آقای ملون مرد. فکر کنم دوستش داشتم. هنوز مسابقه هفته رو یه مسابقه افسانه ای می دونم و مسابقه هفته هم بدون نوذری معنی نداره. به نظرم نوذری یه قسمتی از نوستالژی سال های بچگی آدمای نسل من حساب می شه. خدافظ.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:03 نوشت.
دیروز وسط میدون ونک داشتم همه جا رو تیره و تار می دیدم تا اینکه رفتم سراغ توالت عمومی جدیدی که اون کنار ساختن. راستش خیلی برام جالب بود. یه بیست و پنج تومنی انداختم و ده دقیقه بهم زمان داد. اولا که خیلی کنجکاو شده بودم که ببینم وقتی ده دقیقه تموم بشه چه جوری می خوان آدم رو از اون تو بندازن بیرون، ولی حوصله نداشتم صبر کنم. کلا اتاقک کوچیکی بود، یه سوراخ هم یه کنارش بود که نوشته بود دستتون رو بگیرین جلوش تا در باز بشه. معلوم نیست اگه یه نفر بخواد اون وسط بندری برقصه و یهو دست و پاش بره جلوی سوراخه، چه آبروریزی راه می افته. از جمله سایر مزایاش، شیلنگ فنری و شیر دستشویی و دست خشک کن مجهز به چشم الکترونیکی بود. هرچند که چشمای شیرش خیلی نزدیک بین بود و چشمای دست خشک کن کلا چیزی نمی دیدن. البته اصلا بعید می دونم دوسال دیگه همین قدر هم سالم بمونه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:02 نوشت.
تو روز روشن هواپیما رفته خودشو کوبونده به ساختمون مسکونی. خیلی مسخره اس. شایدم C130 می خواسته ثابت کنه که چیزی از بوئینگ کم نداره. می دونستین هواپیماها هم دل دارن؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.
یادمه یه روش مزخرفی توی شیمی داشتیم که بهش می گفتن آفبا. سال اول فروغمند اعتقاد داشت که این آفبا به یه زبونی معنیش می شد ساختن. سال دوم روحانی مدام می گفت آقای آفبا این روش رو کشف کرده. آخرشم نفهمیدیم چی بود. هرچند که هرچی فکر می کنم می بینم که هیچ اهمیتی هم برام نداره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:00 نوشت.
بعد از کلی تفکر به این نتیجه رسیدم که هیچی از پلانک و بولتزمان کم ندارم. از همین امروز هم ثابت آیدین رو از خودم ساختم. مقدارش هم 73 است. از این به بعد هر عددی رو که خواستین، می تونین برحسب ثابت آیدین بنویسین. کلی هم کلاس داره تازه!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:59 نوشت.
کشف کردن که چرت زدن روزانه، حتی اگه دوساعت هم طول بکشه، هیچ تاثیر بدی روی خواب شبانه نداره و کارایی آدم رو بهتر می کنه! من می دونم، این دانشمندای تنبل تن پرور، آخرش نژاد بشر رو به گند می کشن!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:58 نوشت.
ورداشتن کاغذ چسبوندن به دیوار و سالگرد تولد ماکسول رو تبریک گفتن!
من که می دونم، این موجی ها همه یه تخته کم دارن. خدا آخر عاقبتمو به خیر کنه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:57 نوشت.
به جرات می گم بهنام فخرجهانی یکی از شیطون ترین، حاضرجواب ترین، پر جنب و جوش ترین آدمایی بوده که تو زندگیم دیدم. جلسه اول کلاس ساعتی، همه خودشون رو معرفی می کردن. وقتی نوبت بهنام شد، بعد از این که ساعتی راجب نسبتش با اون دوتا فخرجهانی دیگه سوال کرد، بهش گفت: “good name and good family name”
“ای بابا! آقای فخرجهانی! نشد که!” شده بود تکیه کلام قادر. جلسه ای بیست بار تکرار می کرد. روزی که گفتن باید هرچی روی میزاتون نوشتین پاک کنین، چون کار میز بهنام از این حرفا گذشته بود، میز رو برد توی حیاط و با قلم مو رنگش کرد. اون میز تا چهار سال بعد مثل گاوپیشونی سفید بود. دفعه آخری که دیدمش سخنرانی روز دانشجوی خاتمی، سال 79 بود. توی سالن به اون شلوغی از سر و کول ما بالا رفت و آخرش یه میله ای بالای دیوار پیدا کرد و تا آخر سخنرانی ازش آویزون موند.
دیگه ازش خبر نداشتم تا این که یه sms رسید دستم: “بهنام تو ژاپن تصادف کرده. کشته شده.”
دوست صمیمی یا نزدیکم نبود، ولی دلم براش تنگ می شه. از دسته آدمایی بود که وجودشون برای دنیا لازمه.
Indian, Indian what did you die for?
Indian says, nothing at all.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:56 نوشت.
من برگشتم و معنا و مفهوم آن این است که با یه مصیبتی که حالا بماند، تلفن دار شدیم و دوباره می خوام شروع کنم به وراجی. تو این مدت یه چیزایی نوشتم که الآن می خوام به ترتیب به خوردتون بدم. فعلا با اجازه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:55 نوشت.