سهشنبه، 17 ژوئن 2003
جدی جدی دارم نگران مغزم می شم، یه چیزایی رو با هم قاطی می کنه که جزو بدیهیات باید حساب بشن. از کل قضیه سلامتی، همین یه مورد برام مهمه، زیادی برام مهمه، حالا چیکار کنم؟
[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:42 نوشت.|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: خیلی وقت پیش قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:سهشنبه، 17 ژوئن 2003جدی جدی دارم نگران مغزم می شم، یه چیزایی رو با هم قاطی می کنه که جزو بدیهیات باید حساب بشن. از کل قضیه سلامتی، همین یه مورد برام مهمه، زیادی برام مهمه، حالا چیکار کنم؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:42 نوشت.سهشنبه، 17 ژوئن 2003اینم واسه همه اونایی که به دلشون صابون زده بودن: دفتر تشخیص مصلحت خودم، بعد از ناآرامیهای هفته های اخیر، تشخیص داد که فعلا باید این موضوع رو تا جایی که می شه بیخیال شد، چون تو نقطه محکمی نایستادم (دیکته اش همینه؟). ترجیح می دم این دفعه جای پام محکم تر باشه. چه مادی چه معنوی. [6 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:51 نوشت.سهشنبه، 17 ژوئن 2003The blue bus is calling us دوشنبه، 16 ژوئن 2003This is the strangest life I’ve ever known… [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:15 نوشت.دوشنبه، 16 ژوئن 2003کلی برنامه داشتم واسه تابستون، حالا عملا تابستون شده و بیکارم ولی هنوز از بهت در نیومدم، آخه این چه بازی ای بود که راه انداختیم؟ من می خوام به زندگیم برسم! دوشنبه، 16 ژوئن 2003این معرکه اس، احساس موج می زنه تو این عکس.
دوشنبه، 16 ژوئن 2003از دست این آدمایی که یه بچه نسبتا باهوش دارن و حتی قبل از اینکه به سن مدرسه رفتن برسه یه کاری می کنن که قرآن رو حفظ کنه، حرصم می گیره. ولی وقتی درست فکر می کنم می بینم که باید از دست خودمم حرصم بگیره، چون اگه یه همچین بچه ای داشته باشم احتمالا مغزشو با معادلات ماکسول پر می کنم و یه کاری می کنم که دیدش به دنیا، تو حوزه فرکانس باشه!!! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:07 نوشت.دوشنبه، 16 ژوئن 2003– می خوای این گل رو بدم بهت، اینقده واسه من گریه نکنی؟ یکشنبه، 15 ژوئن 2003نشستم با خیال راحت تلویزیون نگاه کردم. تو “کوچه اقاقیا” یه یارو بود که می رفت توالت و چند ساعت بعد میومد بیرون، بعدم تو توالت گیر کرد! بدجوری یاد امید افتادم. دلم واسه اون امید قدیمی تنگ شده… [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:00 نوشت.یکشنبه، 15 ژوئن 2003ممکنه یهو بدون اطلاع قبلی این وبلاگ یه چیزی بشه تو مایه های وبلاگ حمیدرضا! یا مثلا فیلم هندی از آب در بیاد. ممکن هم هست اصلا هیچ اتفاقی نیفته و زندگی همینجوری مشنگ مآبانه ادامه پیدا کنه… [6 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:59 نوشت.یکشنبه، 15 ژوئن 2003وقتی آدم دلش برای یکی تنگ می شه، معمولا چی می نویسه تو وبلاگش؟ فرض کنین الآن دارین همون حرفا رو می خونین. damn! یه موقعی نوشته بودم جهنم رو به برزخ ترجیح می دم، ولی حالا می ترسم که نتونم تحملش کنم. به هرحال فکر کنم می خوام با تو بودن رو سعی کنم. [4 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:34 نوشت.شنبه، 14 ژوئن 2003آهنگ معرکه ای که لرد شارلون گذاشته و توضیحاتش منو دوباره یاد پیانو انداخت. با عرض شرمندگی، فقط یه پیانیست هست که از کارش واقعا لذت می برم، اونم دخترعمومه! بیشتر از همه هم با این مرتیکه الدنگ آیدین کبیر مشکل داشتم، که خوشبختانه الآن خیلی وقته که دستش به کلاویه نخورده!!! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:25 نوشت.شنبه، 14 ژوئن 2003یارو ریاضی یک رو دفعه شیشم با ده پاس کرده، می ره می گه ما در عین آمادگی امتحان نمی دیم! یارو بچه که بوده دوستای داداش بزرگش می بستنش به درخت می زدنش (می بستنش به جاوید می انداختنش تو دریا!) می ره تو راهروی دانشکده عربده کشی می کنه و قدرتشو به رخ یه آدم زپرتی مثل آفریدون می کشه. (جدی، اگه همه مصیبتی که سر انتخاب واحد از دستش می کشیم رو بذاریم کنار، قیافه اش رو خیلی مظلوم می بینم) یارو می خواد با تیریپش بره پارک، می ترسه بگیرنش، می ره دانشکده عمران، می شینه تو چمنا، سخنرانی گوش می کنه و ور می زنه. شنبه، 14 ژوئن 2003اگه امروز نیومدین دانشگاه، یا اومدین و منو ندیدین، مطمئن باشین ضرر کردین، ممکنه دیگه هیچ وقت با موهای به این قشنگی نیام دانشگاه! می تونین از اونایی که اومده بودن بپرسین چقدر خوشگل شده بودم. [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:58 نوشت.شنبه، 14 ژوئن 2003اگه اتفاقی بیفته، دونه دونه این احمقایی که نذاشتن ما امروز امتحان بدیم رو می بندم به جاوید، می اندازم تو دریا! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:57 نوشت.شنبه، 14 ژوئن 2003یه شعر قدیمی هست که من وقتی بچه بودم بزرگترا برام می خوندن و منو به حفظ کردنش تشویق می کردن، بعدا هرجا که صحبتش شده دیدم که تقریبا کسی نشنیده این شعرو و درواقع انگار فقط من و پسرخاله ها و دخترخاله هام بلدیم. حالا در راستای فرهنگسازی (البته این فرهنگ قبلا ساخته شده، من فقط دارم انتشارش می دم)، می خوام این شعرو اینجا بنویسم: جمعه، 13 ژوئن 2003قرمزته! [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:13 نوشت.پنجشنبه، 12 ژوئن 2003حالا هنوز فرض می کنم همون سرخپوست باشم، اسمم هست: “این کوتاه ترین و بامسما ترین اسم سرخپوستی است که وجود دارد”، نشستم کنار آتیش و دارم به دختر رئیس قبیله فکر می کنم. رئیسمون خیلی آدم خوبیه، اسمش هست: “هرکی با دختر رئیس بزرگ حرف بزنه می بندمش به جاوید، می اندازمش تو دریا، رئیس بزرگ خودم هستم و اسمم هست: هرکی با دختر رئیس بزرگ حرف بزنه می بندمش به جاوید، می اندازمش تو دریا، رئیس بزرگ خودم هستم و اسمم هست: هرکی ….”، دختر رئیس خیلی دختر ماهیه، اسم اونم هست: “سلام! آیا حال شما خوبه؟ من دختر رئیس بزرگ هستم، باوقار و خوشگل و خوش اخلاق هستم، تحصیلات عالیه هم دارم، ولی به دلیل برخوردهای بابام در معرض خطر ترشیدگی هستم”. کاش می شد ما دوتا به هم برسیم!!! سهشنبه، 10 ژوئن 2003خواب منو ببین لطفا، می خوام باهات حرف بزنم!! [6 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.سهشنبه، 10 ژوئن 2003خوشم میاد که زود قانع می شی. یه لحظه فرض کن همه تکذیب دیشب من الکی بوده. حالا چیکار می خوای بکنی؟ اصلا چیکار از دستت برمیاد؟ پس واسه چی نگرانی؟
| ||||