پنجشنبه، 7 اکتبر 2004
آدما وقتی یه چیزی رو خیلی می خوان و دسترسی بهش ندارن، می رن ادعا می کنن که ازش بدمون میاد. حکایت دست گربه و بوی گوشته. تو هم جزو آدمایی، منم جزو آدمام.
[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:55 نوشت.|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: خیلی وقت پیش قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:پنجشنبه، 7 اکتبر 2004آدما وقتی یه چیزی رو خیلی می خوان و دسترسی بهش ندارن، می رن ادعا می کنن که ازش بدمون میاد. حکایت دست گربه و بوی گوشته. تو هم جزو آدمایی، منم جزو آدمام. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:55 نوشت.پنجشنبه، 7 اکتبر 2004افتاده بودم تو تله. با پای خودم نرفته بودم و ضمنا خیال می کردم همونجائیه که باید باشم. بعد بیخودی دست و پا می زدم. موقع دست و پا زدن الکی حرف هم می زدم. الآن حداقل می دونم جمله ای که تیر خلاصمو زد چی بود. حالا شما فرض کنین باز توهم زده شدم. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:55 نوشت.پنجشنبه، 7 اکتبر 2004با تقریب خوبی همتون عین همین. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:39 نوشت.چهارشنبه، 6 اکتبر 2004گفت بررسی ها نشان می دهد که از هر صد نوزاد، هشت درصد مبتلا به فلان مرض می شوند. احتمالا اگه ازش بپرسی می گه از هر هزار نوزاد، هشتاد درصد مبتلا می شن! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:50 نوشت.چهارشنبه، 6 اکتبر 2004گذشت و گذشت و گذشت. زمین و ماه و خورشید چرخیدن و چرخیدن و چرخیدن، تا من دوباره شدم همون آدم بده که همه یه جوری تحملم می کنن چون کار دیگه ای نمی تونن بکنن. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:49 نوشت.سهشنبه، 5 اکتبر 2004این جور وقتاس که آدم می فهمه هیچ کاری از دستش برنمیاد برای دوستاش. وگرنه تسلیت گفتن که کاری نداره. Needed elsewhere دوشنبه، 4 اکتبر 2004آزمایشگاه مایکروویو هم جای جالبی بود. خود آزمایشگاه که مال عصر آهن به نظر میاد، ولی استادش حتما از عصر پارینه سنگی اومده. هزار بار هم تاکید کرد که مبادا یه وقت توی این ویوگاید ها رو نگاه کنین، ولی نگفت که اگه نگاه کنیم چی می شه. من که شدیدا وسوسه شدم که قبل از تموم شدن ترم یه بار نگاه کنم ببینم توش چیه. ولی واقعا یه چند دقیقه ای که از روشن کردن منبع ها گذشت، سردرد گرفتم. خلاصه اینکه خوشمان آمد. یه مساله دیگه ای که برام پیش اومده اینه که این قادری از اول لهجه داشته، یا تحت تاثیر تشعشعات لهجه پیدا کرده؟! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:14 نوشت.دوشنبه، 4 اکتبر 2004دیگه برام مهم نیست که بدونم کی قراره بمیرم. اون کار آخری که می خواستم قبل از مردن انجام بدم هم دیگه اصلا بهش فکر نمی کنم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:40 نوشت.یکشنبه، 3 اکتبر 2004دم در دانشگاه پلیسه جلومو گرفته و مدارک ماشین خواسته. بعد یه ساعت صندوق عقب رو گشته. بعد پرسید تو داشبورد چیه؟ گفتم هیچی. می گه یعنی دیگه نگردم؟!!! آخر شبی دیگه هیچکس گیرش نیومده بود، می خواست یه جوری هزار تومن از من دربیاره. منم که از این پولا خرج نمی کنم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:27 نوشت.یکشنبه، 3 اکتبر 2004بابا دکتر مملکتی، استاد دانشگاهی، قبول. کی گفته باید راجب هرچی که بلد نیستی هم حتما نظر بدی؟ برگشته می گه توی plc دیتا رو با فرکانس 50Hz روی خط انتقال نیرو می فرستیم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:26 نوشت.یکشنبه، 3 اکتبر 2004می خوام مفهوم متوسط رو با یه مثال بهتون بگم: فرض کنین من دوتا مداد دارم با چهارتا گلابی. اونوقت نتیجه می گیریم که به طور متوسط سه تا گلابی دارم، سه تا مداد! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:25 نوشت.یکشنبه، 3 اکتبر 2004من با این ضرب المثل “کم بخور همیشه بخور” مشکل دارم. چرا نمی شه همیشه زیاد خورد؟! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:44 نوشت.یکشنبه، 3 اکتبر 2004بدون اینکه عمد خاصی باشه، نصف مسیر یا کنار ماشین عارف بودم یا پشت سر ماشین اسکورت. آخرش دیدم یارو محافظه بدجوری چپ چپ نگاه می کنه، دیگه در رفتم. بعدم راننده اش مه شکن جلو روشن کرده بود که چشم همه رو تو بزرگراه کور می کنه و ظاهرا تو قوانین جدید راهنمایی رانندگی جریمه هم داره، ولی پلیسا اصولا حال ندارن بابتش به کسی گیر بدن. [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:39 نوشت.شنبه، 2 اکتبر 2004دیدین که اون مرتیکه مشنگ یه بهانه ای پیدا کرد و نیومد؟ حالا بازم برین ازش طرفداری کنین. تا وقتی احمقایی هستن که به گوساله ها اعتقاد دارن، به هیچ جا نمی رسیم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:06 نوشت.جمعه، 1 اکتبر 2004هرچی فکر می کنم نمی فهمم این سنسوری که تو مانیتور من کار گذاشتن چه جوری کار می کنه. داره مثل آدم کارشو می کنه، بعد تا جلوش بادگلو می زنی تصویرش شروع می کنه به پریدن! [6 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:18 نوشت.جمعه، 1 اکتبر 2004[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:59 نوشت.پنجشنبه، 30 سپتامبر 2004فکر کنم این دکتره چترشو تو شیکم من جا گذاشته. گلاب به روتون، هرچی بیشتر آب می خورم، کمتر می رم دستشویی. بعدم وقتایی که خیلی فعالیت می کنم دسته چترش می ره تو پهلوم! [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:42 نوشت.پنجشنبه، 30 سپتامبر 2004آدما نصف عمرشون دنبال یه آدمی می گردن که در برابرش خودخواهیشون کنار بره و به دیگرخواهی برسن. بعد می رن طرف رو برای خودشون ثبت می کنن. بعد بقیه عمرشون به خودخواهیشون ادامه می دن. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:39 نوشت.چهارشنبه، 29 سپتامبر 2004امروز یکی از خانومای همکلاسی ازم پرسید که ده مهر می رم میدون شهیاد یا نه. وقتی بهش گفتم به نظر من اون راه پیمایی رو برای خل و چلا راه انداختن، خیلی بهش برخورد. واقعا که! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:10 نوشت.سهشنبه، 28 سپتامبر 2004من اصلا مهدی خودمون و اون یکی مهدی 76ایه رو که دیدم، برام مسجل شده بود که یزدیا از تعطیل ترین آدمای این خاک تعطیل پرورن. ولی این دکتر اهورا پیروز خالقی یزدی دیگه واقعا خارج از حد تصورم بود. خیلی حیفه که فقط سه روز دیگه می تونیم از وجودشون بهره ببریم. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:00 نوشت.
| ||||