مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: خیلی وقت پیش
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

جمعه، 23 ژانویه 2004     

بدجوری هوس کردم که برم تو خیابون. مست کنم و اسمتو داد بزنم.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:25 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 23 ژانویه 2004     

شماها مطمئنین که چیزی رو از من مخفی نمی کنین؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:11 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 23 ژانویه 2004     

من نمی خوام مشروط بشم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:14 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 23 ژانویه 2004     

گوش جان فرا بده به light my fire شاهکار ابدی doors.
اگه دفعه اولت باشه حتما سردرد می گیری. متاسفم که کاری از دستم بر نمیاد. رسمم اینه که تو هرحالی هستم یه موزیک متناسب با اون انتخاب کنم، که حالا نوبت اینه. اگه دفعه اولت نباشه دو حالت داره. یا خوشت اومده که خب حالشو ببر. یا خوشت نیومده که از این به بعد یا این طرفا پیدات نمی شه، یا اسپیکرتو خاموش می کنی.
آها! اینم بگم که یه دلقکی به اسم ویل یانگ (حتی اسمشم از نیل یانگ تقلب کرده) اخیرا این آهنگو خونده. یه جوری که اگه کارگرای میدون تره بار بخونن بهتر از اون در میاد!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:48 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 23 ژانویه 2004     

واااای صد رحمت به مخابرات دو! آنتن خیلی بیشتر و پیچیده تر از اونیه که فکر می کردم. الآن دیگه از این بیشتر از مخابرات می ترسم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:05 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 23 ژانویه 2004     

شماره جدید مجله دراکل منتشر شد: “امید و آیدین، دو دیریکله در شهر”
در این شماره می خوانید:
– داستان اون دیریکله درازه و دمپایی و پیژامه اش
– داستان امید و باتری موبایلش
– داستان آدم هایی که هرکاری بهشون می گی یه کار دیگه می کنن
– داستان گم شدن و چرخیدن تو کوچه پس کوچه ها و پیدا نکردن اون میدون بزرگه
– داستان امید و علاقه زیادش به دور زدن
– جونم براتون بگه، داستان جلو رفتن با دنده عقب
و دهها مطلب شنیدنی دیگر
دراکل را از دیریکله فروشی های معتبر بخواهید!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:04 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 22 ژانویه 2004     

اصولا زندگی خیلی داره فشار می ده. فکر کنم لازمه که بشینم با کسی صحبت کنم، ولی عوضش معادلات پارانوئیدی حاکم بر من مدام در حال تشدیدن.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:44 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 22 ژانویه 2004     

نصف مشکلات من واسه اینه که معمولا مطلق خواه نیستم!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:52 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 22 ژانویه 2004     

اصلا حس آنتن خوندن ندارم! چقدرم زیاده لعنتی!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:51 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 21 ژانویه 2004     

می گن شانون تو دوتا مقاله، اساس مخابرات دیجیتال رو پی ریزی کرده.
کجاست که ببینه من تو یه امتحان دوساعته، اون اساسشو ریختم به هم و از خودم یه مخابرات پُست دیجیتال دراوردم؟

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:00 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 20 ژانویه 2004     

آخه قاطرم اینجور خرکی که من درس می خونم نمی خونه! یه درسی که پنج تا فصلشو یه ترم طول کشیده تا یارو درس داده و من تمام مدت هیچی نخونده بودم، تو دو روز چهار فصلشو تموم کردم و فکر می کنم بتونم مساله هاشو حل کنم. حالا دارم فکر می کنم ببینم حالش هست که این یه فصل مونده رو بخونم یا نه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:23 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 20 ژانویه 2004     

یادم میاد که فردای روزی که بازرگان مرد، تاریخ داشتیم. معلممون یه دلقکی بود به اسم شکوهی. اول وقت اومد سر کلاس و گفت:
“خب فهمیدین که بازرگان هم مرد؟ بذارین یه حکایت براتون تعریف کنم، اون موقعی که خبر نخست وزیری بازرگان اعلام شد، من تو بقالی بودم، تو مغازه مردم خوشحال بودن، صاحب مغازه که یه پیرمردی بود، گفت اینم مثل ابوموسی اشعری می مونه. بعدا هم دیدیم که اشعری بود.”
اون موقع هنوز یه الف بچه بودیم. اول راهنمایی بودیم و چیز زیادی خارج از خزعبلاتی که تو مدرسه بهمون درس می دادن نمی دونستیم. طبیعتا حرفاش رومون تاثیر گذاشت. الآن مطمئنم که شکوهی یه چیزی کم داشت. یا شعور، یا شرف. شایدم هردوش.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:35 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 20 ژانویه 2004     

این جمله رو باید با طلا بنویسن، بزنن سردر هرجایی که خیلی مهمه:

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:57 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 20 ژانویه 2004     

با سوز خوانده شود:
نمی دانم، نمی دانم
همی دانم که دیوانم (دیوانه ام)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:56 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 20 ژانویه 2004     

یه محاسبه سرانگشتی نشون می ده با این سرعتی که من دارم مخابرات می خونم و با توجه به حجم درس، بیست و سوم مرداد سال هشتاد و چهار، تاریخ مناسبیه که من برای امتحان آماده می شم. اگه یه نامه بنویسیم و امضا جمع کنیم، ممکنه بشه امتحانو عقب بندازیم!!!

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:55 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 18 ژانویه 2004     

خسته ام. خیلی خسته.
***
اگه همچین کاری بکنی مطمئن باش که هیچوقت نمی بخشمت. خیانت با رقابت فرق داره. هرچند که اگرم بخوام باهات رقابت کنم، بازم می بازم. لطفا همه اون بی شرفایی که می خوان از پشت به من خنجر بزنن، به خودشون بگیرن. بقیه هم یادشون بره که همچین چیزی خوندن.
***
بازم من رسیدم یه جایی و دری وری گفتم. برگشتم می گم ببین قلبت چی می گه. از اون حرفاییه که خیلی وقته برام بی معنی شده. احساس می کنم از آخرین باری که خودم حرف دلمو گوش کردم سالها می گذره. فقط احساس نیست. منطق هم قاطیش هست. می دونم آخرین بار کی بوده. واقعا سالها گذشته.
***
تو رو مثل یه صلیب گذاشتم رو دوشم و هرجا می رم با خودم می برم. تو تمام لحظات بی خوابی و بیداری و تمام خوابها. تورو نه. یادتو. نمی تونم از خودم جداش کنم. هنوز وقت تصلیب نرسیده. شایدم الآن اون بالام. چون هرچی باشه، همه چی نسبیه.
***
وقتی فکر کنی می بینی که این مرض جدید یه چیزیه که تو خیلی از قصه های شبونه ای که برای خودت می گی که خوابت ببره یا شرایطی که خودتو قبل از خواب توش مجسم می کنی، حضور داشته. چندان هم جدید نیست.
***
صد دفعه خواستم برم. بازم وقتی قشنگ ترین خنده دنیا رو دیدم، پاهام سست شد. من اینکاره نیستم.
***
همخوابگی را نچشیدیم
عشق را ندیدیم
هیچ
هیچ…
… ما رفتگانیم
***
خسته ام. خیلی خسته…

[13 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 18 ژانویه 2004     

Do you know how pale & wanton thrillful
comes death on a stranger hour
unannounced, unplanned for

like a scaring over-friendly guest
you’ve brought to bed

Death makes angels of us all
& gives us wings
where we had shoulders
smooth as raven’s claws…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:57 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 18 ژانویه 2004     

تابلوی جدید آزمایشگاه آنتن (روش نوشته: آزمایشگاه آنتن استاد دکتر حسن مرشد (بهش می گن پدر موج ایران)) رو نشون داده و با تعجب می گه: “این کیه؟ جدید اومده؟!” یادم نبود از کنترلیا زیاد انتظار نمی ره، حتی اگه میدان پاس کرده باشن.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 18 ژانویه 2004     

یه ساعت جون کندم یه فیلتر باترورث گنده رو کشیدم و همه چیشو حساب کردم. درست وقتی که برگشته می گه: “سوالا رو بذارین لای پاسخنامه و تحویل بدین”، می بینم قرار بوده فیلترش چبی شف باشه. اگه خل بشم می رم پروژه لیسانسمو فیلتر آنالوگ می گیرم که وقتی گذاشتمش در کوزه، بتونم آب یخ بخورم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:11 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 17 ژانویه 2004     

یه سوال مهم برام پیش اومده: کلانتری وقتی آدمو می اندازه، با 5 می اندازه یا با 9؟

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:21 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002