شنبه، 26 جولای 2003
دیشب داشتم به یکی می گفتم دوست دارم بشینم روی یه مبل راحت، بعد یه مشت آدم بیان و منو ستایش کنن، هی ازم تعریف کنن و قربون صدقه ام برن. وااای، عجب کیفی داره ها!
[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:55 نوشت.|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: خیلی وقت پیش قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:شنبه، 26 جولای 2003دیشب داشتم به یکی می گفتم دوست دارم بشینم روی یه مبل راحت، بعد یه مشت آدم بیان و منو ستایش کنن، هی ازم تعریف کنن و قربون صدقه ام برن. وااای، عجب کیفی داره ها! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:55 نوشت.شنبه، 26 جولای 2003نخیر! بدجوری تعطیله. تو هفت تیر داشتم سوار مترو می شدم که برگردم خونه، لحظه آخر دیدم نوشته به سمت حرم مطهر. باز خوب شد دیدمش، وگرنه معلوم نبود الآن کجا بودم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:53 نوشت.جمعه، 25 جولای 2003تو تمام این شیش سالی که تیغ دستم گرفتم، یادم نمیاد مثل امروز صورتمو زخمی کرده باشم. آبروم رفت! [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:59 نوشت.جمعه، 25 جولای 2003There’s so many things you should have told her جمعه، 25 جولای 2003I’m tired of being in love and being all alone جمعه، 25 جولای 2003I don’t have love to share, جمعه، 25 جولای 2003This is a tricky situation You win – you lose جمعه، 25 جولای 2003پریشب به طرز احمقانه ای احساس بدی داشتم. دلیلش اتوبان بابایی بود. هیچوقت فکر نمی کردم اینقدر دراز باشه. تاحالا ساعت دوازده شب، وقتی که حسابی تاریک و خلوته، مجبور نبودم تنهایی از سرش تا ته صدر برم. حتی با اون سرعت وحشیانه یه عمر طول کشید تا تمومش کنم. مدام بیشتر گاز می دادم که زودتر از دستش خلاص بشم. نمی تونم توصیفش کنم. یه جور حس تنهایی طولانی بود. حتی با اینکه بقیه بچه ها درست جلوم بودن. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:12 نوشت.جمعه، 25 جولای 2003موسیقی عوض شد: جمعه، 25 جولای 2003My girl, my girl, where will you go پنجشنبه، 24 جولای 2003When he holds you close, when he pulls you near پنجشنبه، 24 جولای 2003I ain’t sayin’ you treated me unkind پنجشنبه، 24 جولای 2003Now the only thing a gambler needs چهارشنبه، 23 جولای 2003خوش گذشت. مرسی. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:45 نوشت.چهارشنبه، 23 جولای 2003فکر می کردم کمتر از این ببینم، فکر می کردم همون کمترش خیلی اذیتم کنه. خیلی بیشتر از اونی که فکر می کردم دیدم. عین خیالم هم نبود. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:44 نوشت.چهارشنبه، 23 جولای 2003صبح رفتم پیش صاحبم (رئیسم) که راجب این گزارشی که باید بنویسم حرف بزنم، می بینم داره چت می کنه، یه پنجره webcam هم باز بود که از طریقش بانوی زیبارویی دیده می شد. یارو لطف کرد و سر سه سوت منو دودر کرد و به چتش ادامه داد! نمی دونستم بعضی ادارات بابت کاری که ما براش تو خونه توبیخ می شیم، حقوق هم می دن!! پریروز دکتر گرانپایه رو دیدم، پرسیده تو کدوم بخش کار می کنم، بعد گفت یادم باشه سفارش کنم حسابی ازت کار بکشن!! یارو پنج صفحه کتاب خونده، زیر حدود دویست تا کلمه خط کشیده. معنی کلمه ها رو هم بالاشون نوشته که امثال من بعدا با مشکلی مواجه نشن. ولی فقط تا صفحه پنج این کارو کرده، احتمالا بعدش فهمیده که کتاب زبون اصلی خوندن به کارش نمیاد! یه موجودی یه کتاب کلفت VHDL نوشته، قد بز شعور نداشته، صد تا فلیپ فلاپ به صد تا روش ساخته، حتی یه دونه اش clock نداره! معلوم نیست چرا خودشو کشته. خب یه دفعه ورمی داشت d رو وصل می کرد به q دیگه! هرکی می گه فیلتر از روی وبلاگا برداشته شده زر می زنه، تو مرکز تحقیقات که هنوز دسترسی به بلاگسپات ممکن نیست. یه یارو نشسته روبروی من تو کتابخونه. از این میزای تک نفره اس. مدام سرشو از بالای این دیواره هه میاره بالا مثل … … … … نگاه می کنه (چای اون چهارتا کلمه باحال ترین حرفای بی ادبی که بلدین بذارین، محاله به باحالی اونی که تو ذهن منه بشه) شیطونه می گه ببندمش به جاوید بندازمش تو آب. یه نمونه از آدرس دادنشو ببینین کیف کنین: دبیرخانه نظام پیشنهادها، واقع در اتاق زیر دکل آنتن، کنار ساختمان مدارچاپی!!! تو این هوای وحشتناک آدم یاد اون سالی از صد سال تنهایی می افته که پرنده های مرده از آسمون می افتادن پایین. تو خیابون باید همش مواظب باشی که پرنده مرده نخوره تو سرت. بالاخره مسعود بعد از تحقیقات مفصل در زمینه نقطه بازی، بیخیال GSM شد و از امروز با خودش چنگ اورد که برای کنکور درس بخونه، بعدا که صاحبش (صاحب مسعود) پدرشو درآورد می فهمه. به من می گه پس زحمتشو خودتون باید بکشین، اومدم کلاس بذارم گفتم عیب نداره خودم زحمتشو می کشم! باادب حرف زدن هم به ما نیومده به هیچ وجه. پیش نویس گزارش کارآموزیم هم تا اینجا به طرز وحشتناکی به سبک وبلاگی از آب دراومده. فکر کنم دیگه بلد نیستم فارسی رسمی بنویسم! [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:41 نوشت.چهارشنبه، 23 جولای 2003خیلی حرف دارم. حرفایی که دو زار هم نمی ارزن. الآن عجله دارم باید برم. بعدا می گم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:04 نوشت.دوشنبه، 21 جولای 2003تو توالت نوشتن “لطفا سکوت را رعایت کنید”. معلوم نیست چه تجربه ای دارن که اینو می نویسن!!! [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:29 نوشت.دوشنبه، 21 جولای 2003بچه ای که آب نباتشو می خواد. که وقتی آب نباتو ازش می گیرن می میره. که خیال می کن تو تمام دنیا فقط همون آب نباته. نمی دون که یه کارخونه ای هست که روزی هزار تا از اون آب نباتا رو می سازه. نمی دونه که اینجوری نیست که اون آب نبات برای اون ساخته شده باشن. نمی دون که شرط داشتن هر آب نباتی، پوله. اون بچه یا همونجوری می میره، یا بزرگ می شه و می فهمه که قضیه اینجوری نیست. دوشنبه، 21 جولای 2003I have often told you stories But I feel I’m growing older
| ||||