جمعه، 29 آگوست 2003
بو کن مرا
بوی تو خوب است
بوی تو بوزینه آن گیاه عجیبی ست
که یادم نمیاد کجا چی می شد!!!
|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: خیلی وقت پیش قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:جمعه، 29 آگوست 2003بو کن مرا پنجشنبه، 28 آگوست 2003اگه الآن پارسال یا پیارسال بود خیلی خوشحال بودم. ولی حالا نیستم. نمی دونم چرا. بخدا اصلا آدمی نیستم که اهل کینه و این حرفا باشم، ولی اینو دیگه هیچ رقم با تیریپش حال نمی کنم. [10 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:26 نوشت.پنجشنبه، 28 آگوست 2003آدمی که درس نخونه خب می ره سینما دیگه! پنجشنبه، 28 آگوست 2003به سراغ وی اگر می آیید پنجشنبه، 28 آگوست 2003دیشب قرار بود مریخ بیاد این طرفا؟ صبح که تو روزنامه خوندمش، گفتم خب شب می رم رو پشت بوم می بینمش دیگه. بعدا ساعت یازده که داشتم می رفتم آشغالا رو بذارم دم در دیدم همسایه روبرویی و دخترش دارن می رن بالا. باخودم فکر کردم این وقت شب رو پشت بوم چیکار دارن اینا! ولی عقلم نرسید دیگه. حتی اگه تیریپ وظیفه رو اجرا می کردم باید دنبالشون می رفتم ببینم اون بالا چه خبره! بعدم که دوباره نشستم پای کامپیوتر و یه مقدار دیگه VHDL نوشتم و بعدم آنلاین شدم، حوالی ساعت دوازده و نیم بود که یادم افتاد این مریخ شصت هزار سال جون کنده که بیاد پیش ما، ولی هرچی پیش خودم فکر کردم دیدم اصلا حسش نیست که از جام بلند بشم و همه قفلا رو باز کنم و با زانوهای به در آمده، شونصد تا پله برم بالا. تازه به فرضم که می رفتم، چه جوری باید بین اون همه نقطه بی مصرف، مریخو پیدا می کردم؟ تازه اگه پیداش می کردم می ترسیدم که این مارس، یه جنگی چیزی راه بندازه و حوصله دردسر نداشتم. و اینگونه شد که آخرشم نفهمیدم مریخ و مارس و بهرام، سه تاییشون چندتا هستن و قیافه اشون چه ریختیه. حالا شصت هزار سال دیگه وقت هست، دفعه بعدی شاید رفتم دیدمش. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:55 نوشت.چهارشنبه، 27 آگوست 2003وای این حرفای جلسه قبل از عید ابریشمیان رو باید قاب بگیرن، بزنن تو آموزش، بالای سر آفریدون. حیف که گفته نرین همه جا پخشش کنین وگرنه می نوشتم!!! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:43 نوشت.چهارشنبه، 27 آگوست 2003خیلی هنر می کنی که راست می گی؟ اگه راست می گی دروغ بگو. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.سهشنبه، 26 آگوست 2003هاه! این وضعیتو دوست دارم. خیلی. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.سهشنبه، 26 آگوست 2003الآن که فکر می کنم می بینم که تو تمام زمانهایی که فکر می کردم دارم فکر می کنم، اصلا فکرم کار نمی کرده. راستش خودمم نفهمیدم چی گفتم، ولی منظورم یه چیزی بود تو همین مایه ها. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:53 نوشت.سهشنبه، 26 آگوست 2003اگه بتونیم ماده رو کوچیک کنیم، مثل سفر شگفت انگیز آسیموف، چه بلایی سر فرکانس ها و طول موجها میاد؟ [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:52 نوشت.سهشنبه، 26 آگوست 2003خیلی همسایه های باحالی داریم. یارو میاد تو، می بینه یه نامه افتاده اونجا. کاری نداره که گیرنده کی بوده. اگه از قیافه پاکت خوشش بیاد، بازش می کنه و محتویاتشو بررسی می کنه. بعد پاکت پاره و محتویاتشو می اندازه همونجا و می ره پی کارش!!! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:51 نوشت.سهشنبه، 26 آگوست 2003این VHDL لعنتی، شبیه هیچ چیز دیگه ای که تاحالا دیدم نیست. وقتی یه ساعت زور زدم تا تونستم یه آرایه دو بعدی توش بسازم دیگه مطمئن شدم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:50 نوشت.سهشنبه، 26 آگوست 2003آه ای کفتر قشنگ من دوشنبه، 25 آگوست 2003کسی به فکر خل ها نیست… [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:14 نوشت.دوشنبه، 25 آگوست 2003مقادیری اخبار پزشکی دیدیم. بسی ترسیدیم. انگار باید بیش از اینها مواظب خودمان باشیم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:13 نوشت.دوشنبه، 25 آگوست 2003آخیش بالاخره دانشکده رو پر از آدم دیدیم. ماشالا وقتی که خلوت باشه، آدم بدجوری دلش می گیره. اقلا یه ماه بود که اینهمه از بچه ها رو یه جا ندیده بودم! و اما امتحان. قسمت قدرتشو که از قبل می دونستم اصلا جواب نمی دم. سه تا سوال دیگه هم بود که اول امتحان یه لحظه احساس کردم هیچکدومشو نمی تونم جواب بدم! حالا یه چیزایی نوشتم، اگه مثل آدم نمره بده ایشالا پاس می شه. و اما آمار. آدم یه روز می ره دانشکده، یهو آمار جدید گیرش میاد کلی کیف می کنه. آمار جدید اینکه: همکلاسی بسیجی عزیزمون که وقتی با دخترا حرف می زنه، زمینو نگاه می کنه، یا سر حل تمرین اصول میکرو وقتی دخترا ازش سوال می پرسن، به پسرا نگاه می کنه و جواب می ده، با یه همکلاسی دیگه مون تیریپ گذاشته. البته این نوع موجودات که فقط یه نوع تیریپ دارن، اونم عقد و عروسیه دیگه! یه چیزی که این وسط برای من سوال شده، اینه که اصولا این آقا چطوری اون خانومو دیده و پسندیده. یه فرضیه می گه احتمالا وقتی پسره داشته سربه زیر راه می رفته و دختره هم داشته آسمونو نگاه می کرده (چون درست نیست که دوتا نامحرم هردوشون به زمین نگاه کنن!) یهو دختره پاش به یه چیزی گیر می کنه و می خوره زمین و از قضا جلوی پسره می خوره زمین. البته پسره فورا سرشو می گیره بالا، ولی خب همون یه نظر، دلشو می لرزونه دیگه!!! [5 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:12 نوشت.دوشنبه، 25 آگوست 2003Well, I woke up this morning, I got myself a beer Let it roll, baby, roll یکشنبه، 24 آگوست 2003همین یکی رو کم داشتم. الآن دیگه مغزم کاملا تعطیله. امیدوارم تا فردا صبح قبل از امتحان رضایت بده و کرکره رو بکشه بالا. یکشنبه، 24 آگوست 2003 حفاظت شده:[برای نمایش یافتن دیدگاهها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 18:00 نوشت.یکشنبه، 24 آگوست 2003ببین توروخدا، بعد از عمری رفتیم جردن ها! اونوقت این امید با دمپایی از خونه اومده بیرون و با من راه افتاده اومده!!! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:36 نوشت.
| ||||