لعنتی! من اینجا دارم از خستگی تلف می شم و چشمامو به زور باز نگه داشتم. مرتیکه هم فردا نتایج simulation اش رو از من می خواد. با فرکانس پنج پشه در ثانیه قتل نفس انجام می دم. هزار تا کار دیگه هم دارم و فکر این که فردا باید چهار ساعت تو اون آزمایشگاه قفس مرغ زیردست گامبوخان و آقای غیث غیث باشم تنم رو می لرزونه. دارم نتایج مزخرف رو تایپ می کنم و یه مشت قصه بی سر و ته هم به عنوان تحلیل نتایج تحویلش می دم و طبق عادت چیزی رو save نمی کنم. یهو این کامپیوتر جون سرخود ریست می شه. آخه من چی بگم؟
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:36 نوشت.
بله! به سلامتی کاشف به عمل اومده که آقای استفن هاوکینگ هم پای محترمشون رو در کفش ما فرو کرده اند و تاریخ تولدشون با ما یکسان است! به ایشون تبریک می گیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:33 نوشت.
خل و چل شدیم رفت. دیشب تو ماشین که بودیم، بارون میومد و رعد و برق هم بود. با هر برقی خیال می کردم تو پارک ژوراسیکم و هر لحظه ممکنه پای تی رکس بیاد روی سقف ماشین و همه رو له کنه.
ضمنا به مبارکی و میمنت فکر کنم شب کوری هم گرفتم چون نیم ساعت رانندگی کردم، نزدیک بود به جای اکباتان از جاده فیروزکوه سردربیاریم!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:49 نوشت.
من کلا سالی یه بار حسادت می کنم، اون یه بار هم شخص مورد حسد واقع شده باید غیرمنتظره ترین گزینه موجود باشه. مثلا کی باور می کنه که دیروز (پریروز؟) به تندروترین هفتاد و نهی عضو بسیج حسودیم شد؟
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 21:00 نوشت.
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:21 نوشت.
اینم از آهنگ جدید. اسمشو نمی گم. خودتون برین پیداش کنین.
گوش نکن، فقط بذار پخش بشه و توش غرق شو.
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:16 نوشت.
وای از رگ های باد کرده گردن. و غیظ های کظم نشده. و مردمان عفو ناشدنی.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:37 نوشت.
اون ابلهی که این فرم بررسی صلاحیت عمومی داوطلبان رو ساخته، باید ببندی به جاوید، بندازی تو دریا. آخه مرتیکه! من “چهار نفر معرف مورداعتماد غیرخویشاوند قابل دسترس از محل تحصیل یا کار که نسبت به شما شناخت کافی داشته باشند (حتی المقدور فرهنگی بوده و در یک استان سکونت داشته باشند)” از کجا دربیارم؟!
پ.ن. من که کم نمیارم، ورداشتم اسم دراکل رو به جای معرف نوشتم.
پ.ن.2 باید زیرش بنویسم همه شرایط رو دارن، به جز مورد اعتماد بودن!
پ.ن.3 جالبیش اینه که به هرکی می گی، خودش می دونه تو چه مساله ای مورد اعتماد نیست. از اون جالب تر این که انگار بین این آدما هیچ ترکیب دونفره ای پیدا نمی شه که بتونن توی اون مورد خاص به هم اعتماد کنن!
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:37 نوشت.
ماشالا چقدر امسال گرایش رمز دانشجو می گیره. همه هم بورسیه نهادهای نظامی می شن. رمز برای من وسوسه انگیزه، ولی اون بورسیه فراریم می کنه. ترجیح می دم برای خودم کار کنم تا اینکه به یه جای نظامی وابسته بشم. من بودم که پنج سال پیش می گفتم اگه امسال قبول نشم، سال دیگه می رم دانشکده افسری؟!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:37 نوشت.
گیر دادن به دایی بیچاره که باید زن بگیری. آخرم مجبورش کردن با یه دخترخانومی قرار ملاقات بذاره، بلکه همدیگه رو بپسندن و دیگه خیال همه راحت بشه (البته خیال ها فوقش چند ماه راحت می شه، بعدش یه موضوع دیگه (مثلا بچه) پیدا می کنن که بهش گیر بدن). حالا این دایی ما هم که مصداق “دایی حلال زاده به خواهرزاده اش می ره” است، توی این چند روزی که از قرار گذشته کارش شده مسخره کردن جوانب قرار کذایی. منم که حساس، همش دارم می خندم ولی انگار بزرگترا چندان از اوضاع راضی نیستن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:34 نوشت.
جفتگیری اش رو درخته می کنه، عطسه اش به ما می رسه!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:11 نوشت.
دیدین از این دختر پسرا که تو تاکسی می شینن بغل همدیگه و کله هاشون رو می چسبونن به هم و پسره در گوش دختره از آینده روشن حرف می زنه و دختره یه لبخند گنده میاد روی صورتش و چشماش خیره می شه به دوردستا؟
یعنی از اینا خوش خیال تر هم تو دنیا پیدا می شه؟
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:51 نوشت.
جواب سوال دیروز رو هم که یا کسی بلد نبود یا بلد بود و حال نداشت جواب بده. به هرحال وجه اشتراکشون پروسسور MC68000 موتورولا بود.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 7:07 نوشت.
هر جلسه ده بیست تا قضیه می گه و به هرکدوم هم که می رسه می گه این اولین و مهم ترین قضیه است. یکی نیست به من بگه درسی رو که حذف کردی، برای چی هر پنج شنبه کله سحر بلند می شی می ری سر کلاس، که بعد بیای از استاد بد بگی؟!
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 7:06 نوشت.
یه Amiga 500 تو کمد هست با اون عظمت و گرافیک و کیفیت صدا، یه TI-89 هم روی میز هست که توی جیب جا می شه و تقریبا تمام نیازهای ریاضی آدم رو برآورده می کنه. حالا اگه گفتین این دوتا چه وجه اشتراکی با هم دارن؟
پ.ن. پوریا می دونه. اگه جواب بده قبول نیست.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 7:14 نوشت.
اصولا سالی یه بار بیشتر سرما نمی خورم، هر بار هم دوازده ماه بیشتر طول نمی کشه. تو سال هشتاد و چهار هم یادم نمیاد که سرماخوردگیم خوب شده باشه. دیشب موقع خواب دماغم کاملا گرفته بود، خواب می دیدم که خطوط مشترک دیتا و آدرس بدنم بند اومده. همش غصه می خوردم که کاش اقلا آدرسا رو لچ کرده بودم!
دیفالت ما هم انگار اینه که حتما باید دلقک بازی در بیاریم، اگه چهار روز مودب بشینم همه دوستان می گن بداخلاق شدی!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 13:40 نوشت.