اون ابلهی که این فرم بررسی صلاحیت عمومی داوطلبان رو ساخته، باید ببندی به جاوید، بندازی تو دریا. آخه مرتیکه! من “چهار نفر معرف مورداعتماد غیرخویشاوند قابل دسترس از محل تحصیل یا کار که نسبت به شما شناخت کافی داشته باشند (حتی المقدور فرهنگی بوده و در یک استان سکونت داشته باشند)” از کجا دربیارم؟!
پ.ن. من که کم نمیارم، ورداشتم اسم دراکل رو به جای معرف نوشتم.
پ.ن.2 باید زیرش بنویسم همه شرایط رو دارن، به جز مورد اعتماد بودن!
پ.ن.3 جالبیش اینه که به هرکی می گی، خودش می دونه تو چه مساله ای مورد اعتماد نیست. از اون جالب تر این که انگار بین این آدما هیچ ترکیب دونفره ای پیدا نمی شه که بتونن توی اون مورد خاص به هم اعتماد کنن!
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:37 نوشت.
ماشالا چقدر امسال گرایش رمز دانشجو می گیره. همه هم بورسیه نهادهای نظامی می شن. رمز برای من وسوسه انگیزه، ولی اون بورسیه فراریم می کنه. ترجیح می دم برای خودم کار کنم تا اینکه به یه جای نظامی وابسته بشم. من بودم که پنج سال پیش می گفتم اگه امسال قبول نشم، سال دیگه می رم دانشکده افسری؟!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:37 نوشت.
گیر دادن به دایی بیچاره که باید زن بگیری. آخرم مجبورش کردن با یه دخترخانومی قرار ملاقات بذاره، بلکه همدیگه رو بپسندن و دیگه خیال همه راحت بشه (البته خیال ها فوقش چند ماه راحت می شه، بعدش یه موضوع دیگه (مثلا بچه) پیدا می کنن که بهش گیر بدن). حالا این دایی ما هم که مصداق “دایی حلال زاده به خواهرزاده اش می ره” است، توی این چند روزی که از قرار گذشته کارش شده مسخره کردن جوانب قرار کذایی. منم که حساس، همش دارم می خندم ولی انگار بزرگترا چندان از اوضاع راضی نیستن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:34 نوشت.
جفتگیری اش رو درخته می کنه، عطسه اش به ما می رسه!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:11 نوشت.
دیدین از این دختر پسرا که تو تاکسی می شینن بغل همدیگه و کله هاشون رو می چسبونن به هم و پسره در گوش دختره از آینده روشن حرف می زنه و دختره یه لبخند گنده میاد روی صورتش و چشماش خیره می شه به دوردستا؟
یعنی از اینا خوش خیال تر هم تو دنیا پیدا می شه؟
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:51 نوشت.
جواب سوال دیروز رو هم که یا کسی بلد نبود یا بلد بود و حال نداشت جواب بده. به هرحال وجه اشتراکشون پروسسور MC68000 موتورولا بود.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 7:07 نوشت.
هر جلسه ده بیست تا قضیه می گه و به هرکدوم هم که می رسه می گه این اولین و مهم ترین قضیه است. یکی نیست به من بگه درسی رو که حذف کردی، برای چی هر پنج شنبه کله سحر بلند می شی می ری سر کلاس، که بعد بیای از استاد بد بگی؟!
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 7:06 نوشت.
یه Amiga 500 تو کمد هست با اون عظمت و گرافیک و کیفیت صدا، یه TI-89 هم روی میز هست که توی جیب جا می شه و تقریبا تمام نیازهای ریاضی آدم رو برآورده می کنه. حالا اگه گفتین این دوتا چه وجه اشتراکی با هم دارن؟
پ.ن. پوریا می دونه. اگه جواب بده قبول نیست.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 7:14 نوشت.
اصولا سالی یه بار بیشتر سرما نمی خورم، هر بار هم دوازده ماه بیشتر طول نمی کشه. تو سال هشتاد و چهار هم یادم نمیاد که سرماخوردگیم خوب شده باشه. دیشب موقع خواب دماغم کاملا گرفته بود، خواب می دیدم که خطوط مشترک دیتا و آدرس بدنم بند اومده. همش غصه می خوردم که کاش اقلا آدرسا رو لچ کرده بودم!
دیفالت ما هم انگار اینه که حتما باید دلقک بازی در بیاریم، اگه چهار روز مودب بشینم همه دوستان می گن بداخلاق شدی!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 13:40 نوشت.
یه سوالی برام پیش اومده: بابالنگ دراز اول پایه جودی ابوت شد، بعد خرج تحصیلش رو داد یا اول خرجش رو داد، بعد پایه اش شد؟!
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 13:36 نوشت.
یه یارویی رو دیدیم تو سیدخندان که عقلش پریده بود. اونقدرحرفای باحال می زد که من داشتم روده بر می شدم. ادعا می کرد که از خورشید اومده و موسی و فرعون رو توی ماه دیده. نصفشون هم مرد بوده، نصفشون زن. یه حرفای دیگه ای هم می زد که نمی تونم بگم.
فکر کنم آخر عاقبت منم یه همچین چیزی باشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:29 نوشت.
می گم به نظر من شما همه آنرمال هستین و فقط منم که معقول و سالمم. می گه پس باید بری دکتر!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:26 نوشت.
رفته بودیم مهمونی، ضبط خراب شده بود و هرکی داشت برای خودش یه شعر می خوند، بعد یهو دیدم یکی از ترانه های زیبایی که سرودم و تو وبلاگ نوشتم رو دارن می خونن. یه ذره حق التالیف هم به آدم نمی دن که یه درآمدی داشته باشیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:57 نوشت.
این جوونای این دوره زمونه هم که ماشالا در نوع خودشون کم نظیرن. همچین به خودش عطر و ادکلن می زد انگار که داره یه کلنی پشه رو سمپاشی می کنه. بقیه قضایا هم که جای خود داره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:56 نوشت.
فقط می تونم قول بدم که تمام سعی ام رو بکنم، نه بیشتر.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:53 نوشت.
اعصابم خورد بود، یه چیزی پرت کردم روی کی بورد، بعد یهو یه منویی باز شد که تاحالا ندیده بودم. همه ترکیب های دوتایی رو هم امتحان کردم و پیداش نکردم. حوصله ترکیب های سه تایی رو دیگه ندارم!
عجبا! این نیم وجبی هم دیگه سربه سر ما می ذاره. حالا خوبه کل هیکلش چارتا دونه IC بیشتر نیست.
ضمنا یاد یه مثل قدیمی هم افتادم که یه مقدار بی تربیتی بود!
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 11:18 نوشت.
امروز هم گذشت.اون چیزی که اصلا فکرشو نمی کردم سرم اومد. عوضش خوشبختانه اون چیزی که ازش می ترسیدم اتفاق نیفتاد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:47 نوشت.
Cut me free, Bleed with me, Oh no
One by one, We will fall, down down
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 6:21 نوشت.