژوئن 2003     

هیچ وقت قمار باز متوسطی نبودم. همیشه یا هرچی داشتم باختم، یا هرچی داشتن بردم. این دست متوسط بدجوری گیجم کرده…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:14 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 1 ژوئن 2003     

امروز من کاوه ای رو دیدم که دو سال با من برق خوند. الآن یه ساله که مرخصی می گیره و رفته دنبال عشقش، گیتار! این آدما رو که می بینم این شک می افته به جونم که با خودم روراست نیستم…

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:13 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 30 می 2003     

“فرانک ها اول آلمانی بودند، چون غذایشان عبارت بود از کلم شور و کالباس پیه خوک، که یک پارچ آبجو هم رویش سر می کشیدند، اما بعد بعضی از آنها یواش یواش شروع کردند به خوردن قورباغه و حلزون و خرچنگ. و در نتیجه یواش یواش فرانسوی شدند. ولی این قضیه در آن زمان به این سادگی معلوم نمی شد، چون قبلا قومی به اسم فرانسوی وجود نداشت که آلمانی های قورباغه خور که تغییر هویت می دادند، بدانند حالا دارند چه می شوند. بعد که خوب تغییر هویت دادند، دیدند که فرانسوی شده اند!”
چنین کنند بزرگان (شارلمانی) – ویل کاپی / نجف دریابندری

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:06 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 30 می 2003     

بازم در محضر دائیم:
همه چیزای خوب درون آدمه. وقتی خوشحالی، وقتی فکرت بازه، وقتی احساس راحتی می کنی، به خاطر اینه که به درونت توجه کردی، وقتی ناراحتی پیش میاد به خاطر عوامل بیرونیه. حتی خدا درونیه.
بعدش یه چیزایی راجب “7 states of consciousness” گفت، راستش درست متوجه نشدم، ولی چیز خوبی به نطر می رسید، و مطمئنا آرامش بخش.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:32 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 30 می 2003     

این کارلسون خیلی حرص می ده منو. مرتیکه کتاب مخابرات نوشته، ولی معلومه که دنبال نوبل ادبیات بوده!
بخشی از پاراگراف آغازین کتاب فوق الذکر:
در شبی گیسو فروهشته به دامن، که بادهای نویز آلود از جانب مشرق وزان بود، نجیب زاده ای که همانا سیگنالی بود با دامنه طیف مثبت، (که حتی اگر در نقاطی این دامنه منفی می شد، با اضافه نمودن صدوهشتاد درجه به فاز، آن را مثبت می کرد)، سوار بر اسب سفید تیزرو خود که کاریری با فرکانس بالا بود، از قلعه اجدادی (آنتنی زیبا و اصیل) جدا گردید و به سوی سرنوشت روان شد. باری، نجیب زاده قصه ما هرگز نمی دانست که قرار است به زودی عاشق دختر چوپانی شود که فیلتری پایین گذر بود که نه تنها پهنای باند 3dB، که پهنای باند -10dB وی نیز با نجیب زاده، کوچکترین همپوشی ای نداشت. دختر چوپان هرگز نمی توانست خود را به فرکانس نجیب زاده برساند، ولی نجیب زاده که عشق چشمانش را کور کرده بود و در همه جهات منتشر می شد، ناامید نگردید، و تصمیم گرفت خود را دمدوله کند. ولی کاش مساله به همین جا ختم می شد، دخترک فیلتر RC ساده ای بود، با اعوجاج بسیار…

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:26 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 28 می 2003     

در محضر دائیم:
آیدین! دوتا element هست که همیشه مزاحم progress بشریت بوده، چسبیدن به آرزوها و عصبانیت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:22 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 28 می 2003     

فقط می دونم اصلا سعی نمی کنم الآن تصمیم بگیرم، چون فعلا مرغ من فقط یه پا داره. شایدم کمتر!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:52 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 27 می 2003     

هیچ وقت از آدمایی که تکلیفشون با خودشون معلوم نیست، خوشم نیومده. الآن از خودم نفرت دارم. می شنوی آیدین؟ حالمو بهم می زنی.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:10 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 27 می 2003     

می دونی تو ساعت اوج ترافیک، تو همت، با سرعت 150 رانندگی کردن یعنی چی؟ خودم ترسیده بودم، ولی راستش اون موقع چندان فرقی هم به حالم نمی کرد.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:29 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 26 می 2003     

فرض کن بخوای پسر دایی سه ساله ات رو سرگرم کنی، ببریش سراغ فیلما که یه کارتون براش انتخاب کنی، نوار کارلوس سانتانا رو نشون بده و بگه “سانتانا رو بذار”!
بزرگ بشه چی می شه!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:07 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 26 می 2003     

I’d like for you and I to go romancing
Say the word your wish is my command.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:24 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 25 می 2003     

یه آقایی هست که خیال می کنه چون من با دختر همکلاسیم شوخی می کنم و می گم و می خندم و اونم خودشو چسبونده به من و اونجا هست، پس اونم حق داره همون حرفایی که من می زنم رو بزنه و حتی درک ناقصش تو روابط اجتماعی، بهش این حق رو می ده که سطح حرفاش رو از این هم جلوتر ببره. بعد هم که بهش یه جوری حالی می کنی که رفتارش درست نیست، شاکی می شه که شماها نمی فهمین!!!
پ.ن. نمی دونم نوشتن این حرفا اینجا درسته یا نه، به هر حال اون آدمیه که همه کسایی که تو دانشگاه منو می شناسن اونم می شناسن. به طرز وحشتناکی دیدش به روابط اجتماعی بخصوص با جنس مخالف با استانداردهای مورد قبول بقیه آدما فرق داره و در کمال اعتماد به نفس، معتقده که ما همه اشتباه می کنیم و اون درست رفتار می کنه! نتیجه اش اینه که بینهایت اسم روش گذاشته شده و تقریبا هیچ کس حوصله اشو نداره!

[11 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:20 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 25 می 2003     

طرف سر کلاس میدان و امواج، از ابریشمیان می پرسه: فرق ولتاژ لحظه ای با ولتاژی که ولتمتر نشون می ده چیه؟!!! من اگه جای ابریشمیان بودم، می انداختمش!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:55 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002