چهارشنبه، 14 جولای 2004
یادش بخیر. اول تابستون قرار بود لاغر بشم. الآن هنوز یه ماه نشده، دارم به مرزهای نود کیلو نزدیک می شم!
[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:08 نوشت.|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: خیلی وقت پیش قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:چهارشنبه، 14 جولای 2004یادش بخیر. اول تابستون قرار بود لاغر بشم. الآن هنوز یه ماه نشده، دارم به مرزهای نود کیلو نزدیک می شم! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:08 نوشت.چهارشنبه، 14 جولای 2004تلویزیون داشت از مضرات نوشابه های گازدار می گفت. گفت به جاش از نوشابه های تخمیری استفاده کنین! من که هرچی فکر کردم دیدم تمام نوشابه های تخمیری که می شناسم، الکلی از آب در میان! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:07 نوشت.سهشنبه، 13 جولای 2004من واقعا لذت می برم که بیشتر آدمایی که به اینجا سر می زنن، هنوزم که هنوزه دنبال عکس جین سیمور می گردن! می خوام ببینم اگه یه چند تا سایت حرفه ای که مفت و مجانی عکسای pornstar های خوشگل رو نشون می دن، بهشون معرفی کنم، بالاخره نیازشون برطرف می شه یا نه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:53 نوشت.سهشنبه، 13 جولای 2004حالا نه که خیلی خوش هیکلم، هرچی تی شرت گشاد داشتم، تبدیل شده به لباس خواب. عوضش اونایی که تنگ و شکم نما بودن، موندن که بپوشم برم بیرون! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:46 نوشت.دوشنبه، 12 جولای 2004خنده داره. وقتی پای تلویزیون دراز می کشم دوست دارم دستامو دراز کنم پشت سرم و با سیم تلفن بازی کنم. حالا دو سه روزه که وقتی این کارو می کنم، کتفم حسابی درد می گیره. احتمالا یه چیزیه تو مایه های سندرم یکشنبه که پیمان می گفت. دوشنبه، 12 جولای 2004اینم حکایت خوندنی ایه. هرچند هنوز خودکشی رو تایید نمی کنم و خودم هم خودکشی بکن نیستم. ولی دیگه مثل قدیما برچسب منفی نمی زنم به آدمای خودکش. چون لحظه هایی رو دیدم که آدم با تمام وجودش می خواد از این دنیا خلاص بشه. حالا هرچی می خواد بشه، بشه. یه دوستی می گفت: بالاخره آدمیزاده. فولاد که نیست. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:36 نوشت.دوشنبه، 12 جولای 2004این بارون داره منو هوایی می کنه. من زمستون می خوام. از تابستون بدم میاد. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:35 نوشت.دوشنبه، 12 جولای 2004نقاش خیابون چهل و هشتم، عاشق راهبه ای شده بود که بهش نقاشی مکاتبه ای یاد می داد. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 5:50 نوشت.یکشنبه، 11 جولای 2004من و زندگی داریم بررسی می کنیم کدوممون بیشتر اون یکی رو اذیت کرده. دعوامون شده که کدوم بیشتر اون یکی رو خسته کرده. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:12 نوشت.یکشنبه، 11 جولای 2004دیشب تا صبح یه صدایی تو گوشم Death on two legs می خوند. Death on two legs شنبه، 10 جولای 2004تنها چیزی که از کلاس داستان نویسی ایوبی یادم مونده، یه داستانی بود که یه دفعه تعریف کرد. حتی یادم نمیاد چه نتیجه ای ازش گرفت یا چه نکته ای رو می خواست بگه. شنبه، 10 جولای 2004If you’re looking for a shoulder to cry on, شنبه، 10 جولای 2004اون مهلت سه روزه ای که تعیین کرده بودم که بیاین اعتراف کنین، خیلی وقته گذشته. ولی هیچکس چیزی نگفته هنوز. عجب رویی دارین شماها! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:53 نوشت.جمعه، 9 جولای 2004Feel like falling in love with the first woman I meet جمعه، 9 جولای 2004تنهایی… [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:17 نوشت.جمعه، 9 جولای 2004تبریک می گم. بعد از اینکه دیروز کلی با یونگ سروکله زدم، برای اولین بار اومدی تو خوابم. حالا دارم تحلیل می کنم ببینم اونجا چیکار می کردی. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:53 نوشت.جمعه، 9 جولای 2004Tonight, I won’t be alone جمعه، 9 جولای 2004یارو رو یه دفعه تو یه مهمونی دیدم. همونجا یکی دوبار سعی کردم باهاش صحبت کنم که خیلی زننده برخورد کرد. حالا می ببینم ورداشته اسم منو گذاشته تو friend list خودش تو ارکات! reject کردنش چندان سخت نبود. ولی هنوز موندم که چه رویی داره طرف. ضمنا نمی فهمم از اضافه کردن من چه سودی بهش می رسه. از بخش اعظم روابط آدما و بخش اعظم خود آدما، حالم به هم می خوره. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:23 نوشت.پنجشنبه، 8 جولای 2004هرقدرم که بگم اینا اشتباه می کنن، بازم یه چیزی ته دلم می گه شایدم راست بگن. بعد یاد وقتایی می افتم که خودمم همچین حدسی زده بودم. بعد یاد تمام صحبتای یه سال اخیر می افتم و از همشون برداشت جهت دار می کنم. هنوز نمی دونم دوست دارم واقعا درست بگن یا نه. اینجور چیزا زمان می خواد. زمان خودش همه چیزو حل می کنه. نمی دونم. آخرش دیوونه می شم. یعنی دیوونه تر از اینی که هستم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:07 نوشت.پنجشنبه، 8 جولای 2004مرداد پارسال رفتم دندونپزشکی، بعد دندونمو چرخ کرد، پانسمان کرد، گفت برو اگه تا یه ماه دیگه درد نگرفت بیا پرش کنم، اگه درد گرفت باید عصب کشی بشه. منم دیدم درد نداره دیگه بیخیالش شدم و با همون پانسمان به زندگی ادامه دادم. الآن بعد از اینهمه وقت داره پدرمو در میاره. عجب دکترایی پیدا می شن ها! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:47 نوشت.
| ||||