یکشنبه، 16 می 2004
پارسال همین موقع بود. سعید تا نزدیکای صبح حرف زد و من گوش می کردم. می گفت:
“آدم یه وقتایی از زندگی ناامید می شه، می ره سراغ موسیقی خف و دخانیات و جادو و این حرفا، چیزایی که به مرگ نزدیکش کنن، بعد از یه مدت از مرگ ناامید می شه، حالا تکلیف چیه؟”
کمک کنین. کسی می دونه تکلیف چیه؟
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:52 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 16 می 2004
راستی! روز جهانیتون مبارک!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:31 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 16 می 2004
خوبیش اینه که تو اینترنت همه چی پیدا می شه. 18 تا سوال جواب دادم، بعد بهم گفت که Severe depression دارم و بهتره که زودتر برم دکتر!!!
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 15 می 2004
Riders on the storm
Riders on the storm
Into this house we’re born
Into this world we’re thrown
Like a dog without a bone
An actor out alone
Riders on the storm…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:36 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 15 می 2004
به جون خودم قدیما دید موجی داشتم. الآن پیداش نمی کنم. هیچ درکی ندارم از این مایکروویو.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:58 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 15 می 2004
یاد محلل افتادم. فکر کنم تو سه قطره خون بود.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:57 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 15 می 2004
Didn’t you read the tale
Where happily ever after was to kiss a frog?
Don’t you know this tale
In which all I ever wanted
I’ll never have
For who could ever learn to love a beast?
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:30 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 15 می 2004
دقیقا سه ماه پیش بود که رفتم تو ایرانمهر بستری شدم.
حالا فرض کنین بعد از عمل می مردم. الآن چه خبر بود؟
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:29 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 15 می 2004
وقتی آدم سه تا امتحان پشت سرهم داشته باشه و وسط دانشگاه از شیش تا پله قل بخوره و با مغز بخوره زمین، طبیعتا همه چی تو کله اش قاطی پاطی می شه.
الآن یه ترانسفورمر مایکرواستریپی، با پروتکل های لایه سوم OSI طراحی کردم که به هیچ درد خاصی هم نمی خوره!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:28 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 14 می 2004
می گه قبلا relax رانندگی می کردی. الآن رانندگیت پرتنش شده.
دلم نیومد بهش بگم اگه ماشین مال خودم بود چیکار می کردم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 14 می 2004
ما که خودمان با این بیت های random که به سوی شما می فرستیم، خیلی حال می کنیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:20 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 14 می 2004
ببینم؟ تاحالا کسی سعی کرده با Delta-modulation موسیقی رو فشرده کنه یا نه؟
[
6 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:17 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 14 می 2004
ای کسانی که مخابراتی شدید! پس چرا ایمان نمی آورید که تو این دنیا هیچی deterministic نیست؟ بدرستیکه دنیا را probabilistic آفریدیم. بروید و با این زندگی همچون random bit sequence خود حال کنید!
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 6:36 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 13 می 2004
“ارتفاع پست” رو ندیده بودم. علاقه خاصی هم به دیدنش نداشتم. امشب اتفاقی نشستم و دیدمش. زیادی خوب بود. اون جنون رو درک می کردم. آدمایی که احساس می کنن دیگه هیچی براشون نمونده.
Standing on the gallows with my head in a noose
Any minute now I’m expecting all hell to break loose…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:52 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 13 می 2004
دلم تنهاست ماتم دارم امشب
دلی سرشار از غم دارم امشب
غم آمد، غصه آمد، ماتم آمد
خدا را این میان کم دارم امشب
یادمه دکتر یزدی می گفت این بیت دوم، صنعت کفر داره!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:52 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 13 می 2004
یه احساس بدی دارم.
احساس می کنم فقط هروقت با آدما کار دارم می رم سراغشون.
خب شایدم واقعا همینجوری باشه.
نمی دونم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 9:22 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 12 می 2004
این تبلیغ سروش تو تلویزیون آخر منو دیوونه می کنه. یه ساعت آهنگ اول patience رو می زنه، بعد تا من میام با اکسل بخونم: Shed a tear ’cause I’m missing you، یه نکبتی شروع می کنه به زرزر کردن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:54 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 12 می 2004
یادمه یه سریال مزخرفی بود تو برنامه کودک که ازش بدم میومد. تنها چیزی که باعث می شد ببینمش یه هوشنگی بود که زن و بچه اش تصادف کرده بودن و مرده بودن، اینم دیوونه شده بود. یه نخ بسته بود به یه کامیون پلاستیکی و دنبال خودش می کشید و دور کوچه ها می چرخید و پرت و پلا می گفت.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:44 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 12 می 2004
اين Bed of nails همچين يه مقدار اذيت مي كنه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:00 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 12 می 2004
عزيز دل (سالينجر) تو ناتوردشت مي گه:
“همه مشکل همین جاس. نمی شه یه جای قشنگ و آرامش بخش پیدا کرد چون همچین جایی وجود خارجی نداره. می شه تصور کرد که همچین جایی هست، ولی وقتی به اونجا می ری و حواست نیست، یکی یواشکی میاد و درست بغل گوشت می نویسه “دهنت رو…”. یه بار امتحان کن. حتی فکر کنم وقتی بمیرم و ببرنم تو قبرستون و چالم کنن و یه سنگ قبر هم برام درست کنن که روش نوشته “هولدن کالفیلد” و سال تولد و وفاتم رو ذکر کردن، زیرش هم نوشته “دهنت رو…”. درواقع مطمئنم که این طوری می شه.”
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.
.............................................................................................