پنجشنبه، 18 سپتامبر 2003
ای لعنت به ذات هرچی جعفری مادرپیاله اس که شده مدیر دبیرستان. نکبت دستور صادر کرده که “ورود فارغ التحصیلان به مدرسه ممنوع است!”. ناظما می گفتن این دستور در مورد ورودی ما خیلی شدیدتر اعمال می شه، چون دفعه آخری که رفتیم اونجا یه تابلو اعلانات آتیش زدیم و کارای دیگه کردیم که نمی گم!!!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:03 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 17 سپتامبر 2003
زنگ زدم به نونکل (یکی از دوستان قدیمی دوران دبیرستان). هرکار کردم تو دهنم نچرخید که بهش بگم “نونی”. با اسم واقعیش صداش کردم، طبیعتا اونم منو نشناخت! عجب دوره زمونه ای شده ها!!!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 9:36 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 16 سپتامبر 2003
امام جمعه اهواز بر حق ایران مبنی بر استفاده صلح آمیز از سلاح هسته ای تاکید کرده!!!
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 14:11 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 16 سپتامبر 2003
If I told you that I loved you
You’d maybe think there’s something wrong…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:14 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 16 سپتامبر 2003
مهمترین قسمت پروژه کارآموزیم (اگه بعدامعلوم نشه این یه تیکه ای که مونده مهم تر بوده!) ظاهرا تموم شد. می شه امیدوار بود که صاحب بالاخره رضایت بده و فرمهای منو امضا کنه. البته بنده هم در راستای قضایای مهم “ترک عادت موجب مرض است” و “هرکی از نتیجه تجارب دیگران استفاده کنه خره” و “هیچ کس هیچی نمی فهمه، فقط خودم می فهمم”، Structural VHDL رو که اتفاقا یکی از ویژگیهاییه که کلی کار رو آسون می کنه و نقظه قوت حساب می شه، شخصا از اول اختراع کردم. فقط به این دلیل که حال نداشتم کتاب بخونم و بفهمم چه جوریه!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:13 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 16 سپتامبر 2003
قبله نما ساختی؟ هنر کردی! اگه راست می گی یه چیزی بساز که جهت قبله رو توی خود مکه نشون بده!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:12 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 15 سپتامبر 2003
اون روزی که شیش سال پیش تصمیم گرفتم که دیگه گریه نکنم، هیچ فکر نمی کردم که یه روزی مثل الآن برسه که بخوام گریه کنم ولی حتی یه قطره اشک هم نداشته باشم.
[
5 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:06 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 15 سپتامبر 2003
اگه یه روز من گم شدم و بعدا یکی پیدا شد و ادعا کرد که منم، یه راه مطمئن هست که صحت ادعاش رو بررسی کنین. باید مجبورش کنین بخوابه، بعد که بیدار شد خوابایی که دیده رو براتون تعریف کنه. اگه یه جورایی خواب می دید که تو دکون هیچ عطاری پیدا نمی شد و تابلو بود که این خوابا از یه مغز سالم بیرون نمیاد، حتما یارو راست می گه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:05 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 15 سپتامبر 2003
آزمایش تموم شد. می خواستم ببینم چه مدتی می تونم درد رو تحمل کنم، من از رو نرفتم، درد از رو رفت. به هرحال فعلا که قطع شده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:04 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 15 سپتامبر 2003
در عوض همه حقوقی که از خودم گرفتم، این حق رو به خودم می دم که دوباره وسوسه بشم. به هر حال اگه حق هم ندم، خیلی سخت می تونم جلوی خودم رو بگیرم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:03 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 14 سپتامبر 2003
Should we live and let live
Forget or forgive
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 14:45 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 14 سپتامبر 2003
آیدین کبیر با بیست و خورده ای سال سابقه درخشان در زمینه زندگی، در خدمت شماست.
هدف ما جلب رضایت شماست.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:43 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 14 سپتامبر 2003
خب الآن روز دوم آزمایشه. دیگه کم کم داره تحملش سخت می شه. ولی هنوز می تونم.
فقط به قول سمن: آخرش که چی؟ اینو دیگه نمی دونم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:41 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 14 سپتامبر 2003
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 9:49 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 13 سپتامبر 2003
یادته یه بار صحبت اسفند شد؟ گفتم از بوش بدم میاد. گفتی تورو یاد عاشورا می اندازه؟ اون موقع هیچ حسی نسبت به این موضوع نداشتم. شاید حتی تو دلم از این ارتباط خندیدم. تازگی منم وقتی بوی اسفند میاد، یاد عاشورا می افتم. بعدشم ناخودآگاه یاد تو می افتم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:58 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 13 سپتامبر 2003
فرض کن دیشب تا ساعت سه بیدار مونده باشی. صبح زود بیدار شده باشی. تا عصر کلی خسته بشی. بعدشم دندونت درد بکنه و ساعت سه و نیم یه دونه کدئینه بخوری و بالاخره ساعت چهار و نیم بتونی دراز بکشی. حالا ساعت پنج یه نفر زنگ می زنه و وقتی بهش می گی خواب بودم، هرهر می خنده و حدود یه ربع پرت و پلا برات تعریف می کنه، اونم در شرایطی که سرتو گذاشتی روی میز و چشماتو بستی. آخه من به این آدم چی بگم؟
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:43 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 12 سپتامبر 2003
به اعتقاد ناظران، دستم درد نکنه با این ضبط تعمیر کردنم. خودم هم همین عقیده رو دارم. فقط نمی دونم چرا ضبطش دیگه استریو نیست. فقط یه باندش کار می کنه!!!
البته یه نفرو می شناختم که ضبطو باز کرده بود، بعد زده بود یکی از برد هاشو شکسته بود. حدود یه هفته وقتش صرف این شد که برد رو با چسب دوقلو بچسبونه و دونه دونه مسیرهای قطع شده رو با سیم جایگزین کنه. باز شانس اوده بود که اون وقتا هنوز رسم نشده بود که چندلایه کار کنن.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 13:32 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 11 سپتامبر 2003
فقط می دونم که الآن وقتش نیست. فقط وقتی می میرم که خیالم راحت باشه که مثل یه مرد مردم.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:52 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 11 سپتامبر 2003
حمید جون دستت درد نکنه. ایشالا خیلی سالگی! من که هنوز از شرمندگی دارم عرق می ریزم، آیدین به این یولی نوبره والا!
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:13 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 10 سپتامبر 2003
انگار زمستون خیلی زودتر از این حرفا رسید…
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:42 نوشت.
.............................................................................................