مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

جمعه، 3 اکتبر 2003     

من تهی خواهم شد از فریاد درد…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 1:42 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 2 اکتبر 2003     

اگه بهم بگی اشتباه می کردم، خیالم خیلی راحت تر می شه تا اینکه فکر کنم همه چیزو خراب کردم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:17 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 2 اکتبر 2003     

اگه یه شب خیلی خسته بودی، اصلا سعی نکن روی تخت فیلتر بخونی، چون حتما همونجا خوابت می بره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:52 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 2 اکتبر 2003     

مهمترین فعالیتمون تو این چند روزه عوض کردن شعرای قدیمی بوده که یه جوری بخونیمشون که حتما با یه سری عقاید بیخیالانه جور در بیاد و حتما قاطیش دو سه تا هم فحش باشه. بعضیاش که واقعا شاهکار از آب در اومدن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:07 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 1 اکتبر 2003     

how I wish you were here…

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:52 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 30 سپتامبر 2003     

something’s wrong with the world today
I don’t know what it is
کمه، کمه، کمه. یه چیزی کمه. پیداش می کنم. کاش پیداش کنم…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:31 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 29 سپتامبر 2003     

I think I’m dumb
Or maybe just happy
Think I’m just happy

My heart is broke
But I have some glue
Help me inhale
And mend it with you

We’ll float around
And hang out on clouds
Then we’ll come down
And I’ll have a hangover…Have a hangover…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:47 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 29 سپتامبر 2003     

فکر کنم اولین هدف انجمن مبارزه با آدمای رو اعصاب پیدا شده باشه. خداحافظ رفیق قدیمی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:46 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 29 سپتامبر 2003     

فقط کافیه این مرتیکه تا فردا قبل از حذف و اضافه، نمره های مارو نده. بد بلایی سرش میارم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:45 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 29 سپتامبر 2003     

یه جورایی احساس کردم حرفات در راستای عذاب وجدانه. بیخیال شو لطفا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:44 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 29 سپتامبر 2003     

اگه آیزاک آسیموف یا آرتور سی کلارک داستان علمی تخیلی می نویسن، صد برابر آدمای عادی سواد دارن. من نمی دونم کی به این پروین علی دادی که فرق کامپیوتر با هویج رو نمی دونه، گفته داستان علمی تخیلی بنویس.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:43 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 28 سپتامبر 2003     

And I swear that I don’t have a gun
No I don’t have a gun
No I don’t have a gun
No I don’t have a gun
No I don’t have a gun
No I don’t have a gun…

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:48 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 28 سپتامبر 2003     

همسایه هه مرد. من اگه جای شوهرش بودم احتمالا می رفتم فیلسوفی چیزی می شدم.
پ.ن. فلاسفه، چه قدیمی و چه جدید، خرج زندگیشونو از کجا در میارن؟ من که حاضر نیستم به یه نفر مفت خور پول بدم که برام پرت و پلا ببافه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:47 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 27 سپتامبر 2003     

سر کلاس کلانتری حالم بد شده بود ولی جرات نمی کردم جلوی اون بداخلاق از کلاس برم بیرون. می ترسیدم یهو سر کلاس بمیرم، بعد کلانتری عصبانی بشه، بزنه منو بکشه! خیلی جالب شده بود، زبونم خواب رفته بود، بازوهام بیحس شده بود. نبضم هم تو گلوم حس می شد!!!
بعدم تازگی یهو احساس می کنم پاشنه پام رو گرفتم رو آتیش، بدجوری داغ می شه! جدی جدی انگار حواسم نبوده و این بدن رو خدا بهم انداخته!

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:24 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 27 سپتامبر 2003     

یکی دیگه از قوانین کلی زندگی یه همچین چیزیه:
تو این دنیا الکی الکی یه کسی خوش نمی گذره. باید به خودت خوش بگذرونی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:23 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 26 سپتامبر 2003     

بعد از گل سوم اردن، دوربین داشت جایگاه رو نشون می داد. اتفاقا یه آقای عرب کله گنده اونجا بود که نمی دونم کی بود، یه سیگار برگ گوشه لبش بود و داشت یه کار خلاف ادب می کرد. جالبه که نه اون دوربین چی متوجه قضیه شده بود و نه سانسورچی های صداوسیما!

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:37 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 25 سپتامبر 2003     

تقریبا همه آدما همینجوری هستن. درست توی لحظه ای که نباید، وارد زندگیت می شن. بعد هم دوباره توی لحظه ای که نباید، ترکت می کنن.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:54 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 25 سپتامبر 2003     

بذار خیالتو راحت کنم. نه تو، و نه هیچ کس دیگه، نمی تونین. فکر نمی کنم هیچ وقت کسی پیدا بشه که اون چیزی که من می خوام رو بهم بده. درواقع حتی فکر نمی کنم کسی پیدا بشه که بفهمه چی می خوام. عیب نداره، بالاخره منم یه جوری باهاش کنار میام…

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 25 سپتامبر 2003     

دوتا قاتل گرفته بودن، در شهر داشت باهاشون مصاحبه می کرد. یکیشون می گفت: ” دفعه اول هردو با هم رفتیم و محل رو بررسی کردیم. دفعه دوم نه من رفتم نه اون. دفعه سوم هم خودش رفت!!!”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:20 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 25 سپتامبر 2003     

اومدم خونه می بینم یه کاغذ گذاشتن اینجا، روش نوشته:
“به آقای نیکنام زنگ بزن!
به آقای مقیمی زنگ بزن!!”
منم تلفن رو قطع کردم!!!

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:11 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002