حفاظت شده:
[برای نمایش یافتن دیدگاهها رمز عبور را بنویسید.]
اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.
یه جزیره ای بود که بومیاش هر ماه با بدبختی ده دست لباس محلی خودشون رو (با برگ و پوست حیوانات و اینجور چیزا) درست می کردن و می ذاشتن تو یه قایق کوچیک و ولش می کردن توی آب. مثلا هدیه می فرستادن برا خداشون. چند روز بعد هم قایق دوباره می رسید به جزیره و یه تی شرت سفید توش بود. فکر می کردن از از طرف خداشون اومده و مقدسه. تا این که خداشون مرد و دیگه کسی نبود که لباسای محلی رو به توریستا بفروشه و با یک هزارم پولش یه تی شرت سفید بخره و برای بومیا بفرسته. بعدش دیگه نمی دونم چی شد.
آدمی که خداش مرده باشه خیلی بیچاره می شه. امان از دست نیچه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 7:46 نوشت.
نمی دونم چرا وقتی به اون پیرمرده که توی ساندویچی زیر پل پشت دخل می شینه می گم حاج آقا، چپ چپ نگاهم می کنه. ولی وقتی مردم بهش می گن موسیو خیلی با روی باز باهاشون برخورد می کنه!
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:27 نوشت.
بدینوسیله اعلام می کنم که هیچ ترسی از وقایع احتمالی روز چهارم تیر ندارم. یه سری دلیل هم دارم، ولی مهم ترینش اینه که اصلا علی کیت مال این حرفا نیست!
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:21 نوشت.
دلم از اون دلای قدیمیه، از اون دلاس…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:10 نوشت.
دوستان می دونن که من معمولا خوابای عجق وجق زیاد می بینم. فقط تاحالا خواب انتخاباتی ندیده بودم که اونم به سلامتی دیشب دیدم. یه نقاشی دیواری خیلی بزرگ بود که حمایت صنف تولیدکنندگان سوسیس و کالباس از قالیباف رو اعلام کرده بود. شهرام کاشانی هم نشسته بود زیر پل و سیگار می فروخت و تبلیغ هاشمی می کرد!
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 6:06 نوشت.
باید برای درس آمار مدرسه پروژه تحویل بده. ورداشته یه موضوع انتخاب کرده و یه فرم نظر سنجی هم با یه مشت سوال طرح کرده. قسمت جالب ماجرا اینه که خودش داره همه فرم ها رو پر می کنه و تازه بعدش قراره نمودار و توزیع و این چیزا هم رسم کنه و نتایج رو تحلیل کنه!
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:03 نوشت.
I never knew I had a dream
Until that dream was you
When I look into your eyes
The sky’s a different blue.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:27 نوشت.
Let’s reach the top together
One night will never do
An exploding shot of pleasure
Is what I’ve got for you
Why don’t you close your eyes
And let your feeling grow
I make you feel the taste of life
Until your love will flow
Let us find together
The beat we’re loooking for.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:27 نوشت.
You know that it would be untrue
You know that I would be a liar
If I was to say to you
Girl, we couldn’t get much higher
Come on baby, light my fire
Come on baby, light my fire
Try to set the night on fire.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:52 نوشت.
دل (به کسر د) تنگ (به فتح ت) است.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:03 نوشت.
واقعا من به عنوان یه آدمی که حداقل پنجاه متر زبون داره، اعتراف می کنم که امروز جلوی این بهرام شفیع حسابی روم کم شد. مرتیکه یک ساعت و نیم متوالی پرت و پلا بافت.
[
5 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:39 نوشت.
هرگونه پروژه مهندسی پذیرفته می شود!
فقط کاری نداریم که صاحب کار چی ازمون می خواد، یه نگاهی می کنیم ببینیم المان چی داریم، بعد همونا رو سر هم می کنیم و یه چیزی ازش در میاد. ضمنا هیچ وسیله ای هم نداریم که امتحان کنیم ببینیم جواب می ده یا نه، مسئولیت پذیر هم نیستیم. به هیچ وجه! هرجا هم که دلمون بخواد روی فیبر چسب نواری می زنیم، نصف پایه های IC رو هم می ذاریم هوا بخورن که یه وقت از کمبود اکسیژن نمیره! فقط زود تحویل بگیرین چون تجربه نشون داده که گاهی وقتا اگر پروژه دیگری سفارش داده شود، از قطعات پروژه شما استفاده می کنیم که کارمون راه بیفته. (قانون بقای قطعه).
توجه: بقیه اسرار کارمون رو نمی گیم چون ممکنه چشم بخوریم!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:48 نوشت.
شبی که کم می خوابی و صبحش (نیم ساعت) دیرتر از اونی که باید بیدار می شی و عین دیوونه ها دور خودت می چرخی و به زمین و زمان فحش می دی، کافیه که توی ماشین Toacatta & fogue اجرای Vanessa Mae رو از رادیو بشنوی که یه لبخند گنده بیاد روی صورتت. دنیا اونقدرا هم که تو نگاه اول به نظر میاد مزخرف نیست.
این روزا خیلی یاد دخترخاله کوچیکه ام می افتم که پنج سال پیش وقتی چهار پنج ماهه بود، توی شمال دو سه روز وقت داشتم که تبدیلش کنم به سوژه یه سری آزمایشات شناخت شناسی. اون موقع به این نتیجه رسیده بودم که هرچیزی که براش جدید باشه (مهم نبود چی) خیلی راحت باعث خندیدنش می شه. یعنی تازگی موضوع بود که باعث جذابیتش می شد. بعدش هم خیلی راحت موضوع رو فراموش می کرد.
این روزا سعی نمی کنم زیاد از اتفاقات دوروبرم سردربیارم. بیشتر به چشم یه چیز جدید نگاهشون می کنم و لبخند می زنم و رد می شم. این جوری راحت تر می گذره.
حیف که گهگاه وسطاش یه چیزی پیدا می شه که زیادی عصبانیم می کنه. عصبانیت من با پرخاش فوری خودش رو نشون می ده. نباید عصبانی بشم. نباید.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:17 نوشت.
I am not a wise man neither am I a fool
But what I am the way the good Lord made me
Though I need you more than you may ever understand
I can’t wear a face that will betray me
Oh, If you’re gonna love me, love the life I lead
Need the things I need, don’t try to change me
If you’re gonna take me, take me for what I am
I can’t be another man, I can’t be free.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:16 نوشت.
اون پیرمرد و پیرزنه که موقع غرق شدن تایتانیک، توی اتاقشون پهلوی هم دراز کشیده بودن و همدیگه رو بغل کرده بودن…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:10 نوشت.