جمعه، 6 آگوست 2004
وقتی یه فرهنگی از بیخ مردسالار باشه نتیجه اش همین می شه دیگه. یارو تبلیغ می کنه که بهترین هدیه روز زن اینه که برای همسرانتون حساب پس انداز باز کنین، یا اونا رو بیمه کنین!
در راستای اینکه همیشه با فمینیست ها مشکل داشتم و اینکه خوددرگیری هم به میزان کافی دارم، از همین الآن اعلام می کنم که من به شدت فمینیست هستم. (ضمنا تو پرانتز عرض شود که خوش به حال همسر آینده ام!)
[
6 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:56 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 6 آگوست 2004
به گزارش خبرنگار اعزامی ما از پکن، در این دوره از بازیهای جام ملتهای آسیا، سیصد و چهل و دو هزار و پانصد و هشتاد و شش بار این پای علی دایی به اون پاش گفت زکی.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:59 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 6 آگوست 2004
پدران ما در زمان قدیم گفتن: “کبوتر با کبوتر، باز با غاز”. تحقیقات ما درباره اینکه مادران ما در اون زمان چی گفتن، نتیجه ای در پی نداشت.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 5:42 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 5 آگوست 2004
یادش بخیر، یه نوار تو کیف یکی از بچه ها بود و ما برداشته بودیم بهش نمی دادیم. بعدم چون می دونستم از ارتفاع می ترسه، از تیر چراغ برق بغل پیش دانشگاهی رفتم بالا و نوارشو گذاشتم تو بالاترین سوراخی که رو تیر بود. بیچار مجبور شد تا اون بالا بره دنبال نوار. اگه می افتاد پایین کلی می خندیدیم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:25 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 5 آگوست 2004
فرض کن یارو تو خیابون موقع رانندگی با تلفن صحبت کنه و حسابی یواش بره، بعد که می خوای ازش سبقت بگیری، یهو چون داره حرف می زنه و حواسش به رانندگی نیست، بگیره روت. بعد که بوق براش می زنی، سرشو از شیشه دربیاره و هرچی فحش خوارمادر بلده بهت بده، بعدم گاز بده و بیاد بپیچه جلوت و پیاده بشه و بازم کلی فحش بهت بده. بعدم یه آجر از کنار خیابون برداره و بکوبه تو شیشه ماشینت! آدم اینا رو که می شنوه دیگه مطمئن می شه که این ملت عین حیوونای وحشی می مونن. می دونم الآن بازم بهم می خندی، ولی من اگه تو این مملکت بمونم آخرش یا یکی رو می کشم، یا خودم کشته می شم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:24 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 5 آگوست 2004
من صدای آن بزرگوار را در گوشم می شنوم که می گوید:
So take a chance with me
Let me romance with you
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 5:25 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 4 آگوست 2004
یادم رفت بگم که با اون همه قرص که خوردم، سه روزه که درست حسابی نخوابیدم و امروزم تمام مدت داشتم رانندگی می کردم. آخر شب دیگه خودم می فهمیدم که ماشینا رو نمی بینم، خیلی باحال بود!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:49 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 4 آگوست 2004
Do you know how pale and wanton thrillful
comes death on a stranger hour
unannounced, unplanned for?
like a scaring over-friendly guest you’ve
brought to bed
Death makes angels of us all
and gives us wings
where we had shoulders
smooth as raven’s claws.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:00 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 4 آگوست 2004
مامان اینا باز رفتن مشهد. منم نمی دونم چه حکایتیه که هروقت اینا نیستن، طرف دوسه روز دیگه هیچی ظرف تمیز تو خونه نمی مونه و آدم مجبور می شه تو قابلمه غذا بخوره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:58 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 4 آگوست 2004
فکر کنم دارم رکورد جهانی رو می شکنم. چهارتا ایبوپروفن و سه تا استامینوفن کدئینه ظرف بیست و چهار ساعت، آمار قابل توجهیه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:57 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 3 آگوست 2004
قدیما می گفتم گذشته آدما مهم نیست. مهم اینه که الآن چه جوری باشن. ولی الآن مطمئنم که گذشته مهمه. بدبختی اینه که تا می خوای از گذشته اشون سر دربیاری، بهت می گن فضول.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:53 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 3 آگوست 2004
حرفاش درست به نظر می رسیدن. حداقل منطقی بود. ولی کو گوش شنوا. هنوز نمی تونم قبولشون کنم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:51 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 3 آگوست 2004
نمی دونم امروز ماشین من نامرئی شده بود یا روز ملی نگاه نکردن به آینه بغل بود! وقتی تو یه مسیر ده دقیقه ای چهار نفر تورو نبینن و بگیرن روت، لابد یه خبری هست دیگه.
البته نود درصد مردم ایران معمولا عادت ندارن که تو آینه بغل نگاه کنن، ولی امروز اون ده درصد بقیه هم نگاه نمی کردن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:49 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 3 آگوست 2004
تازگی وسط حیاط دانشکده کنار یکی از درختا یه سنگ چسبوندن که روش نوشته: “این سرو در تاریخ فلان توسط گروه کوهنوردی کاشته شد.” سنگه باعث شده که من از جهالت بیرون بیام. قبلا فکر می کردم اسم اون درخته، کاج باشه. حالا فهمیدم که یه مدل کاج داریم که بهش می گن سرو.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 4:43 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 1 آگوست 2004
دندانپزشکان جهان متحد شوید.
دست به دست هم دهید به مهر
دهان من را کنید سرویس!
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 1 آگوست 2004
هوس کردم برم تو کولر این همسایه هه که با ما لج کرده، گلاب بریزم!
[
8 نظر]
اينو آیدین در ساعت 12:53 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 1 آگوست 2004
احتمالا من هیچ وقت، هیچ جا اعتراف نمی کنم که وقتی ده سالم بوده تو یه باند شرارت عضو بودم و همه کارایی رو که الآن باند الاغ های بالدار یا کفتر های چهارخونه بابتشون اعدام می شن، تو مقیاس خودمون انجام می دادیم. اسم هم نداشتیم. سردسته باند هم من نبودم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:50 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 31 جولای 2004
از زیر تختم صدای بچه گربه میاد، روی سینه ام هم یه جوش دراومده قد طالبی، فردام قراره برم دکتر، زندگی هم یه جور فریب دوطبقه اس، به یه نتایجی هم درباره خدا رسیدم که اگه اشتباه باشه تا چند وقت دیگه صاعقه می خوره تو سرم، الآن هم لوله تفنگ رو گذاشته بودن پشت سرم که وبلاگ بنویسم!
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:46 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 30 جولای 2004
یه خانومه زنگ زده و با یه لحن خیلی لطیفی پیغام گذاشته: “الو آقای فیاض؟ فریبا هستم. برنامه امروزمون چی شد؟ باهام تماس بگیرین.” دلم برای هردوشون کلی سوخت که اشتباه افتاده بود و احتمالا به هم نرسیدن! بعدم هوس کردم خانومِ آقای فیاض رو پیدا کنم و پیغام رو بدم گوش کنه، اونوقت ماجرا حسابی اکشن می شه.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:03 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 29 جولای 2004
خب به سلامتی آرمین هم همسر آینده اش رو بالاخره به فامیل نشون داد. این خاندان مکرم هم که نمی دونم چشون بود، ماشالا امشب همه هایپر بودن. اونقدر دیوونه بازی دراوردیم که نگو. همش نگران بودیم که بیچاره دختره دفعه اوله که داره مارو می بینه و ممکنه overdose کنه، ولی نمی تونستیم جلوی خودمونو بگیریم!
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 22:32 نوشت.
.............................................................................................