مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

پنج‌شنبه، 15 می 2003     

“تاریکی باز برگشت. و ما فکر کردیم هرچه باید اتفاق می افتاد اتفاق افتاده است و مادربزرگ گفت:
– حالا به آخرش رسیدیم، باید حرف قدیمی ها را قبول کرد.
قضیه کاملا برعکس بود، زمین یکی از چرخش های روزانه اش را به آخر رسانده بود. شب شده بود و همه چیز، تازه شروع شده بود.”
(کمدی های کیهانی – ایتالو کالوینو)

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:09 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 14 می 2003     

تموم عمرش دنبال دختری می گشت که از همه نظر عین خودش فکر کنه، حواسش نبود که همچین دختری، پسر از آب در میاد.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:25 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 14 می 2003     

کارت زرده ی کتاب کتابخونه رو برداشتم که ببینم کی باید کتابو پس بدم، می بینم یه ننری ورداشته توش جلوی اسم من دری وری نوشته! خیلی خوشحال می شم که بفهمم کی بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:25 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 14 می 2003     

موهامو خیس کردم و بعد ولشون کردم تا خود به خود خشک بشه. خودتون حساب کنین ببینین یه مشت موی بلند خشک و زبر فرفری، وقتی اینجوری به امون خدا ول بشن، به چه ریختی در میان. به نظر خودم که خیلی قشنگ شده، ولی نمی دونم چرا وقتی تو پارکینگ همسایه ها منو دیدن یهو زدن زیر خنده! واقعا که! چه مردم ندید بدیدی پیدا می شن!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:44 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 14 می 2003     

I’m not like them
But I can pretend
The sun is gone
But I have a light
The day is done
But I’m having fun

I think I’m dumb
Or maybe just happy
Think I’m just happy
My heart is broke
But I have some glue
Help me inhale
And mend it with you
We’ll float around
And hang out on clouds
Then we’ll come down
And I have a hangover…Have a hangover

Skin the sun
Fall asleep
Wish away
The soul is cheap
Lesson learned
Wish me luck
Soothe the burn
Wake me up

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:15 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 13 می 2003     

If I had to lose a mile
If I had to touch feelings
I would lose my soul
The way I do…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:29 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 13 می 2003     

فکر نمی کنم اگه با گاوآهن اعصابمو شخم می زدم از این بدتر می شد. وضعیت بروبچ که به اندازه کافی فکر رو مشغول می کنه، یه امتحان عظیم دارم که از همین الآن شروع کنم، تا موقع امتحان حتی نمی رسم جزوه رو ورق بزنم، حسابی خسته ام. یه قضیه ای رو که اتفاقا روش حساب باز کرده بودم، فکر کنم از بیخ گند زدم رفته. همه اینا تو مغزت دور بزنه و تو با یه ماشین بدون بنزین تو ترافیک گیر کرده باشی که یهو یه الاغی عین اجل معلق از پشت بکوبه بهت. اصلا نمی دونم چرا اینا رو دارم اینجا می نویسم. فقط می دونم که الآن اصلا تعادل ندارم، اگه دستم برسه اقلا یه لیتر ویسکی رو یه ضرب می خورم، حیف که نمی رسه. می دونم که هیچی نشده، می دونم که نباید غر بزنم. نمی تونم، من رسما دارم کم میارم.
بگو که خراب نکردم، بگو…

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:28 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 13 می 2003     

هاه! احساسم اینه که بازم خراب کردم….

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:54 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 12 می 2003     

وااااای امان از همسایه نااهل! همش یه هفته اس که اسباب کشی کردن، پسره الاغ، یه باند گنده گذاشته اونور دیواری که اینورش میز منه، روزی دویست و پنجاه بار “نازی جون” گوش می کنه، حالا حواس آدمو پرت می کنه، به درک، اقلا یه چیزی گوش نمی کنه که ارزش گوش کردن داشته باشه، همین روزا یه سلکشن حسابی راک درست می کنم، با صدای بلند براش پخش می کنم تا بفهمه موسیقی به چی می گن!!!

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:01 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 12 می 2003     

از الکترونیک نفرت دارم، یکی از علوم غیر دقیقه است که خودشو بین علوم دقیقه جا زده!

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:00 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 11 می 2003     

از لثه هام مثل خر، خون میاد. (البته من تاحالا ندیدم از خر چه جوری خون میاد، ولی ترجیح می دم این قضیه رو به همون تشبیه کنم!). چیز جدیدی نیست، ولی امشب خیلی شدید شده.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:24 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 11 می 2003     

آمار می گه که این قضیه ای که دارم تعریف می کنم، کثیف ترین واقعه ای بوده که تو عمرم دیدم (حتی کثیف تر از خوابگاهای دانشگاه شیراز):
یه معلم آمادگی دفاعی داشتیم سال سوم راهنمایی که جدی جدی خیال می کرد یه سرلشکریه برای خودش و مام ارتش بزرگ و آماده به خدمتش. البته مثل همه فرماندهان بزرگ پدر سربازای بیچاره رو در می اورد. یه روز که من طبق معمول، تو مراسم رژه اش خندیده بودم، مجبورم کرد دور حیاط مدرسه، پابرهنه، سه دور پامرغی برم. دور دوم تموم شده بود که یه دستور جدید اومد، کل گروهان ما (کلاس میم) باید ظرف کمتر از یه دقیقه، تو یه اتاقک توالت مدرسه می چپیدن، درواقع من حتی فرصت نداشتم که کفشامو پام کنم، حالا فرض کنین سی نفر آدم تو یه وجب توالت به صورت کنسرو پیش همدیگه چپیده بودن و من این وسط پابرهنه بودم، بعد تو این مخمصه گیر داد که باید در توالت رو ببندم، با لگد مارو به صورت MP3 در اورد تا تونست درو ببنده. بعد گفت حالا باید دونه دونه از روی دیوار برین توی توالت بغلی! مام خیلی خونسرد (البته خیلی هم نه!) برای همدیگه قلاب گرفتیم و با پاهای خیس و کثافت رفتیم رو سر و کول همدیگه که بتونیم بریم بالای دیوار، این وسط پای یکی از بچه ها رفت روی شیر آب و نتیجتا شیلنگ توالت با فشار به سروکله همه ما آب می پاشید و پیچ و تاب می خورد. ماجرا که تموم شد هممون تبدیل به یه موجود خیس و گلی و آغشته به کثافت شده بودیم. حتی فکر این کثافتکاری رو که می کنم خنده ام می گیره. نیم ساعت نشسته بودم لب دستشویی سنگی و پاهامو گرفته بودم زیر آب، تا یه ذره احساس کردم اقلا جورابمو می تونم پام کنم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:08 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 11 می 2003     

قال امید: اگه یه روزی دیدی تو زندگیت، خیلی بیشتر از کوپنت داری شانس میاری، مطمئن باش عاشق شدی!

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:07 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 11 می 2003     

یکی از انواع موجودات قابل تامل، اینایی هستن که هرروز با تیریپشون می رن گردش و کافی شاپ و دیزی سرا و کوفت و زهرمار، و هرروز هم خودشون حساب می کنن و اجازه نمی دن که دختره حساب کنه. می خواین چی چی رو ثابت کنین؟ خیلی مایه دارین؟ من که می دونم خودتون با اتوبوس طی طریق می کنین از بس که پول ته جیبتون نمی مونه! آخرش که ولتون می کنه و می ره، فقط پولتون حروم شده، اگرم قرار باشه بمونه، این که نشد زندگی، یه کم به فکر پس انداز باشین هردوتون، بخدا زندگی خرج داره!
خوشم میاد، خوب می تونم ادای این بابابزرگای روان-جامعه شناسو در بیارم!!!

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:06 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 11 می 2003     

من حالم خوبه، هیچیم نیست. فقط یه مسائلی پیش اومده که بعضی از resource های منو دارن شدیدا مصرف می کنن. به نوشته های اخیرم توجه نکنین. نگرانم هم نباشین. البته اصولا اگه کسی نگران بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:28 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 11 می 2003     

قضیه سانسور اینترنت تو ایران جدیه. قربون وزیر مخابرات برم که می گه این یه کار معمولیه که تو همه کشورای جهان اتفاق می افته. خنده داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:27 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 11 می 2003     

Wintertime winds blow cold the season
Fallen in love, I’m hopin’ to be
Wind is so cold, is that the reason?
Keeping you warm, your hands touching me

Come with me dance, my dear
Winter’s so cold this year
You are so warm
My wintertime love to be…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:56 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 11 می 2003     

همینم مونده بود که استاد محترم درس اصول میکروکنترلر بخواد ازم کوییز بگیره. ورقه ای که می خواستم تحویل بدم اصلا سفید نبود، ولی از نظر ارزش با ورقه سفید هیچ فرقی نداشت، درواقع فقط یه مشت نوشته خط خطی شده بود، با یه فلوچارت! شانس اوردم ورقه ها رو جمع نکرد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:54 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 10 می 2003     

دارم می افتم. یه چاهیه که خیلی نمی شه به تهش امید بست. دارم می افتم و هیچ تلاشی نمی کنم که خودمو به جایی بند کنم و جلوی افتادنمو بگیرم. به خاطر اینکه دلمو به اون ته خوش کردم. می دونم که دارم دیوونگی می کنم ولی ممکنه اون ته بهشت باشه. یعنی امیدوارم که باشه…

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:36 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 8 می 2003     

به زبون و شهامتی احتیاج دارم که خیلی وقت پیش از دست دادم، می ترسم هیچ وقت برنگرده، می ترسم بازم دیر بشه…

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:17 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002