دوشنبه، 22 دسامبر 2003
حلول ماه مبارک دی رو به همگان تبریک و تهنیت عرض نموده و آرزوی خوشی های روزافزون را برای کلیه آدمایی که دلمون بخواد داریم.
اینم از فال حافط بنده به مناسبت شب یلدا:
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند که سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود و لیک به خون جگر شود
فکر کنم پرت و پلا گفته باشه! معصوم که نبوده!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:48 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 21 دسامبر 2003
There were times in my life when I was goin’ insane
Tryin’ to walk through the pain
I was so sick n’ tired of livin’ a lie
I was wishing that I would die…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:16 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 21 دسامبر 2003
می دونی سیمور برای چی خودشو کشت؟
فکر می کنم نتونست تنهایی ناشی از دونستن زیاد رو تحمل کنه…
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 4:22 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 21 دسامبر 2003
من از من می گریزم تا از تو گریخته باشم
از تو می گریزم تا از من گریخته باشم
و این دور تا پایان من ادامه خواهد داشت
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 4:20 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 19 دسامبر 2003
دیشب دنبال زاناکس می گشتم که بلکه یه مقدار شنگول بشم. بعدا دیدم بدون اونم دارم حسابی شلوغ می کنم، فهمیدم که خوب شد نخوردم وگرنه دیگه هیچی آبرو برام نمی موند (اگه همینجوریش الآن چیزی مونده باشه). نکته بعدی این بود که بازم به توانایی های ذهنی خودم ایمان اوردم.
پ.ن. صاحب تولد داره موهاشو می کنه که یه ساعت اراجیف سرهم کردم، دریغ از یه تشکر خشک و خالی از صابخونه.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:49 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 19 دسامبر 2003
اگه هیچ کس ندونه، دیگه در و دیوار اتاقم که می تونن شهادت بدن. در و دیواری که وجب به وجبشون جای مشت و کله داره.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:48 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 19 دسامبر 2003
شاید اگه دلیلشو می دونستم راحت تر تحملش می کردم. فقط شاید.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:47 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 18 دسامبر 2003
فکر می کنم که ما مخابراتی ها خیلی بیشتر از بقیه با probabilistic بودن زندگی آشنا باشیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:45 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 18 دسامبر 2003
درهای بهشت بسته می شد
مردم همه می جهنمیدند
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:38 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 18 دسامبر 2003
Wherever we travel we’re never apart.
Beautiful lady, so dear to my heart…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:01 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 18 دسامبر 2003
If I’m not back again this time tomorrow
Carry on,carry on,as if nothing really matters…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:05 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 17 دسامبر 2003
در خواب دیدم رسول ا… را. فرمود “الاغ جون! مگه نگفتم باید لحاظتو ببری بالا؟ با این بیشعور بازی که دیشب دراوردی، لحاظت رفت زیر صفر”
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:39 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 16 دسامبر 2003
یه شامپاین به سلامتی اینکه به مبارکی و میمنت ته مونده عقلم هم داره می پره. بخورید و بیاشامید.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:30 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 14 دسامبر 2003
با زانوهایی که هر لحظه یه ادا در میارن، از خیلی از آدما بیشتر می فهمم که ایستادن یعنی چی…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:25 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 14 دسامبر 2003
قیافه صدام جلوی چشممه. اون صحنه ای که دارن معاینه اش می کنن و دست یارو لای موهاشه و بعدم توی دهنش. مفلوک شده. یه لحظه دلم براش سوخت.
[
6 نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:48 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 13 دسامبر 2003
تقریبا مطمئنم یه روزی که دارم از وسط خیابون رد می شم و یهو نارسیسیزمم عود می کنه و دارم خودمو تو شیشه ماشینا نگاه می کنم، می رم زیر ماشین و مرحوم می شم.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:45 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 13 دسامبر 2003
Tap dancing on a landmine…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:32 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 13 دسامبر 2003
آااای به دادم برسین! سوزن نبود که! تیر چراغ برقو کرد تو بازوی بلورینم! حواسشم پرت بود، انگار زد تو عصب! تا یه ساعت دستم می پرید!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:30 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 12 دسامبر 2003
آن صاحب بزرگترین شکم، آن داننده بسیار امثال و حکم، آن راننده قابل، آن لر کامل، آن همیشه مشغول انجام وظیفه، آن پیچنده هارددیسک در قطیفه، آن طباخ گلپخت با سیب زمینی پشندی، شیخنا و مولانا امید زندی. دائما در توالت زندانی بود و مذاکره کننده پنهانی بود و پخش کننده نویز کیهانی.
آمده است که چون زاده شد کیف خود را بر شانه یمین انداخته و با دست بندش را گرفته و تسبیحی در دست یسار گرفته و فرمود: “عرضم به آستانتون… ها ها ها ها…”
گویند که چون به سن قانونی رسید به شهرک آزمایش اندر شد و گفت: “اومدم که تصدیقمو ببرم”، گفتند: “برو ته صف” به ته صف رفت و چون به سر صف رسید برگه سوالات را گرفت و توانست در زمان مقرر با موفقیت به سیزده سوال پاسخ اشتباه دهد و چون در اتول نشست که امتحان دهد، دنده را بدون استفاده از کلاج عوض کرد که موجب بیرون انداختنش از شهرک شد و شنید که گفتندش: “برو هر وقت یاد گرفتی بیا!” پس این گفته بر شیخ گران آمد و رفت و چنان راننده ای شد که نگو!
شوماخر در وصف او گفته: “تو مسابقه ای که شیخ باشه جای ما نیست، یهو دیدی زد بهمون، لت و پارمون کرد”
نقل است که وی بسیار اینرسی داشت، چندانکه چون به توالت رفتی بیرون نشدی و چون بالای منبر رفتی پایین نیامدی و چون مشغول خوردن شدی ول کن نبودی و چون فرمان را چرخاندی تا سه مرتبه به دور خود نچرخیدی فرمان را راست نکردی.
وی را پرسیدند: “در آسمان شوی؟” گفت: “نه”، گفتند: “بر آب روی؟” فرمود: “لا”، عرض کردند: “پس چه کرامت داری؟” گفت:” چت را از فاصله سه ذرعی تشخیص دهم”
نقل است که در توالت بود که ملک الموت بر او نازل شد، شیخنا جیغی کشیده و لگدی به شکم ملک زده و فرمودند: “مگه نمی بینی کار دارم؟ خاک بر سرت کنن! شعور نداری؟ نمی فهمی تو توالت آدم دلش می خواد تنها باشه؟” پس ملک از درد ناله ای کرد و فسسس صدا نمود و در چشم بهم زدنی غیب شد و دیگر جرات نکرد به شیخ نزدیک گردد. چنین است که شیخ تا کنون زنده مانده. خداش عمر دراز همراه با چت دهد.
[
7 نظر]
اينو آیدین در ساعت 14:26 نوشت.
.............................................................................................