پنجشنبه، 9 فوریه 2006
فکر کنم پازل دوهزار تیکه ای (و بیشتر) سرکاری ترین چیزی باشه که بشر تا حالا اختراع کرده.
[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:37 نوشت.|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱ قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:پنجشنبه، 9 فوریه 2006فکر کنم پازل دوهزار تیکه ای (و بیشتر) سرکاری ترین چیزی باشه که بشر تا حالا اختراع کرده. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:37 نوشت.دوشنبه، 6 فوریه 2006چرا دندون پزشک ها انتظار دارن وقتی دستشون رو تا مچ توی حلق آدم فرو کردن، آدم بتونه باهاشون حرف بزنه؟ [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:49 نوشت.دوشنبه، 6 فوریه 2006امروز توی ونک نزدیک بود جلوی چشم من جناب مهندس زمانیان (معروف به دمب نوبری، شیلنگ و کلماتی از این دست) بره زیر موتور! [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:32 نوشت.یکشنبه، 5 فوریه 2006یه ضرب المثل اسکاتلندی هست که می گه: چهارشنبه، 1 فوریه 20061- صیامی معلم حسابان دبیرستان من بود. چهارشنبه، 1 فوریه 2006حالا این نوزاد آدمیزاد وقتی تازه به دنیا اومده چرا این قدر می خوابه؟ خیلی زحمت کشیده، خسته شده؟ [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:51 نوشت.شنبه، 28 ژانویه 2006این صفحه علم روزنامه شرق واقعا تو ترجمه آبروریزی می کنه. شنبه، 28 ژانویه 2006یادش به خیر سوم راهنمایی یه معلم آمادگی دفاعی داشتیم که خیال می کرد می خواد ما رو برای صادر کردن به یه جنگی آماده کنه (اون وقتا جنگ بوسنی مد شده بود). بعد این آقاهه یه روز گفت می خوام ببرمتون دبیرستان سپاه، تو مراسم صبحگاه رژه برین و اونجا براتون کلاس بذاریم. حالا دبیرستان سپاه کجا بود؟ وسط سفارت آمریکا (لانه جاسوسی). اول یه رژه رفتیم که از شدت هماهنگی واقعا تک بود. فقط مشکلش این بود که دست بعضی از بچه ها با پای بقیه بچه ها هماهنگ بود. بعد رفتیم بازدید از لانه جاسوسی. یه ساختمون باحالی بود که جلوی در زیر زمینش یه دیوار کلفت بزرگ بود که می گفتن جلوی ورود موشک هدایت شونده رو می گیره. تمام درهای زیرزمین هم مدل در گاوصندوق بود که چون بلد نبودن مثل آدم در رو باز کنن، از لولا کنده بودن و گذاشته بودنش کنار! بعد رفتیم طبقه بالا که یه اتاق داشت به اسم اتاق شیشه ای. دیوار و سقف و کف این اتاق دوتا جداره شیشه ای (در واقع طلق شفاف) تودرتوی مکعبی بود و آقای فرمانده دبیرستان (لابد مدیر) که نقش راهنمای تور رو ایفا می کرد، تعریف می کرد که از این اتاق برای جلسه های مهم استفاده می شده و هوای بین دو تا جداره رو خالی می کردن که صدا اصلا بیرون نره. بعد اضافه کرد: “البته الآن دیگه آب بندی نیست، من چند وقت پیش دیدم که بچه ها از تیکه های دیواره هاش به عنوان خط کش استفاده می کنن.” بعدش هرهر زد زیر خنده. می گفت می خوان اینجا رو از ما بگیرن، برای همین گفتن زیاد توش خرج نکنیم. اونقدر خرج نکرده بودن که بیشتر لامپا سوخته بود و همه جا تاریک بود. بعد رفتیم تو حیاط، یه ساختمونی رو نشون داد که یه radome بزرگ روش بود و گفت از اونجا قبلا با آمریکا صحبت می کردن، ولی الآن دیگه هیچیش کار نمی کنه و ما تبدیلش کردیم به انبار لوازم ورزشی! خلاصه یه وضعیت خنده داری بود و هیچی مثل آدم نمونده بود تو اون ساختمون. بعد قرار شد نیم ساعت منتخب مدرسه ما با منتخب مدرسه اونا فوتبال دوستانه بازی کنن که یادم نیست نتیجه اش چی شد. بعد گفتن حالا سرهنگ فلانی می خواد براتون کلاس حفاظت اطلاعات بذاره. ما رو بردن پشت درختا و یه جایی که کسی نبینه و با موضوع درس هماهنگ باشه نشستیم رو زمین و درس شروع شد. یادمه جناب سرهنگ داشت می گفت که یکی از نکات مهم اینه که هیچ وقت فک و فامیلتون رو به محل کارتون نبرین. بعد یهو دو تا بچه از پشت درختا در اومدن و چسبیدن به جناب سرهنگ و شروع کردن شرح بازی های روزانه خودشون رو برای باباشون تعریف کردن! تقریبا دیگه اتفاق مهمی یادم نمیاد که افتاده باشه و بعد برگشتیم مدرسه خودمون. شنبه، 28 ژانویه 2006من خیلی شاکی ام. این همه درس خوندم که آخرش هیچ فرقی نداشته باشه؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:03 نوشت.جمعه، 27 ژانویه 2006حالا هی من بگم که این قدر با امتحان به این جوونا فشار نیارین، قاطی می کنن. هی هیچ کس گوش نکنه. نیم ساعت پیش از بس تحقیق کردم نزدیک بود یه رساله درباره روابط زوایای شیر حمام با دو درجه آزادی و دما و شدت آب بنویسم، فقط نمی دونم چرا یهو شیر خراب شد! الآنم چیز زیادی از نتایج تحقیقات یادم نمونده! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:55 نوشت.جمعه، 27 ژانویه 2006احکامش رو درست نمی دونم ولی می دونم که حکم سقط جنین برای جنینی که روح بهش دمیده شده باشه با جنینی که بهش دمیده نشده باشه فرق داره. سوالی که برای من پیش اومده اینه که جناب قاضی از کجا می فهمه که دمیده شده بوده یا نه. مثلا نگاه می کنن ببینن جنین چقدر باد کرده؟ [4 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:53 نوشت.جمعه، 27 ژانویه 2006تا الآن من فقط فهمیدم که موجبر خیلی چیز پیچیده ای محسوب می شه! پیشرفت قابل تحسینی دارم. نه؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:51 نوشت.پنجشنبه، 26 ژانویه 2006I never knew I had a dream پنجشنبه، 26 ژانویه 2006چرا این حجم ناشناخته ها تموم نمی شه؟ چرا روده های بالانیس اینقدر دراز بودن؟ مرتیکه با اون قیافه اش (که شکل طغرل خودمونه) اگه کتاب نمی نوشت می مرد؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:04 نوشت.چهارشنبه، 25 ژانویه 2006احساس خود ابوعلی سینا بینی دارم. چون هرچی بیشتر الکترومغناطیس می خونم، حجم ناشناخته های ماجرا بیشتر می شه! [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:18 نوشت.سهشنبه، 24 ژانویه 2006سوال اول: امروز سالگرد کدام اتفاق مهم تاریخی است که مسیر تاریخ را برای همیشه تغییر داد؟ سوال دوم: چه جور آدمی می تونه چهار سال متوالی پرت و پلا سرهم کنه؟ سوال سوم: شما برای چی این وبلاگ رو می خونین؟ بسه دیگه. فقط خواستم خبر بدم که تا امروز چهار سال شد که دارم وبلاگ می نویسم. هنوزم نفهمیدم می نویسم که چی بشه. ولی هرچی هست به نظر خودم از ننوشتنش بهتره. فقط نمی دونم چرا اصولا وسط امتحانا همچین کاری رو شروع کردم. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:46 نوشت.سهشنبه، 24 ژانویه 2006یکی از دوستان دبیرستان انرژی درمانی می کنه! کلاس آموزشی هم برگزار می کنه. کلی هم براش تبلیغ می کنه. حالا از بچه های اون مدرسه که انتظار زیادی نیست، ولی چرا هرکی با من دوست می شه یه تخته کم داره؟ [4 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:45 نوشت.دوشنبه، 23 ژانویه 2006این بالانیس هم یه تخته کم داره. ورداشته تو کتاب الکترومغناطیس نوشته متداول ترین پتانسیل های برداری، این دوتا هستن که من می گم. بعد به عنوان شاهد نوشته که مرجع 1 هم برای حل مساله های آنتن از این دوتا استفاده کرده. بعد می ری نگاه می کنی می بینی مرجع 1 کتاب آنتن خودشه! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:27 نوشت.دوشنبه، 23 ژانویه 2006خواب دیدم یکی از دوستان داشت درباره همسرش می گفت فلانی بلد نیست لباس بپوشه. باید لباسش رو براش انتخاب کنی و توی پوشیدنش هم کمکش کنی! دوشنبه، 23 ژانویه 2006یه آقای میانسال تروتمیز و مرتب بود که یه کت خوش دوخت پوشیده بود و یه پژو 405 نو داشت. بعد از این که آخر مسیر دو تا مسافرش رو پیاده کرد، داشت به اسکناس دویست تومنی پاره ای که مجموعا از اون دو نفر گیرش اومده بود نگاه می کرد. اون نگاه رو تو هیچ داستان و فیلمی نمی شه بازسازی کرد. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:26 نوشت.
| ||||