مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

پنج‌شنبه، 18 دسامبر 2003     

Wherever we travel we’re never apart.
Beautiful lady, so dear to my heart…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:01 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 18 دسامبر 2003     

If I’m not back again this time tomorrow
Carry on,carry on,as if nothing really matters…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:05 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 17 دسامبر 2003     

در خواب دیدم رسول ا… را. فرمود “الاغ جون! مگه نگفتم باید لحاظتو ببری بالا؟ با این بیشعور بازی که دیشب دراوردی، لحاظت رفت زیر صفر”

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:39 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 16 دسامبر 2003     

آیدین دیوونه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:31 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 16 دسامبر 2003     

یه شامپاین به سلامتی اینکه به مبارکی و میمنت ته مونده عقلم هم داره می پره. بخورید و بیاشامید.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:30 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 14 دسامبر 2003     

با زانوهایی که هر لحظه یه ادا در میارن، از خیلی از آدما بیشتر می فهمم که ایستادن یعنی چی…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:25 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 14 دسامبر 2003     

قیافه صدام جلوی چشممه. اون صحنه ای که دارن معاینه اش می کنن و دست یارو لای موهاشه و بعدم توی دهنش. مفلوک شده. یه لحظه دلم براش سوخت.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:48 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 13 دسامبر 2003     

تقریبا مطمئنم یه روزی که دارم از وسط خیابون رد می شم و یهو نارسیسیزمم عود می کنه و دارم خودمو تو شیشه ماشینا نگاه می کنم، می رم زیر ماشین و مرحوم می شم.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:45 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 13 دسامبر 2003     

Tap dancing on a landmine…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:32 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 13 دسامبر 2003     

آااای به دادم برسین! سوزن نبود که! تیر چراغ برقو کرد تو بازوی بلورینم! حواسشم پرت بود، انگار زد تو عصب! تا یه ساعت دستم می پرید!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:30 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 12 دسامبر 2003     

آن صاحب بزرگترین شکم، آن داننده بسیار امثال و حکم، آن راننده قابل، آن لر کامل، آن همیشه مشغول انجام وظیفه، آن پیچنده هارددیسک در قطیفه، آن طباخ گلپخت با سیب زمینی پشندی، شیخنا و مولانا امید زندی. دائما در توالت زندانی بود و مذاکره کننده پنهانی بود و پخش کننده نویز کیهانی.

آمده است که چون زاده شد کیف خود را بر شانه یمین انداخته و با دست بندش را گرفته و تسبیحی در دست یسار گرفته و فرمود: “عرضم به آستانتون… ها ها ها ها…”

گویند که چون به سن قانونی رسید به شهرک آزمایش اندر شد و گفت: “اومدم که تصدیقمو ببرم”، گفتند: “برو ته صف” به ته صف رفت و چون به سر صف رسید برگه سوالات را گرفت و توانست در زمان مقرر با موفقیت به سیزده سوال پاسخ اشتباه دهد و چون در اتول نشست که امتحان دهد، دنده را بدون استفاده از کلاج عوض کرد که موجب بیرون انداختنش از شهرک شد و شنید که گفتندش: “برو هر وقت یاد گرفتی بیا!” پس این گفته بر شیخ گران آمد و رفت و چنان راننده ای شد که نگو!
شوماخر در وصف او گفته: “تو مسابقه ای که شیخ باشه جای ما نیست، یهو دیدی زد بهمون، لت و پارمون کرد”

نقل است که وی بسیار اینرسی داشت، چندانکه چون به توالت رفتی بیرون نشدی و چون بالای منبر رفتی پایین نیامدی و چون مشغول خوردن شدی ول کن نبودی و چون فرمان را چرخاندی تا سه مرتبه به دور خود نچرخیدی فرمان را راست نکردی.

وی را پرسیدند: “در آسمان شوی؟” گفت: “نه”، گفتند: “بر آب روی؟” فرمود: “لا”، عرض کردند: “پس چه کرامت داری؟” گفت:” چت را از فاصله سه ذرعی تشخیص دهم”

نقل است که در توالت بود که ملک الموت بر او نازل شد، شیخنا جیغی کشیده و لگدی به شکم ملک زده و فرمودند: “مگه نمی بینی کار دارم؟ خاک بر سرت کنن! شعور نداری؟ نمی فهمی تو توالت آدم دلش می خواد تنها باشه؟” پس ملک از درد ناله ای کرد و فسسس صدا نمود و در چشم بهم زدنی غیب شد و دیگر جرات نکرد به شیخ نزدیک گردد. چنین است که شیخ تا کنون زنده مانده. خداش عمر دراز همراه با چت دهد.

[7 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:26 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 12 دسامبر 2003     

واااای که چقدر برف رو دوست دارم. حتی از مهرویان بهشتی (منظورم خیابون عباس آباد نیستا!!!) هم بیشتر. در نسخ اومده که شبی که من به دنیا اومدم یکی از سنگین ترین برفهای اون سالها در حال اومدن بوده. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:35 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 10 دسامبر 2003     

ماجراهای اون بچه هه و آب نباتا صدتا اپیزود جدید داشته. ولی چون آدما آب نبات نیستن، منتشرشون نمی کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:01 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 10 دسامبر 2003     

راستی! فکر کنم امضا کردن این نامه بر همه کسانی که با معتمدی کلاس داشتن یا به هر نحوی می شناسنش، واجبه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:00 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 10 دسامبر 2003     

خانوم عبادی! به نظر من شما ترسیدین. دارین سعی می کنین باج بدین. تمام این ژست های دموکراسی هم کشکه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:59 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 10 دسامبر 2003     

انگار آیدین کبیر یه شباهتی با کاترین کبیر داره.
می گن که کاترین تا لحظه آخر از عشق چیزی نفهمید!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:58 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 10 دسامبر 2003     

رو سنگ قبرم بنویسین ” King of kaf تو کف مرد”!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:57 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 10 دسامبر 2003     

احساس سنگینی می کنم.
لطفا همچنان به برداشت احمقانه نکردن، ادامه بدین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:56 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 9 دسامبر 2003     

احساس تنهایی می کنم.
لطفا برداشتهای احمقانه نکنین.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:48 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 8 دسامبر 2003     

اگه چیزایی که شنیدم درست باشه که به احتمال زیاد درسته، به نظر میاد که توی تمام مدتی که تمام اعتمادمو به پات ریخته بودم، بدت نمی اومده یه بلایی سرم بیاد. فقط گفتم که فکر نکنی خرم. وگرنه هنوزم بدجوری دوستت دارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:15 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002