پنجشنبه، 27 می 2004
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش حتی هوس قمار دیگر
|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱ قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:پنجشنبه، 27 می 2004خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش چهارشنبه، 26 می 2004یه زمانی به تو عوضی حسودی می کرد. خنده ام می گیره. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:46 نوشت.چهارشنبه، 26 می 2004همیشه همینجوریه. هزارتا توت فرنگی می خوری یکی از یکی خوشمزه تر. بعد تا به خودت می گی این دیگه آخریشه، اون یه دونه تلخ ترین توت فرنگی روی زمین می شه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:44 نوشت.شنبه، 22 می 2004ناصیر تومامش کن… [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:39 نوشت.شنبه، 22 می 2004ولی از تقویم عربا خنده دارتر، باید ایستر باشه. اولین یکشنبه بعد از اولین ماه کامل بعد از اعتدال بهاری! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:38 نوشت.جمعه، 21 می 2004بابا دکتره. من و مامان چند ماه پیش پامونو کردیم تو یه کفش که باید بریم استرالیا. مهاجرت. هوس کرده بودیم تو خیابونای سیدنی و آدلاید بگردیم و مغازه ها رو نگاه کنیم. کشتیمون هفته پیش غرق شد و همه مردن. به جز ما پنج تا که رسیدیم به یه جزیره متروکه. مامان و بابا و من و دوتا برادرام. قرن هیجدهم هنوز احتمالات اختراع نشده، خودتون حساب کنین ببینین احتمال همچین اتفاقی چقدره. از این جزیره بدم میاد. نه مغازه داره که بریم خرید. نه همسایه داریم که صبح تا شب زاغ سیاهشو چوب بزنیم. من و مامان از این جزیره بدمون میاد. حوصله امون سر می ره. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:50 نوشت.جمعه، 21 می 2004بعد از چند ماه تو کشتی بودن، رسیدیم این سر دنیا. الآن چند روزه که پیاده شدیم. یه مشت دزد و قاتل. یه جایی تبعیدمون کردن که دیگه هیچ جوری نتونیم برگردیم. جای مزخرفیه. بومی های خنده داری داره. حیووناش از اونام مسخره ترن. زمین حاصلخیزم این طرفا پیدا نمی شه. ژانویه هوا گرمه، جولای سرد. آدمای دور و برت هم که همشون مجرم. آخرش هممون همینجا می میریم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:15 نوشت.جمعه، 21 می 2004با آدمخورا معامله کردم. دیروز هم جمعه رو خوردیم. از این به بعدم قرار شده هر کشتی که از اینجا رد می شه، آدماش مال اونا باشه و پولاش مال من. پول بالاخره به یه دردی می خوره. حالا شایدم وقتی حسابی پول جمع کردم، با یکی از کشتیها فرار کنم. شایدم یه روز آدمخورا نتونن منتظر کشتی بعدی بشینن و منو بخورن. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:34 نوشت.جمعه، 21 می 2004یه ماه پیش رسیدیم به جزیره سایکلوپس ها. الآن سه هفته اس که تو این غار گیر کردیم. روزی چهار نفرمون رو می خوره. به خاطر شرابی که بهش دادم، قول داده که من نفر آخر باشم. بازم فردا صبح نوبت من می شه. فرق خاصی هم نمی کنه. پنلوپه که دیگه نیست. منم که بعدا اسطوره می شم و صد سال دیگه همه خیال می کنن از اینجا فرار کرده بودم. به این غول بی شاخ و دمم که گفتم اسمم هیچکسه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:27 نوشت.جمعه، 21 می 2004And you can’t believe what it does to me جمعه، 21 می 2004یکم خرداد ماه جلالی پنجشنبه، 20 می 2004Too old to rock’n’roll, too young to die… [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:41 نوشت.پنجشنبه، 20 می 2004آخه تا حالا کدوم هدفونی بافر داشته که این یکی داره؟! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:02 نوشت.پنجشنبه، 20 می 2004I hurt easy, I just don’t show it سهشنبه، 18 می 2004ابوتراب داشت از کرامات Collin حرف می زد. می گفت تو دنیا کتاب مایکروویو پیدا نمی کنین که مبحث فرّیت داشته باشه و تو منابعش اسم آقای کالین نیومده باشه. سهشنبه، 18 می 2004Now as I look at the future سهشنبه، 18 می 2004روزی چندبار یهو احساس می کنم یه اراده وحشتناک پیدا کردم که به هرچی که می خوام برسم. ولی بعدش که فکر می کنم نمی فهمم به چی می خوام برسم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:02 نوشت.دوشنبه، 17 می 2004یه چیزی تو مایه های Serial killer بودن، ضعف ها و قوت های آن. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.دوشنبه، 17 می 2004می گفت آقای آراسته وقتی که معلوم شد سرطان داره، افسردگی گرفته بوده. ولی خودش فکر می کرده به تعالی روحی رسیده. مثلا می رفتن دیدنش می گفته الآن بود و نبود شما اصلا برام فرق نداره، چون این چیزا به دنیای مادی مربوط می شه! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:10 نوشت.دوشنبه، 17 می 2004الآن احساس می کنم چند سانت از سطح زمین بالاترم. خیال می کنم آویزونم. بی وزنم. سرم سنگینه. نمی دونم دارم می رم بالا یا پایین. انگار معلق موندم. نمی دونم… [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:47 نوشت.
| ||||