مث یه کوه بلند
مث یه خواب کوتاه
یه مرد بود، یه مرد
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:14 نوشت.
گفتیم از شر کنکور که خلاص بشیم، می ریم هرچی خلاف تو دنیا هست مرتکب می شیم و خلاصه یه دلی از عزا در میاریم. به همین مناسبت همینجوری که داشتیم پیاده تو شهر می چرخیدیم، از همه چراغای قرمز رد شدیم و روی چمنای هرجایی که تابلوی لطفا وارد باغچه نشوید داشت، قدم زدیم. بعد رفتیم موزه پول و یه ساعت مسخره بازی دراوردیم که احتمالا همین روزا تلویزیون فیلم دوربینای امنیتی موزه رو، به عنوان جدیدترین و بهترین فیلم سه کله پوک براتون پخش می کنه. بعدش چون خسته شده بودیم رفتیم کنار چهارراه لب جدول نشستیم و به مردم آدرس اشتباه دادیم! یه آدرس درست هم دادیم که برای خودمون ذخیره آخرت جور کرده باشیم. آخرشم رفتیم تو پارک نشستیم و پرت و پلا گفتیم، تا بالاخره حوصله امون سر رفت و رفتیم خونه. ماشالا کار خلافمون هم شکل آدمیزاد نیست.
پ.ن. بعد از سوالای الکترومغناطیس، یه سری سوال بود که هرچی نگاه کردم اصلا نفهمیدم چی می خواد. یه چیزایی بود راجب ماهیچه قلب و دل و روده و هیپوتالاموس و شوسکولاک فاهیختیا. منم که تنها چیزی که از دبیرستان یادم بود، ریبوزوم و پلاتی پوس بود که طبیعتا هرچی تو گزینه ها گشتم، همچین چیزی پیدا نکردم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.
The element of uncertainty or chance looms large in engineering. Good luck is rare, varying degrees of bad luck are the norm.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 5:50 نوشت.
آدمی که این قدر راحت می میره، باید راحت زندگی کردن رو هم یاد بگیره.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:31 نوشت.
مرگ همین بغل گوشمون منتظر نشسته. هیچ جوری نمی شه جلوش رو گرفت. هیچ جوری هم نمی شه ازش باخبر شد. چه فرقی می کنه؟ دو نفر دیگه هم رفتن. به همین راحتی…
[
11 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:16 نوشت.
می دونم که پشت اون لبخند و سکوت، یه حرفی رو قایم کرده بود. یک ساله که دارم بهش فکر می کنم و نمی فهمم که چی می خواست بگه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:06 نوشت.
یه کتاب باید بنویسم به اسم “هزار و یک دلیل برای نفرت از الکترونیک”. بعد از شیمی، مزخرف ترین درس دنیاس.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 11:19 نوشت.
یا مثلا می تونین بنویسین: “خیال نکنید که آیدین اینجا آرمیده است. آن روح ناآرامی که ما می شناسیم، زیر زمین آرامش دیگران را هم گرفته”
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:45 نوشت.
این کلاس طیف گسترده هم خیلی باحاله. یه روز ما می ریم، استاد نیست. یه روز ما نیستیم، استاد می ره. یه روز قیر نیست، یه روز قیف نیست.
وقتی هم که همه چی حاضر باشه، استاد وقتی داره اون بالای سکو راه می ره، مدام می خوره به در و دیوار. من می گم تا آخر ترم بالاخره از اون بالا می افته پایین. بیاین شرط ببندیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.
من می خوام تابستون برم اورست. برنامه ریزی هم کردم. می رم پایین کوه. یه شرپا می گیرم. بعد شرپاهه منو می ذاره روی کولش و تا قله می بره. خیلی هم خوش می گذره تازه.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:37 نوشت.
یا حتی می تونین روی اون سنگه بنویسین:
“این که خاک سیه اش بالین است
دلقک شهر شما آیدین است
گرچه جز تلخی ز ایام ندید
هرچه خواهی سخنش شیرین است”
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:25 نوشت.
Those days I thougt my eyes
Had seen you standing near
Though blindness is confusing
It shows that you’re not here.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:02 نوشت.
…که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:59 نوشت.
اقلا یه شاخه رز زرد هم به آدم نمی دن که بره بگه امروز یه چیزی گرفتم!
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:19 نوشت.
امروز بعد از مدت ها دختر دکتر قاضی رو دیدم با امیر. چهار ساله که این دوتا با هم می گردن و هنوز حوصله اشون از همدیگه سر نرفته. من که سر در نمیارم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:49 نوشت.
اینجا باید یه چیزی بگم. اون چیزی که باید اینجا بگم رو هیچوقت نباید هیچ جا بگم. آخرش یا خفه می شم یا می ترکم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:03 نوشت.