مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

جمعه، 25 جولای 2003     

My girl, my girl, where will you go
I’m going where the cold wind blows
In the pines, in the pines
Where the sun don’t ever shine
I would shiver the whole night through.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:53 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 24 جولای 2003     

When he holds you close, when he pulls you near
When he says the words you’ve been needing to hear
I wish I was him, that those words were mine
To say to you till the end of time.

[7 نظر] اينو آیدین در ساعت 23:00 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 24 جولای 2003     

I ain’t sayin’ you treated me unkind
You could have done better but I don’t mind
You just kinda wasted my precious time
But don’t think twice, it’s all right.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:12 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 24 جولای 2003     

Now the only thing a gambler needs
Is a suitcase and a trunk
And the only time he’s satisfied
Is when he’s on a drunk…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:09 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 23 جولای 2003     

خوش گذشت. مرسی.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:45 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 23 جولای 2003     

فکر می کردم کمتر از این ببینم، فکر می کردم همون کمترش خیلی اذیتم کنه. خیلی بیشتر از اونی که فکر می کردم دیدم. عین خیالم هم نبود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:44 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 23 جولای 2003     

صبح رفتم پیش صاحبم (رئیسم) که راجب این گزارشی که باید بنویسم حرف بزنم، می بینم داره چت می کنه، یه پنجره webcam هم باز بود که از طریقش بانوی زیبارویی دیده می شد. یارو لطف کرد و سر سه سوت منو دودر کرد و به چتش ادامه داد! نمی دونستم بعضی ادارات بابت کاری که ما براش تو خونه توبیخ می شیم، حقوق هم می دن!! پریروز دکتر گرانپایه رو دیدم، پرسیده تو کدوم بخش کار می کنم، بعد گفت یادم باشه سفارش کنم حسابی ازت کار بکشن!! یارو پنج صفحه کتاب خونده، زیر حدود دویست تا کلمه خط کشیده. معنی کلمه ها رو هم بالاشون نوشته که امثال من بعدا با مشکلی مواجه نشن. ولی فقط تا صفحه پنج این کارو کرده، احتمالا بعدش فهمیده که کتاب زبون اصلی خوندن به کارش نمیاد! یه موجودی یه کتاب کلفت VHDL نوشته، قد بز شعور نداشته، صد تا فلیپ فلاپ به صد تا روش ساخته، حتی یه دونه اش clock نداره! معلوم نیست چرا خودشو کشته. خب یه دفعه ورمی داشت d رو وصل می کرد به q دیگه! هرکی می گه فیلتر از روی وبلاگا برداشته شده زر می زنه، تو مرکز تحقیقات که هنوز دسترسی به بلاگسپات ممکن نیست. یه یارو نشسته روبروی من تو کتابخونه. از این میزای تک نفره اس. مدام سرشو از بالای این دیواره هه میاره بالا مثل … … … … نگاه می کنه (چای اون چهارتا کلمه باحال ترین حرفای بی ادبی که بلدین بذارین، محاله به باحالی اونی که تو ذهن منه بشه) شیطونه می گه ببندمش به جاوید بندازمش تو آب. یه نمونه از آدرس دادنشو ببینین کیف کنین: دبیرخانه نظام پیشنهادها، واقع در اتاق زیر دکل آنتن، کنار ساختمان مدارچاپی!!! تو این هوای وحشتناک آدم یاد اون سالی از صد سال تنهایی می افته که پرنده های مرده از آسمون می افتادن پایین. تو خیابون باید همش مواظب باشی که پرنده مرده نخوره تو سرت. بالاخره مسعود بعد از تحقیقات مفصل در زمینه نقطه بازی، بیخیال GSM شد و از امروز با خودش چنگ اورد که برای کنکور درس بخونه، بعدا که صاحبش (صاحب مسعود) پدرشو درآورد می فهمه. به من می گه پس زحمتشو خودتون باید بکشین، اومدم کلاس بذارم گفتم عیب نداره خودم زحمتشو می کشم! باادب حرف زدن هم به ما نیومده به هیچ وجه. پیش نویس گزارش کارآموزیم هم تا اینجا به طرز وحشتناکی به سبک وبلاگی از آب دراومده. فکر کنم دیگه بلد نیستم فارسی رسمی بنویسم!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:41 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 23 جولای 2003     

خیلی حرف دارم. حرفایی که دو زار هم نمی ارزن. الآن عجله دارم باید برم. بعدا می گم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:04 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 21 جولای 2003     

تو توالت نوشتن “لطفا سکوت را رعایت کنید”. معلوم نیست چه تجربه ای دارن که اینو می نویسن!!!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:29 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 21 جولای 2003     

بچه ای که آب نباتشو می خواد. که وقتی آب نباتو ازش می گیرن می میره. که خیال می کن تو تمام دنیا فقط همون آب نباته. نمی دون که یه کارخونه ای هست که روزی هزار تا از اون آب نباتا رو می سازه. نمی دونه که اینجوری نیست که اون آب نبات برای اون ساخته شده باشن. نمی دون که شرط داشتن هر آب نباتی، پوله. اون بچه یا همونجوری می میره، یا بزرگ می شه و می فهمه که قضیه اینجوری نیست.
ولش کن! این حرفای قلمبه سلمبه به من نیومده. آدم الکی خوش که به این چیزا فکر نمی کنه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:12 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 21 جولای 2003     

I have often told you stories
About the way
I lived the life of a drifter
Waiting for the day
When I’d take your hand
And sing you songs
Then maybe you would say
Come lay with me love me
And I would surely stay

But I feel I’m growing older
And the songs that I have sung
Echo in the distance
Like the sound
Of a windmill goin’ ’round
I guess I’ll always be
A soldier of fortune…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:06 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 20 جولای 2003     

دوم دبیرستان بودیم که یهو احسان شروع کرد به پیدا کردن عقاید خنده دار. یه سال طول کشید تا قبولشون کنم، بعدم یکی دو سال دیگه طول کشید تا بهشون اعتقاد عملی پیدا کنم. الآن راضیم، خوشحالم که اینجوری شدم. خیلی خوشحال تر می شدم که همون اول قبولشون می کردم و بهشون عمل می کردم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:16 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 20 جولای 2003     

Feel like falling in love with the first woman I meet…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:21 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 20 جولای 2003     

هاه! این زندگی یه چیزیش کمه. عامل تلطیف کننده می خواد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:20 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 20 جولای 2003     

اون آقاهه که تو کتابخونه دیکشنری می خوند، از امروز شروع کرده به خوندن لغت نامه دهخدا! همه هم بهش می گن آقای دکتر! ما که سر از کار این دکترا در نیاوردیم.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:19 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 20 جولای 2003     

حافظه من خودبخود همه چیزو جمع می کنه، ولی خیلی نامرتب. بعد وقتی دارم توش دنبال یه چیزی می گردم، درست عین اینکه داری تمام محتویات یه کمد رو می ریزی بیرون که یه چیزی پیدا کنی، یاد یه چیزای بی ربط دیگه ای می افتم. امروز داشتم زور می زدم که بعد از دوماه که هیچ درسی نخوندم، تبدیل فوریه یه تابعی رو حساب کنم، یهو یاد دیالوگ زیر افتادم، هیچ ربطی هم نداره:
“سوال: اگه یکی بهت بگه دوستت داره چیکار می کنی؟
جواب: اگه واقعا دوست داشته باشه هیچ وقت نمی گه!”
اقلا بیست نفر از بچه های دانشکده اونجا بودن، نصفشون هم اینجا رو می خونن، برام جالبه که بدونم چند نفر یادشونه. در ضمن خوشحالم که بالاخره نظرش عوض شده.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:18 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 20 جولای 2003     

Who dares to love forever?
When love must die…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:10 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 19 جولای 2003     

اینو باید شنید. خوندنش یک صدم اون حسو به آدم می ده (شایدم کمتر):

Tell me that you’re happy that you’re on your own
Yeah, yeah, yeah
Tell me that it’s better when you’re all alone
Tell me that your body doesn’t miss my touch
Tell me that my lovin’ didn’t mean that much
Tell me you ain’t dying
When you’re cryin’ for me

Tell me What It Takes to let you go
Tell me how the pain’s supposed to go
Tell me how it is that you can sleep
In the night, withouth thinkin’ you lost
Everything that was good in your life
To the toss of a dice
Tell me What It Takes to let you go…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:30 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 19 جولای 2003     

اینا رو عینا تو ساعت کاری تو کتابخونه مرکز تحقیقات نوشتم!!!:
“یه فرضیه جدید دارم که باهاش می شه وضعیت دانشکده رو توجیه کرد (هرچند که هنوز اثبات نشده). طبقش: هرجایی که چگالی مخابراتیا زیاد بشه (هنوز حد خاصی براش پیدا نشده) رفتارای خاص زیاد می شه. مثل دانشکده برق خودمون. یا مثلا همین آقاهه که از صبح تاحالا نشسته تو کتابخونه و برای خودش از این صندلیای چرخدار چرخون گذاشته و داره دیکشنری می خونه! یه دیکشنری گنده جلوش باز کرده. دستشو می زنه به چونه اش، یه ربع فکر می کنه و بعد یهو می ره سراغ دیکشنری و از توش یه کلمه در میاره. شایدم داره انگلیسی فکر می کنه و فکراش از سطح زبان خودشم بالاتره! گاهی وقتام صندلیشو سر می ده و شترق می خوره به میز پشتی! هر چند وقت یه بارم دیکشنری که جلوش بازه رو محکم می بنده که صداش حسابی می پیچه. یا مثلا خود من که بدون اینکه کارت بزنم خودمو اینجا محبوس کردم و دارم این چرت و پرتا رو می نویسم.”
تازه امروز با مسعود، کلی هم راجب XO و نقطه بازی تحقیقات انجام دادیم!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:29 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 19 جولای 2003     

یه چند روزی من دستم از این دنیا کوتاه بود، فعلا نوشته های اون روزها رو بخونین:
نمی دونم والا چی شده. یا تو هوا یه چیزی بوده، یا تو آب شهر یه چیزی ریختن. انگار یه دفعه همه مردم این شهر جهش ژنتیکی داشتن. آدم تو خیابون که راه می ره همش دلش می خواد بگه: “فتبارک ا… احسن الخالقین”!!!
چهارشنبه 25 تیر

شاید بهتر باشه یه مدت نبینمت. می ترسم گیرت بیفتم. یعنی حتی از این اندازه ای که گیر افتادم هم بیشتر.
پنج شنبه 26 تیر

یه گنج پیدا کردم. یه سری از یادداشتای قدیمیم که قاطی چرکنویسام بودن و خیلی اتفاقی دور انداخته نشدن. خوندنشون بی فایده نبود.صرف نظر از مدل نگارش و لحنشون که برای خودم هم یه جورایی غریبه بود، یه چیزی خیلی اذیتم می کرد. یه نفر چند بار باید یه اشتباه رو تکرار کنه تا بالاخره یاد بگیره که اون رفتار اشتباهه؟
جمعه 27 تیر

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:28 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002