جمعه، 25 جولای 2003
My girl, my girl, where will you go
I’m going where the cold wind blows
In the pines, in the pines
Where the sun don’t ever shine
I would shiver the whole night through.
|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱ قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:جمعه، 25 جولای 2003My girl, my girl, where will you go پنجشنبه، 24 جولای 2003When he holds you close, when he pulls you near پنجشنبه، 24 جولای 2003I ain’t sayin’ you treated me unkind پنجشنبه، 24 جولای 2003Now the only thing a gambler needs چهارشنبه، 23 جولای 2003خوش گذشت. مرسی. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:45 نوشت.چهارشنبه، 23 جولای 2003فکر می کردم کمتر از این ببینم، فکر می کردم همون کمترش خیلی اذیتم کنه. خیلی بیشتر از اونی که فکر می کردم دیدم. عین خیالم هم نبود. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:44 نوشت.چهارشنبه، 23 جولای 2003صبح رفتم پیش صاحبم (رئیسم) که راجب این گزارشی که باید بنویسم حرف بزنم، می بینم داره چت می کنه، یه پنجره webcam هم باز بود که از طریقش بانوی زیبارویی دیده می شد. یارو لطف کرد و سر سه سوت منو دودر کرد و به چتش ادامه داد! نمی دونستم بعضی ادارات بابت کاری که ما براش تو خونه توبیخ می شیم، حقوق هم می دن!! پریروز دکتر گرانپایه رو دیدم، پرسیده تو کدوم بخش کار می کنم، بعد گفت یادم باشه سفارش کنم حسابی ازت کار بکشن!! یارو پنج صفحه کتاب خونده، زیر حدود دویست تا کلمه خط کشیده. معنی کلمه ها رو هم بالاشون نوشته که امثال من بعدا با مشکلی مواجه نشن. ولی فقط تا صفحه پنج این کارو کرده، احتمالا بعدش فهمیده که کتاب زبون اصلی خوندن به کارش نمیاد! یه موجودی یه کتاب کلفت VHDL نوشته، قد بز شعور نداشته، صد تا فلیپ فلاپ به صد تا روش ساخته، حتی یه دونه اش clock نداره! معلوم نیست چرا خودشو کشته. خب یه دفعه ورمی داشت d رو وصل می کرد به q دیگه! هرکی می گه فیلتر از روی وبلاگا برداشته شده زر می زنه، تو مرکز تحقیقات که هنوز دسترسی به بلاگسپات ممکن نیست. یه یارو نشسته روبروی من تو کتابخونه. از این میزای تک نفره اس. مدام سرشو از بالای این دیواره هه میاره بالا مثل … … … … نگاه می کنه (چای اون چهارتا کلمه باحال ترین حرفای بی ادبی که بلدین بذارین، محاله به باحالی اونی که تو ذهن منه بشه) شیطونه می گه ببندمش به جاوید بندازمش تو آب. یه نمونه از آدرس دادنشو ببینین کیف کنین: دبیرخانه نظام پیشنهادها، واقع در اتاق زیر دکل آنتن، کنار ساختمان مدارچاپی!!! تو این هوای وحشتناک آدم یاد اون سالی از صد سال تنهایی می افته که پرنده های مرده از آسمون می افتادن پایین. تو خیابون باید همش مواظب باشی که پرنده مرده نخوره تو سرت. بالاخره مسعود بعد از تحقیقات مفصل در زمینه نقطه بازی، بیخیال GSM شد و از امروز با خودش چنگ اورد که برای کنکور درس بخونه، بعدا که صاحبش (صاحب مسعود) پدرشو درآورد می فهمه. به من می گه پس زحمتشو خودتون باید بکشین، اومدم کلاس بذارم گفتم عیب نداره خودم زحمتشو می کشم! باادب حرف زدن هم به ما نیومده به هیچ وجه. پیش نویس گزارش کارآموزیم هم تا اینجا به طرز وحشتناکی به سبک وبلاگی از آب دراومده. فکر کنم دیگه بلد نیستم فارسی رسمی بنویسم! [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:41 نوشت.چهارشنبه، 23 جولای 2003خیلی حرف دارم. حرفایی که دو زار هم نمی ارزن. الآن عجله دارم باید برم. بعدا می گم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:04 نوشت.دوشنبه، 21 جولای 2003تو توالت نوشتن “لطفا سکوت را رعایت کنید”. معلوم نیست چه تجربه ای دارن که اینو می نویسن!!! [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:29 نوشت.دوشنبه، 21 جولای 2003بچه ای که آب نباتشو می خواد. که وقتی آب نباتو ازش می گیرن می میره. که خیال می کن تو تمام دنیا فقط همون آب نباته. نمی دون که یه کارخونه ای هست که روزی هزار تا از اون آب نباتا رو می سازه. نمی دونه که اینجوری نیست که اون آب نبات برای اون ساخته شده باشن. نمی دون که شرط داشتن هر آب نباتی، پوله. اون بچه یا همونجوری می میره، یا بزرگ می شه و می فهمه که قضیه اینجوری نیست. دوشنبه، 21 جولای 2003I have often told you stories But I feel I’m growing older یکشنبه، 20 جولای 2003دوم دبیرستان بودیم که یهو احسان شروع کرد به پیدا کردن عقاید خنده دار. یه سال طول کشید تا قبولشون کنم، بعدم یکی دو سال دیگه طول کشید تا بهشون اعتقاد عملی پیدا کنم. الآن راضیم، خوشحالم که اینجوری شدم. خیلی خوشحال تر می شدم که همون اول قبولشون می کردم و بهشون عمل می کردم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:16 نوشت.یکشنبه، 20 جولای 2003Feel like falling in love with the first woman I meet… [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:21 نوشت.یکشنبه، 20 جولای 2003هاه! این زندگی یه چیزیش کمه. عامل تلطیف کننده می خواد. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:20 نوشت.یکشنبه، 20 جولای 2003اون آقاهه که تو کتابخونه دیکشنری می خوند، از امروز شروع کرده به خوندن لغت نامه دهخدا! همه هم بهش می گن آقای دکتر! ما که سر از کار این دکترا در نیاوردیم. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:19 نوشت.یکشنبه، 20 جولای 2003حافظه من خودبخود همه چیزو جمع می کنه، ولی خیلی نامرتب. بعد وقتی دارم توش دنبال یه چیزی می گردم، درست عین اینکه داری تمام محتویات یه کمد رو می ریزی بیرون که یه چیزی پیدا کنی، یاد یه چیزای بی ربط دیگه ای می افتم. امروز داشتم زور می زدم که بعد از دوماه که هیچ درسی نخوندم، تبدیل فوریه یه تابعی رو حساب کنم، یهو یاد دیالوگ زیر افتادم، هیچ ربطی هم نداره: یکشنبه، 20 جولای 2003Who dares to love forever? شنبه، 19 جولای 2003اینو باید شنید. خوندنش یک صدم اون حسو به آدم می ده (شایدم کمتر): Tell me that you’re happy that you’re on your own Tell me What It Takes to let you go شنبه، 19 جولای 2003اینا رو عینا تو ساعت کاری تو کتابخونه مرکز تحقیقات نوشتم!!!: شنبه، 19 جولای 2003یه چند روزی من دستم از این دنیا کوتاه بود، فعلا نوشته های اون روزها رو بخونین: شاید بهتر باشه یه مدت نبینمت. می ترسم گیرت بیفتم. یعنی حتی از این اندازه ای که گیر افتادم هم بیشتر. یه گنج پیدا کردم. یه سری از یادداشتای قدیمیم که قاطی چرکنویسام بودن و خیلی اتفاقی دور انداخته نشدن. خوندنشون بی فایده نبود.صرف نظر از مدل نگارش و لحنشون که برای خودم هم یه جورایی غریبه بود، یه چیزی خیلی اذیتم می کرد. یه نفر چند بار باید یه اشتباه رو تکرار کنه تا بالاخره یاد بگیره که اون رفتار اشتباهه؟
| ||||