گیر داده بود که اسم اصلی فردی مرکوری، فریدون میرکریمی بوده. حالا ما رعایت سن و سالش رو می کردیم هیچی بهش نمی گفتیم، اونم هی قصه اش رو بیشتر شاخ و برگ می داد. همچین مطمئن بود که آدم خیال می کرد شناسنامه فریدون رو خودش صادر کرده. واقعا آدم یه وقتایی می مونه که چی بگه به اینا.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:01 نوشت.
سر سه تا درس مختلف، سه تا تعریف مختلف از GF(2) دیدیم و سه تا notation مختلف برای LFSR. حالا اگه سه تا استاد مختلف بودن مشکلی نبود، مساله اینه که اونایی که سه جور حرف می زنن، دونفر بیشتر نیستن. بعد می گن چرا جوونا می زنه به سرشون.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 11:22 نوشت.
به نیت چهل و سه بار غروبی که شازده کوچولو تماشا کرده بود، رفتم پشت پنجره و هفده تا رعد و برق دیدم. بدون این که لازم باشه جای صندلی رو عوض کنم. می گفت وقتی آدم دلش گرفته باشه دوست داره همش غروب خورشید رو تماشا کنه. توضیح نداده بود که تو چه شرایطی آدم دوست داره رعدوبرق نگاه کنه.
پ.ن. آدمای ابله! مگه نمی دونین این دلتافانکشن های آسمونی برای کامپیوترتون ضرر داره؟ قطع کنین برین بخوابین دیگه. می خوام وبلاگ بنویسم، خسته شدم از بس شماره گرفتم و اشغال بود.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:48 نوشت.
این دیگه خیلی شاهکاره. یکی از دوستان ازم یه دستورکار خواسته بود که براش ببرم. منم قشنگ خریدنش رو یادم بود. وقتی نیم ساعت تمام اتاق رو گشتم و پیداش نکردم دیگه داشتم کم کم به این نتیجه می رسیدم که اصلا ندارمش و تمام خاطراتم از خریدنش توهم بوده. کلی ذوق کرده بودم که دیگه رسما خل شدم.
پ.ن. البته آخرش پیدا شد! نترسین، من به این زودیا بستری بشو نیستم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.
هفده سال در راه کسب علم و دانش تلاش کردیم که آخرش کل افتخاراتمون رو با پاکتش بدیم دست یه آقایی که پروسسور مغزش از دوتا ترانزیستور تشکیل شده که یکیش سوخته و یکیش تغذیه نداره، بعد آقاهه پاکت رو بذاره روی ترازو و بگه چهل و سه گرم بیشتر نبود، بعد پونصد و بیست تومن برای پست کردنش بگیره و بیست تومن برای بیمه کردنش. دویست ریال.
هفده سال…
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:04 نوشت.
لعنتی! من اینجا دارم از خستگی تلف می شم و چشمامو به زور باز نگه داشتم. مرتیکه هم فردا نتایج simulation اش رو از من می خواد. با فرکانس پنج پشه در ثانیه قتل نفس انجام می دم. هزار تا کار دیگه هم دارم و فکر این که فردا باید چهار ساعت تو اون آزمایشگاه قفس مرغ زیردست گامبوخان و آقای غیث غیث باشم تنم رو می لرزونه. دارم نتایج مزخرف رو تایپ می کنم و یه مشت قصه بی سر و ته هم به عنوان تحلیل نتایج تحویلش می دم و طبق عادت چیزی رو save نمی کنم. یهو این کامپیوتر جون سرخود ریست می شه. آخه من چی بگم؟
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:36 نوشت.
بله! به سلامتی کاشف به عمل اومده که آقای استفن هاوکینگ هم پای محترمشون رو در کفش ما فرو کرده اند و تاریخ تولدشون با ما یکسان است! به ایشون تبریک می گیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:33 نوشت.
خل و چل شدیم رفت. دیشب تو ماشین که بودیم، بارون میومد و رعد و برق هم بود. با هر برقی خیال می کردم تو پارک ژوراسیکم و هر لحظه ممکنه پای تی رکس بیاد روی سقف ماشین و همه رو له کنه.
ضمنا به مبارکی و میمنت فکر کنم شب کوری هم گرفتم چون نیم ساعت رانندگی کردم، نزدیک بود به جای اکباتان از جاده فیروزکوه سردربیاریم!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:49 نوشت.
من کلا سالی یه بار حسادت می کنم، اون یه بار هم شخص مورد حسد واقع شده باید غیرمنتظره ترین گزینه موجود باشه. مثلا کی باور می کنه که دیروز (پریروز؟) به تندروترین هفتاد و نهی عضو بسیج حسودیم شد؟
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 21:00 نوشت.
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:21 نوشت.
اینم از آهنگ جدید. اسمشو نمی گم. خودتون برین پیداش کنین.
گوش نکن، فقط بذار پخش بشه و توش غرق شو.
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:16 نوشت.
وای از رگ های باد کرده گردن. و غیظ های کظم نشده. و مردمان عفو ناشدنی.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:37 نوشت.
اون ابلهی که این فرم بررسی صلاحیت عمومی داوطلبان رو ساخته، باید ببندی به جاوید، بندازی تو دریا. آخه مرتیکه! من “چهار نفر معرف مورداعتماد غیرخویشاوند قابل دسترس از محل تحصیل یا کار که نسبت به شما شناخت کافی داشته باشند (حتی المقدور فرهنگی بوده و در یک استان سکونت داشته باشند)” از کجا دربیارم؟!
پ.ن. من که کم نمیارم، ورداشتم اسم دراکل رو به جای معرف نوشتم.
پ.ن.2 باید زیرش بنویسم همه شرایط رو دارن، به جز مورد اعتماد بودن!
پ.ن.3 جالبیش اینه که به هرکی می گی، خودش می دونه تو چه مساله ای مورد اعتماد نیست. از اون جالب تر این که انگار بین این آدما هیچ ترکیب دونفره ای پیدا نمی شه که بتونن توی اون مورد خاص به هم اعتماد کنن!
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:37 نوشت.
ماشالا چقدر امسال گرایش رمز دانشجو می گیره. همه هم بورسیه نهادهای نظامی می شن. رمز برای من وسوسه انگیزه، ولی اون بورسیه فراریم می کنه. ترجیح می دم برای خودم کار کنم تا اینکه به یه جای نظامی وابسته بشم. من بودم که پنج سال پیش می گفتم اگه امسال قبول نشم، سال دیگه می رم دانشکده افسری؟!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:37 نوشت.
گیر دادن به دایی بیچاره که باید زن بگیری. آخرم مجبورش کردن با یه دخترخانومی قرار ملاقات بذاره، بلکه همدیگه رو بپسندن و دیگه خیال همه راحت بشه (البته خیال ها فوقش چند ماه راحت می شه، بعدش یه موضوع دیگه (مثلا بچه) پیدا می کنن که بهش گیر بدن). حالا این دایی ما هم که مصداق “دایی حلال زاده به خواهرزاده اش می ره” است، توی این چند روزی که از قرار گذشته کارش شده مسخره کردن جوانب قرار کذایی. منم که حساس، همش دارم می خندم ولی انگار بزرگترا چندان از اوضاع راضی نیستن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:34 نوشت.
جفتگیری اش رو درخته می کنه، عطسه اش به ما می رسه!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:11 نوشت.