مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

پنج‌شنبه، 27 می 2004     

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش حتی هوس قمار دیگر

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:26 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 26 می 2004     

یه زمانی به تو عوضی حسودی می کرد. خنده ام می گیره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:46 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 26 می 2004     

همیشه همینجوریه. هزارتا توت فرنگی می خوری یکی از یکی خوشمزه تر. بعد تا به خودت می گی این دیگه آخریشه، اون یه دونه تلخ ترین توت فرنگی روی زمین می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:44 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 22 می 2004     

ناصیر تومامش کن…

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:39 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 22 می 2004     

ولی از تقویم عربا خنده دارتر، باید ایستر باشه. اولین یکشنبه بعد از اولین ماه کامل بعد از اعتدال بهاری!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:38 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 21 می 2004     

بابا دکتره. من و مامان چند ماه پیش پامونو کردیم تو یه کفش که باید بریم استرالیا. مهاجرت. هوس کرده بودیم تو خیابونای سیدنی و آدلاید بگردیم و مغازه ها رو نگاه کنیم. کشتیمون هفته پیش غرق شد و همه مردن. به جز ما پنج تا که رسیدیم به یه جزیره متروکه. مامان و بابا و من و دوتا برادرام. قرن هیجدهم هنوز احتمالات اختراع نشده، خودتون حساب کنین ببینین احتمال همچین اتفاقی چقدره. از این جزیره بدم میاد. نه مغازه داره که بریم خرید. نه همسایه داریم که صبح تا شب زاغ سیاهشو چوب بزنیم. من و مامان از این جزیره بدمون میاد. حوصله امون سر می ره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:50 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 21 می 2004     

بعد از چند ماه تو کشتی بودن، رسیدیم این سر دنیا. الآن چند روزه که پیاده شدیم. یه مشت دزد و قاتل. یه جایی تبعیدمون کردن که دیگه هیچ جوری نتونیم برگردیم. جای مزخرفیه. بومی های خنده داری داره. حیووناش از اونام مسخره ترن. زمین حاصلخیزم این طرفا پیدا نمی شه. ژانویه هوا گرمه، جولای سرد. آدمای دور و برت هم که همشون مجرم. آخرش هممون همینجا می میریم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:15 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 21 می 2004     

با آدمخورا معامله کردم. دیروز هم جمعه رو خوردیم. از این به بعدم قرار شده هر کشتی که از اینجا رد می شه، آدماش مال اونا باشه و پولاش مال من. پول بالاخره به یه دردی می خوره. حالا شایدم وقتی حسابی پول جمع کردم، با یکی از کشتیها فرار کنم. شایدم یه روز آدمخورا نتونن منتظر کشتی بعدی بشینن و منو بخورن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:34 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 21 می 2004     

یه ماه پیش رسیدیم به جزیره سایکلوپس ها. الآن سه هفته اس که تو این غار گیر کردیم. روزی چهار نفرمون رو می خوره. به خاطر شرابی که بهش دادم، قول داده که من نفر آخر باشم. بازم فردا صبح نوبت من می شه. فرق خاصی هم نمی کنه. پنلوپه که دیگه نیست. منم که بعدا اسطوره می شم و صد سال دیگه همه خیال می کنن از اینجا فرار کرده بودم. به این غول بی شاخ و دمم که گفتم اسمم هیچکسه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:27 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 21 می 2004     

And you can’t believe what it does to me
To see you cryin’…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:56 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 21 می 2004     

یکم خرداد ماه جلالی
نمی دونم چند روز از چی گذشته و چند روز به چی مونده. هیچ تاریخی یادم نیست. اما خوب یا بد، هنوز بلدم از روی ساعت مچی تاریخ رو بخونم. دیگه همه چی تو این جزیره یکنواخت شده. شانس ندارم که. یه قبیله آدمخور هم پیدا نمی شه که یه ذره هیجان بده به زندگیم. دارم فال ورق می گیرم که ببینم برم لب ساحل و منتظر کشتی بشینم یا نه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:55 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 20 می 2004     

Too old to rock’n’roll, too young to die…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:41 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 20 می 2004     

آخه تا حالا کدوم هدفونی بافر داشته که این یکی داره؟!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:02 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 20 می 2004     

I hurt easy, I just don’t show it
You can hurt someone and not even know it.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:16 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 18 می 2004     

ابوتراب داشت از کرامات Collin حرف می زد. می گفت تو دنیا کتاب مایکروویو پیدا نمی کنین که مبحث فرّیت داشته باشه و تو منابعش اسم آقای کالین نیومده باشه.
یادم باشه بعد از اینکه آیدینیسم رو به عنوان یه مرض جدید تو تمام تکست های روانپزشکی ثبت کردم، یه کتاب گنده فرّیت بنویسم، بعدم برای رو کم کنی هیچ جاش اسم کالین رو نبرم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:53 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 18 می 2004     

Now as I look at the future
I feel so close to the past
I’m so afraid of tomorrow
Wondering which one is the last…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:14 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 18 می 2004     

روزی چندبار یهو احساس می کنم یه اراده وحشتناک پیدا کردم که به هرچی که می خوام برسم. ولی بعدش که فکر می کنم نمی فهمم به چی می خوام برسم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:02 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 17 می 2004     

یه چیزی تو مایه های Serial killer بودن، ضعف ها و قوت های آن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 17 می 2004     

می گفت آقای آراسته وقتی که معلوم شد سرطان داره، افسردگی گرفته بوده. ولی خودش فکر می کرده به تعالی روحی رسیده. مثلا می رفتن دیدنش می گفته الآن بود و نبود شما اصلا برام فرق نداره، چون این چیزا به دنیای مادی مربوط می شه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:10 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 17 می 2004     

الآن احساس می کنم چند سانت از سطح زمین بالاترم. خیال می کنم آویزونم. بی وزنم. سرم سنگینه. نمی دونم دارم می رم بالا یا پایین. انگار معلق موندم. نمی دونم…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:47 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002