دوشنبه، 23 ژوئن 2003
یه خانومی که نمی شناسم از مرکز تحقیقات مخابرات یه ایمیل واسه من فرستاده که اون فایلی که توشه، به طرز تابلویی جوجو داره، عیب نداره، خودم چند وقت دیگه کارم درست می شه و می رم اونجا. حالشو می گیرم! اقلا سعی نکرده از یه آدرسی بفرسته که شناسایی نشه. قیافه من اینقدر خنگ به نظر میاد؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:52 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 22 ژوئن 2003
از خبرچینا حالم به هم می خوره. اگه زورم می رسید می دادم همشونو بکشن، پوستشونو با کاه پر کنن از دروازه شهر آویزونشون کنن که درس عبرت بشه. مغزشونم می دم کلاغا بخورن. بعدم می رم خبرچینای خودمو پرورش می دم!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:40 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 22 ژوئن 2003
آهای آریاسیستم! به روح اعتقاد داری؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:20 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 22 ژوئن 2003
این تعطیلات خیلی داره به استادا خوش می گذره انگار. امروز کامیاب رفته بود تو اتاق هوشمند، نشسته بودن پیپ می کشیدن و همش می خندیدن، فکر کنم داشتن باهم شوخی های بی تربیتی می کردن!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:19 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 22 ژوئن 2003
Your breath is sweet,
Your eyes are like two jewels in the sky.
Your back is straight,
your hair is smooth on the pillow where you lie.
But I don’t sense affection
No gratitude or love
Your loyalty is not to me
But to the stars above.
One more cup of coffee for the road,
One more cup of coffee ‘fore I go
To the valley below…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 5:44 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 22 ژوئن 2003
یه صحنه کلاه قرمزی هست که پسرخاله بهش می گه: “اول که اومدی نفهمیدم کی اومده، حالا که همه جا رو بهم ریختی فهمیدم کی اومده”، اگه دست من باشه می گم: “فلفل! دیشب که خوردمت نفهمیدم چی خوردم، حالا که صبح شده می فهمم چی خوردم!!!”
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 5:42 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 21 ژوئن 2003
امشب خیلی ناگهانی با جماعت اراذل رفتیم خوش گذرونی، حسابی خوش گذشت چون همه بودن. البته بیشتر منظورم آقای زندی هستن، که خیلی وقت بود به ما افتخار نداده بودن!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:16 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 21 ژوئن 2003
می گه: چرا موهاتو همچین کردی؟
می گم: چشه مگه؟ شدم عین خارجیا!
می گه: آخه کدوم خارجی ای موهاش اینجوریه؟
می گم: این همه رفتی خارج، تا حالا خارجی خل ندیدی؟
بیچاره دیگه هیچی نگفت!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:37 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 21 ژوئن 2003
این گوینده های تلویزیون دیگه خیلی باحالن! یارو “تراشه سیلیکونی” رو می خونه: “تراشه سی کیلوئی”!!!
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 9:23 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 20 ژوئن 2003
مرتیکه خجالت نمی کشه! یه جوری داستان می نویسه که من منظورشو نفهمم!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:21 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 20 ژوئن 2003
فکر کنم اگه برم آزمایش خون بدم، از قند و چربی و اینجور چیزا بیشتر، HTTP و FTP خونم حسابی بالا باشه!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:09 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 19 ژوئن 2003
This is not flying, this is falling with style!
-Buzz Lightyear
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:29 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 19 ژوئن 2003
دارم سعی می کنم ASP یاد بگیرم، ظاهرش که خیلی سخت نیست.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 9:04 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 18 ژوئن 2003
همین الآن شنیدم یکی از دوستای خوب دوران راهنمایی و دبیرستان تو قضایای اخیر گم شده و هیچ خبری ازش نیست. درسته که دو ساله ندیدمش، ولی عوضش هفت سال عادت کرده بودم که هرروز ببینمش. خیلی ناراحت شدم. خدا کنه زودتر یه خبری ازش بشه…
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:26 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 18 ژوئن 2003
همین الآن یه آزمایش احمقانه رو خودم انجام دادم! دفعه دیگه اقلا یه میلیون برای یه همچین خریتی می گیرم!!!
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 13:38 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 18 ژوئن 2003
آن شنیدستی که در اقصای غور
بارسالاری بیفتاد از ستور
گفت:” زهرمار! تیریپ که نداریم
بذار اقلا پول در بیاریم!!”
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 8:26 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 18 ژوئن 2003
اگه درست یادم مونده باشه، بدن انسان حدود پنج لیتر خون داره. اگه درست تخمین زده باشم، یه پشه تو هر دفعه نیش زدن، یک سی سی خون می مکه. این جوری، با یه حساب سرانگشتی به این نتیجه می رسی که اگه حدود پنج هزار تا پشه، همزمان نیشت بزنن، دیگه خونی تو رگهات نمی مونه. بعدش دقیقا نمی دونم چی می شه، ولی نتیجه نهاییش اینه که آدم می میره دیگه.
هر پشه حدود ده میلی متر مربع سطح اشغال می کنه، پس پنج هزار تا پشه جمعا پونصد سانتی متر مربع جا می گیرن. یعنی همشون حتی می تونن رو شکم آدم جا بشن. تازه شکم من که سطحش خیلی بیشتر از این حرفاس. با این محاسبات به این نتیجه می رسیم که قطعا روش مفیدی برای خودکشی پیدا شده.
فقط یه مساله اساسی می مونه: این همه پشه از کجا بیاد؟ و چه جوری می شه همشون رو وادار کرد که آدمو نیش بزنن؟
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 8:25 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 17 ژوئن 2003
همونقدر که خلاف جهت آب شنا کردن رو دوست دارم، دوست دارم وقتی که خسته می شم خودمو بسپرم دست جریان، ببینم منو کجا می رسونه…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:45 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 17 ژوئن 2003
خل در اومد از حموم
منگل دراومد از حموم!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:44 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 17 ژوئن 2003
این پارکینگ ما مثل قفس شیرا و ببرای باغ وحش می مونه، همونجوری که یکیشون از این طرف نعره می کشه، اون یکی از اون ور جوابشو می ده. حالا اینجا صدای وق وق دزدگیر یکی از ماشینا که درمیاد کم بقیه هم شروع می کنن به سروصدا، آسایش نداریم از دستشون.
الآن یهو یاد دیاپازون افتادم، بعدم یاد ابریشمیان افتادم اون موقعی که داشت فرکانس طبیعی Cavity resonators رو درس می داد، گفت مثل این ماشین من که از بس قدیمیه، تو اتوبان به یه سرعتی که می رسه یهو می بینین همه وجودش به لرزه می افته!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:43 نوشت.
.............................................................................................