شنبه، 24 سپتامبر 2005
این علی کیت با این که بچه بامرامیه، دستش کجه. برد نازنینمون رو توی این کیسه بادکنکی ها بهش تحویل دادیم، بدون اونا پس داد. فکر کنم نشستن توی شرکت و با بروبچ همه اش رو ترکوندن!
[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:21 نوشت.|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱ قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:شنبه، 24 سپتامبر 2005این علی کیت با این که بچه بامرامیه، دستش کجه. برد نازنینمون رو توی این کیسه بادکنکی ها بهش تحویل دادیم، بدون اونا پس داد. فکر کنم نشستن توی شرکت و با بروبچ همه اش رو ترکوندن! [4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:21 نوشت.شنبه، 24 سپتامبر 2005امروز پلیسای سر چهارراه یه پارچه آویزون کرده بودن گردنشون که روش نوشته بود: “پلیس مهر”. فکر می کردم هرجایی می شه مهرورزی کرد به جز وسط چهارراه! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:20 نوشت.شنبه، 24 سپتامبر 2005آخه مرتیکه رفته نه طبقه دانشکده ساخته، فقط توی طبقه چهارمش می شه رفت دستشویی! اینم شد زندگی؟ [4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:18 نوشت.سهشنبه، 20 سپتامبر 2005Music دوشنبه، 19 سپتامبر 2005این که آدم تو زندگیش اهل ریسک باشه، دلیل نمی شه که وقتی کلسترولش از حد مجاز رد شده، پنج وعده متوالی غذای سرخ شده بخوره. می شه؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:00 نوشت.جمعه، 16 سپتامبر 2005امروز سر حالم. صبح زود بیدار شدم و رفتم تو هوای تازه پارک، پیاده روی کردم. یه کار مهمی بالاخره تموم شد و خیالم نسبتا ازش راحت شد. بعد از مدت ها به یه بچه کوچولو لبخند زدم و جوابم رو با لبخند داد. دلایل دیگه هم دارم که نمی گم. هویجوری. [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:54 نوشت.جمعه، 16 سپتامبر 2005زندگی شاید یه نقطه بازی بی قانون باشه که ازش لذت می بری. سهشنبه، 13 سپتامبر 2005از دانشگاه جدید اصلا خوشم نیومد. حتی چند تا برخورد دیدم و شنیدم که ازش بدم هم اومد. به قول امید: “خدایا! تو این دنیا که این بلا رو سرمون اوردی، اقلا اون دنیا مارو نفرست جهنم”. سهشنبه، 13 سپتامبر 2005حالا عکس موری رو زدن تو تالار افتخارات دبیرستان و عکس منو نزدن، به جهنم. ولی آخه چرا موری بره استنفورد و من برم تو اون خراب شده ای که بابای موری هم استادشه زندگیمو تلف کنم؟ اگه اینجور مواقع هم آدم نتونه از f-word استفاده کنه، پس کجا می تونه؟! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:15 نوشت.سهشنبه، 13 سپتامبر 2005آدمی که چهار شبانه روز پای Protel بشینه، آخر عاقبتش همین می شه دیگه. دیشب خواب دیدم که یه مدار ساختیم که آب که سربالا می ره، قورباغه ابوعطا بخونه. مشکلمون هم موقع طراحی این بود که هیچ کدوم تا اون موقع ابوعطا ندیده بودیم! [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 4:26 نوشت.دوشنبه، 12 سپتامبر 2005از مغازه های عکاسی خوشم نمیاد. دیدن عکس اون همه آدم روی درودیوار که با لبخندهای مصنوعی مسخره اشون بهت زل زدن، کار نفرت انگیزیه. دوشنبه، 12 سپتامبر 2005این خودکفایی وطن هم عجب چیزیه! ما به خاطرش حاضر شدیم حتی KVL رو نقض کنیم! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:29 نوشت.یکشنبه، 11 سپتامبر 2005Woman, I know you understand the little child inside a man یکشنبه، 11 سپتامبر 2005اون قدر امروز اردبیلی پور و ابریشمیان از ما دوتا تعریف کردن که من دیگه داشتم شک می کردم که لابد یه خبری شده و خودم نمی دونم. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:41 نوشت.یکشنبه، 11 سپتامبر 2005آقا! بنده از صمیم قلب و با تمام وجود خراب کاری کردم به سر تا پای دانشکده فنی ای که خیر سرش روی پشت بوم دیش داره، ولی نمی شه که اینترنتش دو روز متولی سالم باشه و الآن من باید زیر پل سیدخندان آواره کافی نت باشم! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:02 نوشت.شنبه، 3 سپتامبر 2005این پارکبان ها هم موجودات جالبی هستن. به یارو می گم حالا این اخطاری که چسبوندی پشت شیشه رو چی کار باید بکنم که شماره ماشین رو نفرستی برای راهنمایی رانندگی؟ می گه: “هیچی بابا! بده به من بندازمش دور. شب باید یه ساعت گزارش بنویسم، حالا یه دونه کمتر می شه!” [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:25 نوشت.سهشنبه، 30 آگوست 2005من که دیگه سعی می کنم تا آخر عمرم هرجوری شده از زیر بار اسباب کشی های احتمالی فرار کنم. سهشنبه، 30 آگوست 2005هفتاد و نهی های دیوونه. دلم براتون تنگ می شه. برای شمایی که فقط یه چراغ رومیزی براتون کافیه که به همه ثابت کنین که هفتاد و نهی هستین. دیشب که بیست نفری دور میز نشسته بودین (و تازه نصف دار و دسته نبودن) داشتم نگاهتون می کردم و می دیدم که دیگه راه ها داره از هم جدا می شه. سهشنبه، 30 آگوست 2005دیدی آخرش موجی شدم؟! یکشنبه، 28 آگوست 2005سابقه از این خنده دارتر؟
| ||||