جمعه، 24 سپتامبر 2004
داشتم با خودم فکر می کردم، بعد به این نتیجه رسیدم که وقتی که مردم، اگه بخوان کالبد شکافی کنن که دلیل مرگ رو پیدا کنن، هیچ بافتی تو بدنم پیدا نمی کنن. احتمالا یه تیکه چربی گنده می بینن که وسطاش یه عالمه بلور نمک و شکر درست شده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:30 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 24 سپتامبر 2004
سه چهار روزی می شه که تلفن رو قطع کردم. این جوری زندگی آروم تره. اگه کار واجبی بود ایمیل بفرستین. اگه خیلی فوری بود، موبایل هنوز روشنه. البته نمی دونم چقدر می تونم اینجوری دوام بیارم. یهو دیدی نیم ساعت دیگه وصلش کردم. ولی فعلا که اینجوری بیشتر خوش می گذره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:28 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 24 سپتامبر 2004
حالا من هی بگم من حسابی خل و چل ام، هی تو بگو نه تو یه نابغه ای هستی که هنوز کشف نشده. یا شایدم دیالوگامون رو جابجا بگیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:47 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 24 سپتامبر 2004
نمی دونم چه اصراریه که وقتی با یه جمعی می ریم بیرون، من حتما باید یه گندی بزنم. رفتم نوشابه ها رو گرفتم و گذاشتم تو سینی و بردم سر میز. بعد شروع کردم تو اون یه وجب جا نوشابه هر کس رو از تو سینی گذاشتم جلوش. اولش داشت خوب پیش می رفت، تا اینکه دوتای آخر با سینیش چپه شد وسط میز!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:44 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 24 سپتامبر 2004
خواب دیدم گوشه حیاط دانشگاه رو زمین خوابیدم. مثل دوتا پرانتز تودرتو. اومد بالای سرم و بیدارم کرد. می خواست یه چیزی بگه. داشت حرفشو سبک سنگین می کرد و هر چندوقت با زبونش لبش رو خیس می کرد. زیادی طولش داد. پرانتز دوم رو هم بستم. تو رختخوابم یه غلت زدم و دوباره خوابیدم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 7:27 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 22 سپتامبر 2004
فکر کنم باید خدا رو شکر کنم که یه خواننده رپ از آب در نیومدم.
پ.ن. یهو یاد این افتادم:
“- یه نفر دیگه به آدمای اون دنیا اضافه شد. به شرطی که اصلا اون دنیایی وجود داشته باشه.
= خدابیامرزدش. به شرطی که اصلا خدایی وجود داشته باشه.”
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:20 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 22 سپتامبر 2004
آغاز سال نو
با شادی و سرور…
راستش بقیه اش یادم نیست، ولی یادش بخیر. خیلی وقته دیگه پخشش نمی کنن. چقدرم که اون وقتا ازش بدم میومد.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 12:07 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 22 سپتامبر 2004
موسیقی جدید
Song: Sympathy
Artist: Rare bird
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 12:02 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 21 سپتامبر 2004
از دست این پلیس زیر پل حقانی خنده ام می گیره. هرروز جلوی منو می گیره معاینه می خواد، نشونش می دم و می رم. باز فرداش خودش جلومو می گیره می گه معاینه داری یا نه! فکر کنم حافظه اش حداکثر حدود نیم بایت باشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:43 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 21 سپتامبر 2004
If I knew then what I know now
I wouldn’t let you hurt me like you do
If I knew then what I know now
I’d rather turn around and ran away from you.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:04 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 20 سپتامبر 2004
همه جا امن و امانه… ساعت دوازده نصف شبه…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:15 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 20 سپتامبر 2004
Oh tell my baby sister
Not to do what I have done…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:14 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 20 سپتامبر 2004
انگار بیچاره قلیونه تقصیری نداشت. هنوز یه نمه سرگیجه دارم.
ضمنا من مرده این نظر ارسطو ام که می گفته مغز نقش رادیاتور رو بازی می کنه که خون بره توش و خنک بشه!
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:12 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 19 سپتامبر 2004
لعنتی عجب قلیونی بود. هنوز که هنوزه سرم گیج می ره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:24 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 19 سپتامبر 2004
اندیشه روز و شبم پیوسته این است
من برتو بستم دل؟
دریغ از دل که بستم
افسوس برمن، گوهر خود را فشاندم
در پای بتهایی که باید می شکستم
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:22 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 19 سپتامبر 2004
اگه تا دیروز سابقه ام به خاطر کندن ترمز دستی و دنده ماشین، کم نظیر بود، دیگه به خاطر کندن آینه! بی نظیر شد. به امید روزی که نوبت فرمون ماشین برسه.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 9:17 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 18 سپتامبر 2004
“سیزده گربه روی شیروانی” به حد افراط چرند بود. خرخره اونایی که گفتن خیلی باحاله رو باید جوید. سه تا بچه خوشگل جمع کرده جلوی دوربین، گفته: “سناریو مناریو کشکه، فقط عشوه خرکی بیاین برای تماشاچی!”
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:11 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 17 سپتامبر 2004
یا مثلا تاحالا گفته بودم که فردای روز زلزله بم، که برف هم میومد، بعد از امتحان میان ترم فیلتر، ما چهار تا دیریکله تو “در ب در” دوست عزیزمون آقای “ایکس لارج” رو دیدیم که با یکی از دخترای فراگستری نشسته بودن و پیتزا می خوردن؟ بیچاره از اون دور با ایما و اشاره مارو دعوت به سکوت می کرد. دو سه روز بعدشم تو سلف مارو گیر اورد و گفت: “محض اطلاعتون عرض کنم که خیال نکنین من برای اون دختره خرج کردم ها، اون منو دعوت کرده بود.”!!! آخ که چقدر بهش خندیدیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 17 سپتامبر 2004
هی من می بینم این جبه دار مارالانی احمق تو این کتابه نوشته: “جزء انگاری”، اول فکر کردم منظورش یه جور تصور خاص دیفرانسیلی نسبت به مساله است، بعد از کلی تفکر معلوم شد که منظورش “Imaginary part” بوده!
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:00 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 17 سپتامبر 2004
به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت
احتمالا منظور لسان الغیب در این مصراع این است که طرف چشمان بسیار ترسناکی دارد. در حدی که یادآوری آنها باعث می شود که یک عدد آدم بالغ خود را خراب کند!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:57 نوشت.
.............................................................................................