مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

شنبه، 21 فوریه 2004     

به آفتاب لگدی دوباره خواهم زد…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:56 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 21 فوریه 2004     

خلایق هرچه لایق!

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:55 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 17 فوریه 2004     

یه دوتا چیز دیگه یادم افتاد، یکی اینکه اون شب تو بیمارستان خواب دیدم که داریم با بروبچ بازی می کنیم، ولی من هرچی می گم بیاین این سرممو باز کنین و بخیه هامو بکشین کسی محلم نمی ذاره. منم همینجوری با بدبختی دنبالشون می رفتم به زور. تو خواب یاد اون بچه خرگوشه تو رابین هود افتادم که عروسکش دستش بود و همش عقب می موند. دیگه اینکه از وقتی که تونستم راه برم، هر دفعه که می رفتم دستشویی، جوانب رو بررسی می کردم و سعی می کردم عین فیلما نقشه فرار بکشم!

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:18 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 17 فوریه 2004     

راستی دست همه پرستارا درد نکنه. خیلی زحمت کشیدن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:17 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 17 فوریه 2004     

یه مساله ای پیش اومده. دکتر وقتی شیکم آدمو پاره می کنه بین اون همه رگ و دل و روده، از کجا می فهمه کدومشو باید دستکاری کنه؟ تا جایی که من عقلم قد می ده، نمی تونه پروب اسیلوسکوپ رو وصل کنه به تک تکشون و شکل موجاشونو بررسی کنه!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:16 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 16 فوریه 2004     

صبح کله سحر رفتیم پذیرش و بعد از یه سری کارای معمولی اداری، بالاخره فرستادنمون بالا و اونجا خانومه گفت برو تخت 6031. رفتم اونجا که یه اتاق سه تخته بود و توش با دوتا آدم ژولیده مدل عصر حجر روبرو شدم. خداروشکر که اون یکی که پرحرف بود زود مرخص شد و رفت پی کارش. بعد یه خانومه اومد ازم پرسید حالا کارخونه شکلات آیدین مال توئه؟! گفتم نه. بعد خنده دارترین لباسی که تو عمرم دیده بودم رو داد بهم که بپوشم. فکر کنم از لباسی که کاترین کبیر برای نوه اش اختراع کرده بود هم خنده دارتر بود. بعد همینجوری با اون لباسه دراز کشیده بودم که یه آقاهه اومده بود داشت اتاقو تمیز می کرد و همش دماغشو می کشید بالا. با خودم گفتم دیگه خواب اون دماغ گنده هه رو حتما می بینم. بعد یه آقای دیگه با یه تخت چرخدار اومد سراغم و گفت وقتشه، بیا رو این یکی تخت که ببریمت. یاد یه صحنه “بوی کافور عطر یاس” افتادم که کلاغه به فرمان آرا می گفت حاجی دیگه وقتشه. بعد همینجوری رو اون تخته منو تو یه سری راهروی پیچ در پیچ بردن تا رسیدیم به یه اتاقی که به نظر درودیوارش سبز بود. بعد اونجا یه تخت ثابت بود که به زمین پیچش کرده بودن و بالاش یه دونه از این چراغای گنده بود که آدمو یاد اجاق خورشیدی می اندازه! منتها اون تخته که اونجا بود یه شیب زیاد داشت و کله اش یه متر از پاش پایین تر بود. بعد آقاهه از خانوم پرستاره که اونجا بود پرسید این چرا اینجوری شده؟ اونم گفت خودش در رفته!!! بعد تختو صاف کرد و به من گفت برو اون رو. خانومه گفت در نره یهو این بخوره زمین؟ آقاهه گفت نه دیگه محکمش کردم، ایشالا نمی خوره زمین! بعد خانومه گفت آستیناتو در بیار. حالا فکرشو بکن یه لباس به اون خنده داری تنت باشه، آستیناشم در بیاری! بعد مچ دستامو دو طرف بست به دوتا دستگیره باز، که یاد لحظه تصلیب افتادم. داشتم فکر می کردم همینجوری که دستامو بستن، اگه تختشم دوباره در بره دیگه می شم خود مسیح. بعد خانومه یه دونه از این بازوبندای فشارخون بست به دستم و حسابی بادش کرد، بعد یه سری تق تق رو پشت دست من کوبید تا بالاخره رگش پیدا شد و یه سوزن زد توش و وصل کرد به سرُم. بعد یه خانوم دیگه اومد و یه چیزی مثل گیره وصل کرد به نوک انگشتم، بعد یه دونه از این دستگاها که تو فیلما هست شروع کرد به بوق بوق کردن. فقط نمی دونم چرا ضربانش اینقدر نامیزون بود. هرچی هم سعی کردم نتونستم سرمو بلند کنم و خود دستگاهو و نمودار روشو ببینم. بعد خانومه گفت خیلی عمل راحتیه و نیم ساعت طول می کشه و خیالت راحت باشه و از این حرفا، منم تو دلم می گفتم برو واسه عمت خالی ببند. بعد یه آقای دیگه و دکتر خودم اومدن و اون آقاهه سابقه قند و بیماری و اینارو پرسید و بعد سرم رو در اورد و یه سرنگ تو دستم خالی کرد. بعد دکتر گفت خب الآن دیگه خوابت می بره. منم کنجکاو بودم که ببینم بیهوشی چه جوریه ولی قبل از اینکه بفهمم چه جوریه، سنگین شدم و از هوش رفتم. چیز بعدی که یادمه اینه که روی یه تختی بودم و یه ماسک اکسیژن رو صورتم گذاشتن و بهوش اومدم و اونجا منو انداختن روی یه تخت دیگه و بعد دوباره انگار بیهوش شدم و رفعه بعدی که بهوش اومدم رو تخت خودم بودم با یه کت و پیژامه خیلی شیک و یه سرم هم تو دستم بود. بعد گفتم درد دارم، خانومه اومد و فشارمو اندازه گرفت و گفت محاله با این فشارت من بهت مسکن بزنم، همینجوریش داری می میری. کلا من از بچگی هروقت می دیدم خاله ام دستگاه فشار خونو اورده که فشار مادربزرگمو اندازه بگیره کرمم می گرفت و مجبورش می کردم اون یارو رو دور دست منم ببنده. ولی دیگه تو این یه روز اونقدر فشارمو اندازه گرفتن که خسته شدم. بعد همونجوزی به زور خوابیدم تا اینکه بالاخره فشارم قابل قبول شد و اومدن بهم مسکن زدن. اونم مسکن نبود، فقط خواب آور بود. خلاصه دوباره خوابم برد. تو تمام این مدت هم هیچی ندادن که من بخورم. تا اینکه از عصر بالاخره اجازه دادن آب بخورم. بعد از آب خوردن، و یه مدت که از وصل بودن سرم ها گذشت، تازه مشکل اصلی شروع شد. می خواستم برم دستشویی ولی اونجوری نمی شد. یه ظرف برام اوردن که عین چراغ جادو بود و گفتن گلاب به روتون رو بریز این تو. عوضش من هی دست می کشیدم بهش که غولش در بیاد، ولی نمی شد. فکر کنم باتری چراغ جادوش تموم شده بود. دیگه تا آخر شب برنامه این بود که هی فشارمو اندازه می گرفتن و با اون پیچ تنظیم سرم ورمی رفتن و منم براشون چراغ جادو رو پر می کردم. تو این فاصله یه مریض جدید هم اومد رو اون تختی که خالی شده بود. دخترش به من گفت، این بابای من خیلی آدم آرومیه، نگران نباش، اصلا اذیت نداره. همون موقع باید می فهمیدم که اون آقاهه پدرمو در میاره تا صبح! شاهکارش این بود که سر ساعت هقت پرستارو صدا کرد و گفت چراغای اتاقو خاموش کنن که بخوابه. بعد از ده دقیقه که مارو تو تاریکی نگه داشت، دوباره پرستارو صدا کرد و گفت من خوابم نمی بره، برام خواب آور بیارین!!! تا خود صبحم به در و دیوار و دکتر و بیمارستان فحش می داد. حالا مساله اصلی تازه داشت شروع می شد. فکرشو بکنین یه آدمی باشین که اگه یه تو یه شب، تو تخت شیش تا چرخش وضعی و سه تا انتقالی نداشته باشین، نمی شه. حالا شکمتو پاره کرده باشن و دوخته باشن و تو دستت هم سرم باشه، تا صبح مجبود باشی عین مومیایی دراز بکشی. خب معلومه که پدرت در میاد. درگیر همین موضوع بودم که فهمیدم باید از دفعه بعدی که سی دی رایت می کنم، آهنگای یه سی دی رو یه مقدار همگن تر انتخاب کنم. چون مثلا داشتم Country old songs گوش می کردم که بالاخره خوابم برد. بعد خواب دیدم که دیو موستین نشسته رو زخم شیکمم و داره گیتار می زنه، بیدار شدم دیدم اونا تموم شده و الآن دارم تو خواب Megadeth گوش می کنم!!! بعد یه سیم هم بود که اورده بودن بغل دستم و سرش یه دگمه بود، گفتن اینو که بزنی پرستار میاد. منم نصف شبی کار واجب داشتم با چراغ جادو، ولی هرچی زور می زدم دستم بهش نمی رسید. کلی با خودم کلنجار رفتم که اون زنگه رو بزنم که بیاد و اونو بده دستم. بعد از یه ربع که زنگ زدم، معلوم شد زنگش خرابه!!! آخر یکی از هم اتاقی ها که بیدار بود برام صداشون کرد! ضمنا تو این مدت پرستارای شیفت شب نشسته بودن تو راهرو و انگار برای همدیگه جک تعریف می کردن، یهو عین خنده های ما تو سلف، می زدن زیر خنده! بعدم دوتاشون به نوبت میومدن بالای سر من و درجه می ذاشتن تو دهنم و فشارمو اندازه می گرفتن، یکیشون تعداد قطره های سرم رو زیاد می کرد، اون یکی نیم ساعت بعد می اومد، حالمو بررسی می کرد، قطره ها رو کم می کرد!!! کلی درگیر بودم و هی با بدبختی می خوابیدم و خوابای پرت و پلا می دیدم که ساعت شیش صبح یه خانومه اومد بیدارم کرد و گفت باید از تخت بیای پایین! فکر کردم خطری تهدیدم می کنه که باید این وقت صبح از تخت فرار کنم، بعد معلوم شد که خطری در کار نیست. بلند شدم و نشستم، ولی سرگیجه داشتم و مدام بیشتر می شد، بعدم حال تهوع گرفتم، خلاصه پدرش دراومد تا منو روبراه کنه و بتونه بلندم کنه که راه برم. بعد از اون دیگه چراغ جادو رو ندیدم، چون دیگه باید می رفتم تو دستشویی. دلم براش تنگ می شه. دیگه مساله خاصی نبود تا اینکه اومدن و پانسمان رو بررسی کردن و دوامو دادن و بعد سرم رو قطع کردن و گفتن بشین تا پرونده تو بفرستیم حسابداری که تصفیه حساب کنی بری پی کارت. اون هم اتاقیه هم هنوز رو اعصاب بود. کارش به جایی رسیده بود که پرستار گفت ماشالا شما اَمون نمی دین! بعدم تصفیه حساب کردیم و رفتم پی کارم. بعدم که تو خونه کلی بهم خوش گذشته، همش خوردم و خوابیدم. الآنم که با بدبختی نشستم روی صندلی و دارم اینا رو تایپ می کنم. احتمالا هنوز کلی نکته گفتنی هست که جا افتاده، ولی دیگه نشستن برام سخت شده. می رم که بخوابم. راستی یه عکس زیبا هم از خودم دارم که این پایینه اگه ناراحتی قلبی ندارین و خیلی دلتون برام نمی سوزه، ببینین.
ندایی از ملکوت: پاشو برو گمشو بگیر بخواب دیگه! این همه آدم از صبح تا شب تو این دنیا می رن عمل می کنن، کدومشون این همه زر می زنه راجب یه عمل نیم ساعته!
خودم: باشه، الآن می رم. فقط اینم بگم که فکر کنم دکتره سرم کلاه گذاشته باشه، چون من یه جای دیگه ام درد می کرد، خودشم یه تشخیص دیگه داده بود، ولی بعدا که بهوش اومدم دیدم که شکمم رو عمل کرده! احتمالا دیده شیکمم خیلی گنده اس، نتونسته جلوی خودشو بگیره، وسوسه شده که حالا که چاقو دستشه یه کم چربی بازی کنه!!!!

[12 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 16 فوریه 2004     

جای هیچ کسو خالی نمی کنم. ولی توی بیست و هشت ساعت گذشته اونقدر سوژه برای خنده داشتم که نگو.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:51 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 14 فوریه 2004     

If I’m not back again this time tomorrow
carry on,carry on,as if nothing really matters
too late,my time has come,
sends shivers down my spine
body’s aching all the time,
goodbye everybody, I’ve got to go
gotta leave you all behind and face the truth…

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:19 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 14 فوریه 2004     

احتمالا فردا خواب طولانی یه دماغ گنده رو ببینم که داره فخ فخ می کنه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:18 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 14 فوریه 2004     

نمی دونم چرا این احساس ولم نمی کنه که درست تو لحظه ای که شانس می خواست تصمیم بگیره که در بزنه، روی در نوشتم ظرفیت تکمیل است.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:17 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 14 فوریه 2004     

نه کوپید نبود، خپیت بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:45 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 14 فوریه 2004      حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 19:44 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 14 فوریه 2004     

خواب دیدم اون پشت سلف، دم ساختمون آزمایشگاهای قدرت، روی اون مسیر شیبداری که به طرف بالا می ره خوابیدم. اونجا خیلی پهنه ولی همش احساس می کردم اگه غلت بزنم می افتم پایین. انگار برای یکی دیگه هم اون بغل جا پهن کرده بودن که بخوابه. نمی دونم کی بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:43 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 14 فوریه 2004     

انگار که یه سوژه خبری عالی باشی. ده تا خبرنگار می ریزن سرت و لحظه به لحظه ازت عکس می گیرن. نور فلاش دوربینا مدام دیده می شه. خاطراتم رو مثل همون فلاش ها داشتم می دیدم این چند روز.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 14 فوریه 2004     

وقتی آدم چهار روز هم صحبت نداشته باشه، همش می شینه فکر می کنه. کلا به یه نتایج جالبی هم رسیدم. ولی نتایجش یه جوریه که می ترسم کم کم یا رعد و برق بخوره تو سرم، یا سنگ بشم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:41 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 14 فوریه 2004     

بازم یه مقدار خیالم راحته که هرقدرم دستش بلرزه، بازم چاقوش نزدیک به هیچکدوم از رگای اصلی نیست! هرچند که نباید فراموش کرد که من یه جون‌عزیز بالفطره ام.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:39 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 14 فوریه 2004     

The way is long but the end is near
Already the fiesta has begun.
The face of God will appear
With His serpent eyes of obsidian.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:37 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 14 فوریه 2004     

یه مقداری هم یاد اون موقعی افتادم اون که فکر می کرد همه عشقا دروغه و منم هیچ رفتاری از خودم نشون ندادم که بهش بگم اشتباه می کنه. شاید حتی ناخودآگاه کمکش کردم که به این نتیجه برسه. شاید چون هنوز نمی تونستم فکر مسئولیت پذیریشو بکنم.
احتمالا از همون موقع بود که کوپید تصمیم گرفت ادبم کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:12 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 14 فوریه 2004     

Your breath is sweet
your eyes are like two jewels in the sky.
your back is straight
your hair is smooth on the pillow where you lie.
but I don’t sense affection
no gratitude or love
your loyalty is not to me
but to the stars above.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:24 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 14 فوریه 2004     

در راستای اینکه اخیرا جو تفکرات فلسفی در احوالات شما آدمیان خاکی خیلی وجود مارا فراگرفته، امروز نشسته بودم داشتم فکر می کردم، که یهو به این نتیجه رسیدم که این ولنتاین بسیار چیز مزخرف و بی معنی ای است و هرکس که بخواد به عنوان روز عشاق ازش نام ببره، خیلی آدم عشق ندیده ای می باشد! توضیح هم نمی دم، چون جنبه اشو ندارین، بعدا دعوا می شه، حوصله ندارم.
پاشین جمع کنین بند و بساطو، برین خونه هاتون ببینم!

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:19 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002