سهشنبه، 3 ژوئن 2003
حافظه نازنینم، که در باره اش کلی ادعام می شد… داره نابود می شه. فکر می کردم فقط خودم می فهمم، ولی انگار بقیه هم بو بردن… چی کارش کنم حالا؟؟؟؟؟؟
[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:31 نوشت.|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: خیلی وقت پیش قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:سهشنبه، 3 ژوئن 2003حافظه نازنینم، که در باره اش کلی ادعام می شد… داره نابود می شه. فکر می کردم فقط خودم می فهمم، ولی انگار بقیه هم بو بردن… چی کارش کنم حالا؟؟؟؟؟؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:31 نوشت.دوشنبه، 2 ژوئن 2003سیستم ذهنیم پایداره، حتی شاید یه ماکزیمم نسبی، ولی دامنه تغییرات زیاده. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:15 نوشت.دوشنبه، 2 ژوئن 2003تا همین یه ماه پیش اصلا کلمه FM رو که می شنیدم کیف می کردم، چون یاد کانالای رادیویی می افتادم که خیلی راحت می شد دریافت کرد و کیفیت قابل قبولی هم داشت، الآن دیگه اون حس رو ندارم، آخه یاد یه مشت انتگرال و مشتق و تابع بسل بی سروته می افتم. همون AM ترجیح داده می شه! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:11 نوشت.دوشنبه، 2 ژوئن 2003خواب دیدم رفتم استخر. روباز باشگاه انقلاب بود. آبش یخ زده بود ولی من نمی فهمیدم. فکر می کردم دارم شنا می کنم ولی داشتم مثل فُک رو یخ سر می خوردم… [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:55 نوشت.یکشنبه، 1 ژوئن 2003You don’t have to say you love me یکشنبه، 1 ژوئن 2003قضیه همون مشتق احساسه… تغییراتش خیلی زیاد شده. ریسک و امید. رو اتفاقی دارم سرمایه گذاری می کنم که احتمال پیش اومدنش خیلی کمتر از اونیه که بتونی فکرشو بکنی. من گردن خم کنم؟ من آدمی ام که وقتی راه می رم احساس می کنم زمین زیر ابهت قدمهام می لرزه… [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:56 نوشت.یکشنبه، 1 ژوئن 2003I used to think that if I died in an evil place then my soul wouldn’t be able to make it to heaven. Now, well… fuck! I don’t care where it goes as long it ain’t here… [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:57 نوشت.یکشنبه، 1 ژوئن 2003هیچ وقت قمار باز متوسطی نبودم. همیشه یا هرچی داشتم باختم، یا هرچی داشتن بردم. این دست متوسط بدجوری گیجم کرده… [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:14 نوشت.یکشنبه، 1 ژوئن 2003امروز من کاوه ای رو دیدم که دو سال با من برق خوند. الآن یه ساله که مرخصی می گیره و رفته دنبال عشقش، گیتار! این آدما رو که می بینم این شک می افته به جونم که با خودم روراست نیستم… [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:13 نوشت.جمعه، 30 می 2003“فرانک ها اول آلمانی بودند، چون غذایشان عبارت بود از کلم شور و کالباس پیه خوک، که یک پارچ آبجو هم رویش سر می کشیدند، اما بعد بعضی از آنها یواش یواش شروع کردند به خوردن قورباغه و حلزون و خرچنگ. و در نتیجه یواش یواش فرانسوی شدند. ولی این قضیه در آن زمان به این سادگی معلوم نمی شد، چون قبلا قومی به اسم فرانسوی وجود نداشت که آلمانی های قورباغه خور که تغییر هویت می دادند، بدانند حالا دارند چه می شوند. بعد که خوب تغییر هویت دادند، دیدند که فرانسوی شده اند!” جمعه، 30 می 2003بازم در محضر دائیم: جمعه، 30 می 2003این کارلسون خیلی حرص می ده منو. مرتیکه کتاب مخابرات نوشته، ولی معلومه که دنبال نوبل ادبیات بوده! چهارشنبه، 28 می 2003در محضر دائیم: چهارشنبه، 28 می 2003فقط می دونم اصلا سعی نمی کنم الآن تصمیم بگیرم، چون فعلا مرغ من فقط یه پا داره. شایدم کمتر! [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:52 نوشت.سهشنبه، 27 می 2003هیچ وقت از آدمایی که تکلیفشون با خودشون معلوم نیست، خوشم نیومده. الآن از خودم نفرت دارم. می شنوی آیدین؟ حالمو بهم می زنی. [4 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:10 نوشت.سهشنبه، 27 می 2003می دونی تو ساعت اوج ترافیک، تو همت، با سرعت 150 رانندگی کردن یعنی چی؟ خودم ترسیده بودم، ولی راستش اون موقع چندان فرقی هم به حالم نمی کرد. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:29 نوشت.دوشنبه، 26 می 2003فرض کن بخوای پسر دایی سه ساله ات رو سرگرم کنی، ببریش سراغ فیلما که یه کارتون براش انتخاب کنی، نوار کارلوس سانتانا رو نشون بده و بگه “سانتانا رو بذار”! دوشنبه، 26 می 2003I’d like for you and I to go romancing یکشنبه، 25 می 2003یه آقایی هست که خیال می کنه چون من با دختر همکلاسیم شوخی می کنم و می گم و می خندم و اونم خودشو چسبونده به من و اونجا هست، پس اونم حق داره همون حرفایی که من می زنم رو بزنه و حتی درک ناقصش تو روابط اجتماعی، بهش این حق رو می ده که سطح حرفاش رو از این هم جلوتر ببره. بعد هم که بهش یه جوری حالی می کنی که رفتارش درست نیست، شاکی می شه که شماها نمی فهمین!!! یکشنبه، 25 می 2003طرف سر کلاس میدان و امواج، از ابریشمیان می پرسه: فرق ولتاژ لحظه ای با ولتاژی که ولتمتر نشون می ده چیه؟!!! من اگه جای ابریشمیان بودم، می انداختمش! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:55 نوشت.
| ||||