پنجشنبه، 11 می 2006
بسل دیوونه. از صبح تا حالا دارم با این تابع مسخره بسل سر و کله می زنم و به هیچ کار دیگه ای نرسیدم. بدبختی اینجاس که حالا که اینا تموم شده، تازه باید برم سراغ بسل کروی!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:25 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 11 می 2006
این گربه ها علاوه بر بی چشم و رویی، خیلی هم بی حیا تشریف دارن. چنان صدای ضجه ای راه انداخته که نگو.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:20 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 10 می 2006
وقتی هر بچه ای رو استاد می کنن، بایدم انتظار داشته باشی که قهر کنه و سر کلاس نیاد. به جهنم. ما که رفتیم بالای درخت توت روبروی کتابخونه مرکزی و مشغول خدمت رسانی به شکم مبارک شدیم.
پ.ن. تقریبا هیچ ربطی به هیچی نداره. قبلا هم یه بار عین همین جمله رو نوشتم، ولی پیداش نکردم. به جای لینک، دوباره تکرار می کنم: “پوریا! من موندم تو چه جوری می فهمی من کی می خوام بخوابم که درست همون موقع زنگ می زنی.”
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 14:48 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 10 می 2006
این شهرداری تهران هم که ماشالا به درد لای جرز می خوره. یه دونه توالت عمومی هم که تو ونک بود که تنها اثر مفید شهرداری بود، تعطیل شده. به گزارش خبرگزاری آیدین پرس (با پرس به معنی واحد غذا برای یک نفر اشتباه نشود (این اشتباه به دلیل تناظر آیدین و غذا، بسیار شایع است)) اخیرا تعداد زیادی از مردم شریف کشور، در حوالی میدان ونک با مردمک های تنگ شده و قدم های سریع مشاهده شده اند.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:43 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 6 می 2006
من نوعی به عنوان یه نر بالغ، بعد از هر بار اصلاح صورت، حداکثر هشت ساعت می تونم پوست صورتم رو مثل روز اول نگه دارم. این اصلا منصفانه نیست. مخصوصا تو موقعیت هایی که آدم نرمی پوستش رو لازم داره.
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:37 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 4 می 2006
تا حالا حس کردی داری تو کشور دزدا زندگی می کنی؟
یارو تو پارکینگش جا نداره، ولی دم در چیزی بهت نمی گه. هشتصد تومن می گیره که از این در بری تو و مجبور بشی بعد از یه دور چرخیدن از اون یکی در بیای بیرون.
یا مثلا اداره آب و فاضلاب قبض آب می فرسته دم خونه و زیرش می نویسه: “مشترک گرامی فعلا با تعرفه سال 84 حساب کردیم، هروقت تعرفه جدید ابلاغ شد، بقیه اش رو ازتون می گیریم.” آخه بی شرف یه دفعه بیا از سی سال پیش تاحالا هرچی مصرف کردیم با تعرفه جدید حساب کن و بگیر. وقتی تعرفه عوض نشده یعنی قیمتش همینه دیگه!
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 9:38 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 3 می 2006
سنگی بر گوری – جلال آل احمد
یادم نمیاد دفعه آخری که یه کتاب رو یه دفعه تا آخرش خونده بودم، کی بوده. یه جور اعترافات شخصیه. خیلی خواستم یه تیکه اش رو انتخاب کنم که بنویسم. ولی نمی تونم یه قسمت خاص رو جدا کنم. شاید شروع کتاب، انتخاب خوبی باشه:
“ما بچه نداریم. من و سیمین. بسیار خوب. این یک واقعیت. اما آیا کار به همینجا ختم می شود؟ اصلا همین است که آدم را کلافه می کند. یک وقت چیزی هست. بسیاز خوب هست. اما بحث بر سر آن چیزی است که باید باشد. بروید ببینید در فلسفه چه تومارها که از این قضیه ساخته اند. از حقیقت و واقعیت. دست کم این را نشان می دهند که چرا کمیت واقعیت لنگ است. عین کمیت ما. چهارده سال است که من و زنم مرتب این سوال را به سکوت از خودمان کرده ایم. و به نگاه. و گاهی با به روی خود نیاوردن. نشسته ای به کاری؛ و روزی است خوش؛ و دور برداشته ای که هنوز کله ات کار می کند؛ و یک مرتبه احساس می کنی که خانه بدجوری خالی است. و یاد گفته آن زن می افتی – دختر خاله مادرم – که نمی دانم چند سال پیش آمده بود سراغمان و از زبانش در رفت که:
– تو شهر، بچه های فسقلی توی خانه ها نمی توانند بلولند و شما حیاط به این گندگی را خالی گذاشته اید…
و حیاط به این گندگی چهارصد و بیست متر مربع است. اما چه فرق می کند؟ چه چهل متر چه چهل هزار متر. وقتی خالی است، خالی است دیگر. واقعیت یعنی همین! و آن وقت بچه های همسایه توی خاک و خل می لولند و مهمترین بازی هاشان گشت و گذاری روزانه سر خاکروبه دانی محل که یک قاشق پیدا کنند یا یک کاپوت ترکیده.
یا صبح است با نم نم بارانی و تو داری هوا می خوری. درد سکر آور ساقه های جوان را به هدایت قیچی باغبانی لمس می کنی که اگر این شاخه را بزنم… یا نزنم… که ناگهان سوز و بریز بچه همسایه از پشت دیوار بلند می شود و بعد درق… صدایی. و بله. باز پدره رفت سر کار و دو قران روزانه بچه را نداد. و خدا عالم است مادر کی فرصت کند و بیاید به نوازش بچه. و آنوقت شاخه که فراموش می شود هیچ – اصلا قیچی باغبانی که تا هم الآن هادی احساس کشاله رفتن ساقه ها بود، به پاره آجری بدل می شود در دستت که نمی دانی که را می خواستی با آن بزنی.
یا توی کوچه، دخترک دو سه ساله ای، آویخته به دست مادرش و پا به پای او، به زحمت می رود و بی اعتنا به تو و همه دنیا هی می گوید، مامان، خسته مه… و مادر که چشمش به جعبه آینه مغازه ها است یک مرتبه متوجه نگاه تو می شود. بچه اش را بغل می زند، همچون محافطت بره ای در مقابل گرگی، و تند می کند. و باز تو می مانی و زنت با همان سوال. بغض بیخ خرت را گرفته و حتم داری که زنت هم حالی بهتر از تو ندارد. و همین باعث می شود که از رفتن به هرجا که قصد داشته اید منصرف بشوید، یا فلان دلخوری را بهانه کنید و باز حرف و سخن. و باز دعوا. و باز کلافگی. و آخر یک روز باید تکلیف این قضیه را روشن کرد.”
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:49 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 30 آوریل 2006
She’s got eyes of the bluest skies
As if they thought of rain
I hate to look into those eyes
And see an ounce of pain
Her hair reminds me of a warm safe place
Where as a child I’d hide
And pray for the thunder
And the rain
To quietly pass me by
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:19 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 30 آوریل 2006
مدیر برنامه شونصد سال پیش guns داشت تعریف می کرد که اسلش و اکسل اونقدر شدید مشغول باده گساری و تدخین بودن که من بهشون گفتم “شما الآن معروف ترین گروه راک دنیا هستین، یه جوری رفتار کنین که قبل از مردن اقلا چهار سال دیگه بتونین کار کنین”.
لذا من دو روزه که دارم همش شاهکارهای سرسام آور اون بنده خداها رو گوش می کنم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:16 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 29 آوریل 2006
Have I told you lately that I love you
Have I told you there’s no one else above you
Fill my heart with gladness
Take away all my sadness
Ease my troubles that’s what you do
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 29 آوریل 2006
دیوونه ها! آخه اول یه دور مساله ها رو بخونین، بعد با استاد چونه بزنین که نمره اش رو زیاد کنه. ضمنا وقتی استاد از خدا خواسته حرفتون رو قبول می کنه، باید بفهمین یه جای کار می لنگه.
پ.ن. دارم تمرین استادی می کنم. این مساله ها رو یه جوری حل کردم که تو نگاه اول همه فکر می کنن یه شاهکاریه که تاحالا عقل جن هم بهش نرسیده. ولی وقتی دقت می کنی می بینی راه حل سر تا پا غلطه!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:58 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 28 آوریل 2006
آخه تو چه جور مخابراتی هستی که تا اسم واریانس می شنوی، رنگت می پره؟!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:48 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 25 آوریل 2006
من اصولا از شعرهای شاملو خوشم نمیاد (البته اگه دست من باشه، بهشون نمی گم شعر) ولی اخیرا یه جلد قصه های کتاب کوچه رسیده دستم که وقت خوندنش رو ندارم و فقط گاهی یه تیکه ازش می خونم. این کتابش انصافا عالیه. پر از اون عناصری که من توی قصه دوست دارم. اونم از نوع ایرانی، قابل لمس.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:04 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 22 آوریل 2006
حالا تو این هیر و ویر دندون عقل دیگه چه مصیبتی بود که نازل شد، من نمی دونم.
[
5 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:23 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 22 آوریل 2006

اینم نتیجه ساعت های سر و کله زدن من و امید با جدید ترین نرم افزار طراحی مدارهای تطبیق! این نمودار مربوط به یک مدار تطبیق چبی شف چهار طبقه می باشد.
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 13:36 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 21 آوریل 2006
حالا ما که بخیل نیستیم. این استقلالی ها هم بالاخره بعد از این همه سال قهرمان شدن.
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:52 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 20 آوریل 2006
مثلا یه چیزی که انگار تو تمام دنیا منحصر به تهران می شه، پدیده ای به اسم “گدای نرخ دار”ه!
“پونصد تومن بده که تا تجریش برسم.”
“زنم تو بیمارستان مونده، هزار تومن بده که کارم راه بیفته.”
“کیفم رو تو سرویس جا گذاشتم، هشتصد تومن بدی تا آزادی برسم خوبه.”
“سربازم، دو هراز و پونصد تومن می خوام که تا شهر خودمون برم” (این یکی یه هفته متوالی، تو کوچه خونه قدیممون، جلوی من رو به این بهانه می گرفت!)
بدیش اینه که تو کافی شاپ نشسته باشی و یکی که تا پنج دقیقه پیش سر میز بغلی نشسته بوده، بیاد و یکی از همین حرفا رو تحویلت بده و منتظر باشه بهش پول بدی! نمی دونم والا.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:10 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 16 آوریل 2006
می رُم گل می ستونُم
سر زلفش وا می ایستونُم…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:51 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 15 آوریل 2006
موسیقی جدید:
George Jones
I’m a one woman man
I’d climb the highest mountain
If it reached a bigger sky
To prove that I love you
I’d jump off and fly
I’d even swim the ocean
From shore to shore
To prove that I love you
Just a little bit more
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:05 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 15 آوریل 2006
خب وقتی آقای “حسنی فرنگی شده” می زنه تو خط سیاست، طبیعیه که آقای نویسنده داستان های سکسی پلیسی سی سال پیش (پرویز قاضی سعید) هم خودش رو سیاست مدار حساب کنه. این دلقکا، خر تر از اون هستن که بتونن مردم رو خر تصور کنن. ولی دلم برای آدمایی که با دقت صحبتای این دیوونه ها رو گوش می کنن، می سوزه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:03 نوشت.
.............................................................................................