سهشنبه، 3 فوریه 2004
از اونجایی که اون چیزی که تمومی نداره خریته و خر که شاخ و دم نداره، من رفتم این ترم تا جایی که می تونستم واحد سنگین ورداشتم. فکر کنم شانس اوردم که تئوری اطلاعات ظرفیتش تکمیل شد و بهم نرسید.
با توجه به نکات بالا فکر کنم این ترم بعد از چند سال مجبورم به جز شبای امتحان، اقلا هفته ای یه شب درس بخونم. واسه همین از کلیه دوستان تقاضا می کنم که در حد امکان سعی کنن روی اعصاب من راه نرن و بذارن فکرم واسه خودم باشه.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:06 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 3 فوریه 2004
دبیر ستاد مبارزه با مواد مخدر گفته فقط سه درصد معتادانی که دستگیر می شن دانشجو هستن، پس اونایی که می گن آمار نگران کننده است، دروغ می گن. به راست و دروغش کاری ندارم. مساله اینه که مقدار نگرانی باید بر اساس درصدی از دانشجوها که معتادن باشه، نه درصدی از معتادا که دانشجو هستن.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:05 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 30 ژانویه 2004
ااااااه! تلویزیون داشت میرباقری رو نشون می داد!
سوم راهنمایی که بودیم به اندازه کافی معلم قرآن داشتیم، یه محدث بود که ترجمه قرآن بهمون درس می داد (همون پیرمرد منفوری که قبلا راجبش حرف زدم)، یه دهنوی هم بود که قرائت درس می داد. یعنی همینجوریش دو زنگ در هفته قرآن داشتیم. تا اینکه از یه جایی تو سازمان، میرباقری رو انداختن به مدرسه ما. نتیجه اش این شد که الکی یه درسی براش جور کردن، اسمشم گذاشتن “ممارست قرآن”. از اون آدمایی بود که سر کلاسشون نشستن خیلی کنترل اعصاب می خواد. با هر بدبختی بود پنج شیش ماه تحملش کردیم و بالاخره دوره راهنمایی تموم شد. رفتیم دبیرستان و همون هفته اول یه خبر بود که هرکی می شنید جا می خورد: “فریپور رفته، میرباقری شده مدیر علامه حلی 2!!!”
اصولا آدم مزخرفی بود. اون پنج شیش ماهی که ما دیدیمش، درست همون دوره ای بود که تمام قدرت مدرسه رفته بود تو دست محسنی. مطمئنم که جفتشون از یه توالت آب می خوردن (هر کار کردم دیدم آبشخور هم زیادشونه).
بعدا که اول دبیرستان بودیم شنیدیم بچه های سوم راهنمایی اون زمان (که تنها دوره ای بودن به جز ما، که زمان فریپور رو تجربه کرده بودن) یه نامه سرگشاده واسه میرباقری نوشتن و اونجا گند زدن به هیکل میرباقری. ایشون هم نمره های انظباط همشونو ده داده بود!
خوبیش اینه که سازمان پر از آدمای عوضی بود. دفعه بعدی احتمالا راجب قدیانی می نویسم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 8:03 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 30 ژانویه 2004
نمی دونم چرا این مامان باباها جنبه ندارن! وقتی لایی می کشی دعوات می کنن!
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 8:02 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 29 ژانویه 2004
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:44 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 29 ژانویه 2004
پاد یعنی ضد؟ پس پادشاه یعنی یه شاهی که خودش اپوزیسیون خودش باشه!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:07 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 29 ژانویه 2004
بسی گلس راجب شوهرش لس می گه: “از وقتی که می شناسمش هیچ وقت با هیچ چیزی روبرو نشده. فکر می کنه اگه رادیو رو روشن کنه و یه کله پوکی براش آواز بخونه، همه چیزهای غیرعادی یا ناخوشایند خودشون غیب می شن.”
نمی دونم چرا با تک تک اعضای خانواده گلس احساس نزدیکی می کنم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:04 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 29 ژانویه 2004
یارو زنگ زده می گه از خانه کارگر تماس می گیرم. برین انتخابات به محجوب و جلودارزاده رای بدین. خیلی جلوی خودمو گرفتم که نبندمش به فحش.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:26 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 29 ژانویه 2004
طبق یه سری بررسی به این نتیجه رسیدیم که تنها انسانهای غیر مطلق گرای روی زمین، رشتی ها هستن! ضمنا بنده رو به این نتیجه رسوندن که جزو معدود موجوداتی هستم که با وجود انسان نبودن، مطلق گرا هستم!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:25 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 29 ژانویه 2004
آدم اول خیال می کنه این خارجیا مثل ما نیستن که عقلشون به چشمشون باشه، تا اینکه می ره یه کتاب از کتابخونه می گیره و می بینه اولش گنده نوشته:
with 257 figures and 34 tables!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:24 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 29 ژانویه 2004
خواب دیدم شدم دون آیدین. از هرکی خوشم نمی اومد، طرف فرداش مرده بود. عجب کلکای باحالی هم بهشون می زدم.
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:23 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 27 ژانویه 2004
داییم یه آپارتمان اینجا داره که گذاشته واسه اجاره. پریروزا یارو بنگاهیه زنگ زده می گه یه مشتری براتون پیدا کردم. سه تا وکیل دادگستری. می گم برای دفتر کار می خوان؟ می گه نه! دفتر دارن. اینجا رو برای استراحتشون می خوان!!! خنده ام گرفته بود. می خواستم بگم خوب شد اسم جدیدشم یاد گرفتیم!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 21:29 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 27 ژانویه 2004
از بس جلوی مونیتور نشستم احساس می کنم کم کم دارم یونیزه می شم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:28 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 26 ژانویه 2004
یه روز یه فیلم خیلی روشنفکری می سازم راجب اصلاح صورت با تیغ کند.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:10 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 25 ژانویه 2004
تو اونقدرام strange نیستی. از امروز به بعد، هرقدرم وضعیت اینجوری باشه، بازم ساعت ده مال توئه. اگه خواستی ازش استفاده کن.
[
5 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:09 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 24 ژانویه 2004
People are strange when you’re a stranger
Faces look ugly when you’re alone
Women seem wicked when you’re unwanted
Streets are uneven when you’re down
When you’re strange
Faces come out of the rain
When you’re strange
No one remembers your name…
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 24 ژانویه 2004
اوه! الآن یادم افتاد!
تا امروز دقیقا دو ساله که دارم وبلاگ می نویسم. هنوزم نمی دونم از نوشتنش دنبال چی هستم. یه روز سولو گفت یه چیزایی اومده به اسم وبلاگ که چند نفر (اون وقتا حدود سیصد نفر) ازش دارن. برو نگاه کن بد نیست. خب طبیعتا بعد از دیدنش منم دلم خواست یکی واسه خودم داشته باشم. بعد شروع کردم به خواستن. یه کم پامو کوبوندم زمین و خودمو لوس کردم تا اینکه اینو کوبوندن تو سرم و گفتن بیا! این وبلاگ تو! برو یه گوشه بشین بازیتو بکن. زیادم شلوغ نکن، کار داریم حواسمون پرت می شه! از اون موقع تا حالا من دارم بازیمو می کنم. سرم گرمه (یعنی سرگرمم، با گرم بودن سر که برای آدمای نیمچه مست بکار می ره اشتباه نشه (نیمچه مست بودن خودمو اکیدا تکذیب می کنم. مست پاتیلم)) به دلیل داشتن و فعال نگه داشتنش هم فکر نمی کنم، فعلا دوست دارم این کارو بکنم، پس می کنم. ممکنه فردا دیگه راضیم نکنه، تمومش کنم.
خیلی از وبلاگا برای نویسنده هاشون دوستای جدید درست می کنن، اینجا به خاطر لحنش بعضی وقتا دوستای قدیمی من رو هم پرونده.
به هر حال ولادت باسعادتش رو به خودم تبریک می گم، دیگران هم به خودشون مربوطه.
[
5 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:10 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 24 ژانویه 2004
Break on through to the other side
Break on through to the other side
Break on through to the other side
Break on through to the other side
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:15 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 24 ژانویه 2004
از همون اول می دونستم که کلانتری نمی تونه تئوری های پیشرفته مخابرات پُست دیجیتال منو درک کنه و خیال می کنه درسمو بلد نبودم. ولی خوبیش اینه که حس کرده که من می تونم علم مخابرات رو متحول کنم، واسه همین پاسم کرده که ترم دیگه هم با خودش سیستم انتقال بگیرم که بعدا بگه این آیدین کبیر شاگرد من بوده!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:14 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 24 ژانویه 2004
کم کم مثل بم می ریزم پایین. تو دستام زلزله اومده انگار. دستام اندازه هفت ریشتر می لرزن! این جوری، تایپ کردن سخته.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:13 نوشت.
.............................................................................................