یکشنبه، 14 مارس 2004
صحنه های خنده دار کم نیستن. یارو نشسته بود رو صندلی جلوی تاکسی بغل راننده. دستش پشت صندلی بود. مسافر عقبی که درو بست، چهار تا انگشت طرف موند لای در. خیلی مودب برگشته به خانومه که عقب نشسته می گه: ببخشین، می شه یه لحظه درو باز کنین؟! بیچاره خانومه تا آخر مسیر داشت ازش عذرخواهی می کرد. من و مسافر دیگه صندلی جلو هم تا عصر بهش خندیدیم.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 14:33 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 14 مارس 2004
لجبازِ حسودِ دیوونه ی دوست داشتنی.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:32 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 14 مارس 2004
فرازی از صحیفه آیدینیه: “بار خدایا، مپسند بر بندگانت که همزمان بی اینترنت و بی پول و شکمباره باشند.”
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 14:31 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 3 مارس 2004
این قشنگه. به نظر به یه بار خوندنش بیارزه. بعدش اگه کسی دلش خواست می تونه سرشو بکوبه به دیوار.
(پیوند به رونوشت مطلب)
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:49 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 3 مارس 2004
احساس اینکه یه کار بدی کرده باشی. اینکه یه تقصیری داشته باشی.
[
6 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:36 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 2 مارس 2004
مرامی مزخرف نوشته بود دیگه. اونوقت به اون می گن اندیشمند فرهیخته، به من می گن بی فکر الکی خوش.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 8:43 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 2 مارس 2004
– مرسی عزیزم. امروز فوق العاده بودی.
= وای! من تازه فهمیدم تو چقدر ماهی. اون احمقی که عاشورای پارسال باهاش بودم، یه کلمه هم ازم تعریف نکرد!
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 8:42 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 1 مارس 2004
بدجوری می ترسم. هیچی قابل پیش بینی نیست.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:27 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 1 مارس 2004
یاد سوم راهنمایی افتادم که با کوسه خدمات شایانی به علم پزشکی کردیم. اول یه معجون من دراوردی با آب و آرد و نمک و شکر و چندتا ضمیمه سری دیگه درست کردیم که مزه سرلاک می داد و نصفشو خودمون دوتایی خوردیم. بعد این معجون رو یه ماه گذاشتیم تو هوای آزاد تا کپک بزنه. بعد کپک ها رو – که خیلی هم خوشگل و خوشرنگ شده بودن- برداشتیم و گذاشتیم جلوی آفتاب تا خشک بشن. بعد اون کپکای خشک شده رو سابیدیم تا نهایتا به یه پودر سفیدی رسیدیم که بهش می گفتیم پنی سیلین. بعد می خواستیم آزمایشش کنیم که ببینیم کار می کنه یا نه، یه موش ورداشتیم و زخمیش کردیم، بعد رو زخمش پنی سیلین ریختیم و بستیمش. خاک بر سر افتاد مرد! ما اون موقع مطمئن بودیم که پنی سیلین ساختیم. حتما تقصیره خود موشه بود که مرد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:27 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 1 مارس 2004
موضوع انشا: پیشگیری مهمتر است یا درمان؟
متن انشاتونو برام بفرستین. بهترین متن جایزه می گیره.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:25 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 29 فوریه 2004
قرارداد ترکمانچای رو گذاشتن جلوم، منم امضاش کردم، صدامم در نیومد!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:35 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 28 فوریه 2004
Wanna take your hands and sing you songs
maybe you would say
come lay with me love me
and I would surely stay…
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 24 فوریه 2004
من می خوام فردا درس نخونده برم سر کنکور و بیسکوئیتمو بگیرم یه کم چپ چپ به سوالا نگاه کنم و بیام بیرون. حالا شایدم نیومدم بیرون. بخصوص حالا که نمی ذارن ماشین حسابمو ببرم سر امتحان! یه موقعی که خیلی فنقلی بودیم یه شایعه ای بود که می گفتن اگه روی پاسخنامه کنکور صابون بکشی، جوابای درست معلوم می شه، حالا یه شیشه صابون مایع گذاشتم کنار که اونم ببرم فردا. خدا کنه اقلا جای بیسکوئیت پیتزا بدن.
دنیا رو چه دیدی، یهو دیدی اول شدم پوز همشون خورد!!!
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:04 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 24 فوریه 2004
یه فکر بکر. فرض کنین یه نیروگاه داریم که خروجیش دوتا سیمه. این دوتا سیم رو می بریم هزار و پونصد کیلومتر اونورتر(یک چهارم طول موج) همینجوری ول می کنیم رو زمین. بعد چون امپدانس بار بینهایت شده، اونور از دم نیروگاه اتصال کوتاه می شه و می زنه نیروگاهو می سوزونه!!!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:13 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 24 فوریه 2004
پریروزا یه دختر و پسر دیدم که داشتن باهم قرار می ذاشتن که تاسوعا و عاشورا کجا برن. امروزم یه پسره رو دیدم با یه قیافه … که کاپوت ماشینشو سیاه کرده بود و روش نوشته بود یا حسین. بعدم می خواست دوتا دخترو سوار کنه که محلش نذاشتن. هفته دیگه هم که اصل مراسمه، می تونم از پشت پنجره خونه امون کلی مورد باحال دیگه ببینم. واقعا که!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:12 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 22 فوریه 2004
تلویزیون داشت خبر عملیات شهادت طلبانه می داد. فکر کردم دیدم هیچی نیست که بخوام بخاطرش خودمو به کشتن بدم. خیالم راحت شد.
حتی آدمی هم نیست که بخوام بخاطرش بمیرم. واسه تو هم که برعکس اصلا می خوام زنده بمونم.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:57 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 21 فوریه 2004
بدجوری دارم بو می گیرم. تمام تنم هم می خاره!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:00 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 21 فوریه 2004
آقا! خدا ایشالا به همه بچه های فرزانگان ماشین بده. از بس که مرام دارن. یکیشون آدمو می بره علوم، یکی دیگه اشون برت می گردونه.
البته بدانید و آگاه باشید، آنان که خواب بعداز ظهرشون رو به عیادت از آیدین کبیر ترجیح می دن، هم الخاسرون!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:59 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 21 فوریه 2004
آخرشم نفهمیدم اونی که رو زمین نمی مونه چیه!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:58 نوشت.
.............................................................................................