دوشنبه، 9 ژوئن 2003
حمید جون! این یارو همینجوریه، اگه پاچه اشو نخارونی نمره نمی گیری. یادته خودت چند شدی؟ تا جایی که یادمه آزمایشگاه اندازه گیری رو افتادی!!! الکی که نمره بالای آزمایشگاه نشدم، بالاخره باید مراتب ارادتم رو به عرض حضرت استاد می رسوندم!!! فقط اون کلمه “شرمنده” که اون زیره، نمی دونم از کجا اومده، اصلا خط من نیست. ولی خودمونیما عجب مهارتی تو این فعل شریف …… دارم!!!
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:29 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 9 ژوئن 2003
این عکس جاش اینجاس، چون اراده همایونی بر این امر قرار گرفته. اینجور که ازش برمیاد چیز مهمی نیست، یه خون دماغ ساده اس!

[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:48 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 9 ژوئن 2003
یادته بهم گفتی خدا عاقبتتو بخیر کنه؟ هنوزم نفهمیدم اون موقع به چی فکر می کردی. الآن به نظرت عاقبتم چه جوریه؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:05 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 8 ژوئن 2003
این پسر دایی من یه نمونه عالی برای تحقیقات زبانشناسیه، مامان و باباش تو خونه فارسی حرف می زنن، تلویزیونشون و بچه های دیگه دوروبرش انگلیسی حرف می زنن، نتیجه اش اینه که الآن خودش تقریبا افغانی حرف می زنه!!!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:17 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 8 ژوئن 2003
خودمونیما! این عطر زنونه ای که بچه ها کادوی تولد دادن بهم، خوشبوئه!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:16 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 7 ژوئن 2003
الآن اون چیزی که خیلی دوست دارم اینه که وسط یه دشت بزرگ جلوی یه tipi نشسته باشم، یه آتیش بزرگ هم جلوم روشن باشه، یه چپق گنده هم دستم باشه که مشغول کشیدنش باشم، گاهی زل بزنم به آتیش، گاهی هم خیره بشم به آسمون. ترجیحا تا فرسنگها دورتر، هیچ سرخپوست دیگه ای هم نباشه. می خوام زوزه گرگا رو بشنوم که برای من دندون تیز کردن…
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:29 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 7 ژوئن 2003
داشتم مثل آدم رو یخ راه می رفتم، یهو زد به سرم که ببینم مقاومتش چقدره. اونقدر با پا کوبیدم روش که شکست. الان من اون زیرم. هیچ کس نیست که منو بکشه بیرون…
[
9 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:41 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 7 ژوئن 2003
خیلی دلم می سوزه. به الکترونیک خودم ایمان دارم، ولی تقریبا مطمئنم که این یارو منو می اندازه…
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 9:12 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 7 ژوئن 2003
وااای خواب دیشبم دیگه معرکه بود. یه فیلم کامل شیش ساعته بود. “افسانه آفرینش” اونم به روایت خودم! گیلگمش بره بوق بزنه!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:11 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 6 ژوئن 2003
هاها، خوشم میاد که این گوگل خیلی چیز می فهمه. یارو سرچ کرده “یادداشتهای آدم پرمدعا”، از اینجا سر درآورده. ببین چه خبره که دیگه گوگلم منو شناخته!!!
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:09 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 6 ژوئن 2003
یارو داشت نقش جهودای آدمخوار تو سینما رو بررسی می کرد. چنان با حرص از وودی آلن حرف می زد که آدم خیال می کرد پدر کشتگی شخصی داره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:10 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 6 ژوئن 2003
هه هه، اینا به تقویت کننده قدرت کلاس B می گن USH-KULL!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:09 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 6 ژوئن 2003
فصل امتحانا که می رسه، دماغم می گیره و همش عطسه می کنم، تمایلم به خواب زیاد می شه، شیرینی جات هم زیاد می خورم. نتیجتا این که همزمان، سرما می خورم، تسه تسه نیشم می زنه و دیابت می گیرم!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:19 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 5 ژوئن 2003
همینم مونده بود که تو اون وضعیت، اونم بدون کارت ماشین و گواهینامه پلیس بهم گیر بده. خیلی به خیر گذشت…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:56 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 5 ژوئن 2003
اینم از موسیقی جدید. خوبیش اینه که نه می دونم خواننده اش کیه، نه اسم خود آهنگو می دونم!!!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:18 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 5 ژوئن 2003
درخت کاجم! قبلا خیلی راجبش گفتم. از یکی دوهفته پیش دیگه هیچ طنابی بهش وصل نیست و اون چوبی هم که زیرش زده بودن که بهش تکیه کنه، حالا افتاده، ولی درخته سر پا مونده. فقط متکی به خودش. ولی احتمالا یه ذره از مواجه شدن با زمستون بعدی نگرانه.
پ.ن. الآن رفتم پشت پنجره که دوباره نگاهش کنم، یه چیزی دیدم که همیشه می دونستم اونجاس ولی هیچ وقت چیزی نبود که فکرمو مشغول کنه، یه نوشته ایه که با اسپری رو دیوار حیاط نوشتن، از سیزده سال پیش که ما اینجاییم، تاحالا رو اون دیوار مونده. عجب روزگاریه ها!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:38 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 4 ژوئن 2003
قانون بقای اُسکُل می گه: اُسکُل به وجود نمیاد، و از بین نمی ره، فقط از شکلی به شکل دیگه در میاد.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:50 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 4 ژوئن 2003
پارسال همین وقتا بود که خواب مسیح رو دیدم، مطمئنم خودش بود، همون قدر که زویی مطمئن بود خانوم چاقه خود مسیحه.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:49 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 4 ژوئن 2003
چه حسی بهتون دست می ده وقتی که دارین کتابخونه اتون رو مرتب می کنین و یهو می بینین “The catcher in the rye” که همون ناتوردشت خودمون باشه، سه ساله داره اونجا خاک می خوره و نمی دونستین و درضمن یه ساله که دارین دربدر دنبال متن زبون اصلیش می گردین؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:25 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 3 ژوئن 2003
یکی از عبث ترین کارایی که تو عمرم کردم جوشکاری با استیلن بوده، اولا که جوشکاری نبود و خط خطی کردن یه تیکه آهن بود. منم عوضش رو دیوار کارگاه با اون مشعلشون نوشتم: “مخابرات 79”! یه دفعه ام یه مگس داشت دوروبرم می پلکید سعی کردم حین پرواز کبابش کنم که نشد، یه دفعه هم سر مشعلو کردم تو حوضچه مذاب، یه تیکه از این آهنای مذاب چسبید سرش و سفت شد و دیگه هم کنده نشد! واقعا خیلی جوشکاری برای بشریت لازمه، علی الخصوص برای من!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:32 نوشت.
.............................................................................................