جمعه، 3 اکتبر 2003
من تهی خواهم شد از فریاد درد…
[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 1:42 نوشت.|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱ قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:جمعه، 3 اکتبر 2003من تهی خواهم شد از فریاد درد… [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 1:42 نوشت.پنجشنبه، 2 اکتبر 2003اگه بهم بگی اشتباه می کردم، خیالم خیلی راحت تر می شه تا اینکه فکر کنم همه چیزو خراب کردم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:17 نوشت.پنجشنبه، 2 اکتبر 2003اگه یه شب خیلی خسته بودی، اصلا سعی نکن روی تخت فیلتر بخونی، چون حتما همونجا خوابت می بره. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:52 نوشت.پنجشنبه، 2 اکتبر 2003مهمترین فعالیتمون تو این چند روزه عوض کردن شعرای قدیمی بوده که یه جوری بخونیمشون که حتما با یه سری عقاید بیخیالانه جور در بیاد و حتما قاطیش دو سه تا هم فحش باشه. بعضیاش که واقعا شاهکار از آب در اومدن. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:07 نوشت.چهارشنبه، 1 اکتبر 2003how I wish you were here… [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:52 نوشت.سهشنبه، 30 سپتامبر 2003something’s wrong with the world today دوشنبه، 29 سپتامبر 2003I think I’m dumb My heart is broke We’ll float around دوشنبه، 29 سپتامبر 2003فکر کنم اولین هدف انجمن مبارزه با آدمای رو اعصاب پیدا شده باشه. خداحافظ رفیق قدیمی. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:46 نوشت.دوشنبه، 29 سپتامبر 2003فقط کافیه این مرتیکه تا فردا قبل از حذف و اضافه، نمره های مارو نده. بد بلایی سرش میارم. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:45 نوشت.دوشنبه، 29 سپتامبر 2003یه جورایی احساس کردم حرفات در راستای عذاب وجدانه. بیخیال شو لطفا. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:44 نوشت.دوشنبه، 29 سپتامبر 2003اگه آیزاک آسیموف یا آرتور سی کلارک داستان علمی تخیلی می نویسن، صد برابر آدمای عادی سواد دارن. من نمی دونم کی به این پروین علی دادی که فرق کامپیوتر با هویج رو نمی دونه، گفته داستان علمی تخیلی بنویس. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:43 نوشت.یکشنبه، 28 سپتامبر 2003And I swear that I don’t have a gun یکشنبه، 28 سپتامبر 2003همسایه هه مرد. من اگه جای شوهرش بودم احتمالا می رفتم فیلسوفی چیزی می شدم. شنبه، 27 سپتامبر 2003سر کلاس کلانتری حالم بد شده بود ولی جرات نمی کردم جلوی اون بداخلاق از کلاس برم بیرون. می ترسیدم یهو سر کلاس بمیرم، بعد کلانتری عصبانی بشه، بزنه منو بکشه! خیلی جالب شده بود، زبونم خواب رفته بود، بازوهام بیحس شده بود. نبضم هم تو گلوم حس می شد!!! شنبه، 27 سپتامبر 2003یکی دیگه از قوانین کلی زندگی یه همچین چیزیه: جمعه، 26 سپتامبر 2003بعد از گل سوم اردن، دوربین داشت جایگاه رو نشون می داد. اتفاقا یه آقای عرب کله گنده اونجا بود که نمی دونم کی بود، یه سیگار برگ گوشه لبش بود و داشت یه کار خلاف ادب می کرد. جالبه که نه اون دوربین چی متوجه قضیه شده بود و نه سانسورچی های صداوسیما! [5 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:37 نوشت.پنجشنبه، 25 سپتامبر 2003تقریبا همه آدما همینجوری هستن. درست توی لحظه ای که نباید، وارد زندگیت می شن. بعد هم دوباره توی لحظه ای که نباید، ترکت می کنن. [5 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:54 نوشت.پنجشنبه، 25 سپتامبر 2003بذار خیالتو راحت کنم. نه تو، و نه هیچ کس دیگه، نمی تونین. فکر نمی کنم هیچ وقت کسی پیدا بشه که اون چیزی که من می خوام رو بهم بده. درواقع حتی فکر نمی کنم کسی پیدا بشه که بفهمه چی می خوام. عیب نداره، بالاخره منم یه جوری باهاش کنار میام… [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.پنجشنبه، 25 سپتامبر 2003دوتا قاتل گرفته بودن، در شهر داشت باهاشون مصاحبه می کرد. یکیشون می گفت: ” دفعه اول هردو با هم رفتیم و محل رو بررسی کردیم. دفعه دوم نه من رفتم نه اون. دفعه سوم هم خودش رفت!!!” [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:20 نوشت.پنجشنبه، 25 سپتامبر 2003اومدم خونه می بینم یه کاغذ گذاشتن اینجا، روش نوشته:
| ||||