جمعه، 7 اکتبر 2011
عجبا!
نمی دونم سوپروایزرم حالش خوبه یا نه. زل می زنم تو چشمش می گم این حرفی که داری می زنی غلطه. با خنده می گه خوبه که مستقل فکر می کنی. یا مثلا می گم به فلان نتیجه ای که انتظار داشتیم نرسیدم و فرض اول ماجرا نقض شده. یه کم سرشو می خارونه، بعد می گه چه بهتر اینجوری خیلی حوزه بهتری داریم که کار کنیم!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:05 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 6 اکتبر 2011
خرس گنده
هرچی بیشتر می ریم طرف سرما و تاریکی، خواص خرسی من بیشتر می زنه بالا. حالا نه که قبلا خیلی فرز و هشیار بودم، الآن رسما دلم نمی خواد از زیر پتو بیام بیرون.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:15 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 29 سپتامبر 2011
مثل دیوانه ها قطار و اتوبوس عوض کردیم و چهل دقیقه از مرکز شهر دور شدیم که بریم یه جایی بغل ریل راه آهن، زولبیا بامیه، عرق بیدمشک ترگل، مربای آلبالو و به یک و یک، مربای بهارنارنج بدر، خیارشور یک و یک، شوید خشک و لیمو عمانی بخریم. فقط فکر کنم یه ماه دیگه که هوا تاریک بشه دیگه جرات نکنیم بریم. تو تمام این مدت این همه عرب و سیاه پوست و سوئدی خلاف یه جا ندیده بودم. نمی دونم حالا می مردن همین مغازه رو تو شهر باز می کردن؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:18 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 28 سپتامبر 2011
Tears in heaven
چند ماه آخر تو تهران، از بس زندگی فشرده شده بود دیگه فرصت گوش کردن موزیک محدود شده بود به زمانی که توی ماشین بودم. ضبط ماشین هم که یکی از شاهکارای ایران خودرو بود. هر سی دی که دلش می خواست، هرفایلی که دلش می خواست، از هرجای فایل تاهرجاش که دلش می خواست پخش می کرد. با همه اینا این روزا وقتی دارم موزیک گوش می کنم، یهو می رسم به یه آهنگی و می بینم که پررنگ ترین خاطره ای که ازش دارم مربوط می شه به همون روزا تو ماشین توی ترافیک. جالبه که دلم برای همون ضبط درب و داغون و همون ترافیکی که روزی دوساعت توش معطل بودم تنگ می شه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:01 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 21 سپتامبر 2011
زبون
تو اولین جلسه کلاس سوئدی خنگ مطلق بودم. یه صداهایی در می اورد که من حتی نمی تونستم فرقشون رو تشخیص بدم، بعد انتظار داشت تکرار هم بکنیم.
پ.ن. اینقدر که فهمیدم ملت بی تربیتی هم هستن. به 6 می گن sex و به خوب می گن bra!!!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:08 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 18 سپتامبر 2011
دنیا و مافیها
اونقدر بدبختی تو دنیا هست که آدم بدبختی خودش یادش می ره.
اونقدر بدبختی تو دنیا هست که آدم خوشبختی خودش یادش می ره.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 12:39 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 18 سپتامبر 2011
حالا برعکس
زندگیمون شده markup، صبح LaTeX، شب HTML.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 12:38 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 15 سپتامبر 2011
شعر بی خواننده
مانیفست عاشق ترین مرد دنیا رو تو “آبی، خاکستری، سیاه” حمید مصدق می خونی.
و جالبه که اونجا هم خودش می گه: “باورم نیست که خواننده شعرم باشی”.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:18 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 15 سپتامبر 2011
اینجوری
می گن عمو حسن از حموم دراومده و نشسته روی مبل. بعد گفته: “اِ چرا من اینجوری می شم؟” تا خانومش بیاد بپرسه چه جوری، دیگه عمرشو داده بوده به شما. حالا من هروقت یه حسی تو تنم پیدا می شه که قبلا ندیدمش یا اسمی براش ندارم، یهو می ترسم نکنه این همون جوری باشه که منظور عمو حسن بوده و پیش درآمد مردن باشه.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 14:17 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 14 سپتامبر 2011
حفاظت شده: چرا بعضی ها آدم نمی شن
[برای نمایش یافتن دیدگاهها رمز عبور را بنویسید.]
اينو آیدین در ساعت 11:37 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 13 سپتامبر 2011
آدم چپ دست
این دست چپ دیگه برای من دست چپ نمی شه. وقتی دراز می کشم فرقی نداره چه جوری بذارمش، به دو دقیقه نمی کشه که خواب می ره!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:06 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 13 سپتامبر 2011
فحش خواهرمادر
آخه باقالی! تو که نمی تونی تنبون خودتو سفت بچسبی چیکار داری به امنیت؟ یعنی واقعا گندشو دراوردن ها. حقشونه که ورشکست بشن، منحل بشن به خاک سیاه بشینن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:05 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 12 سپتامبر 2011
شکاف فرهنگی
یکی از چیزایی که هنوز هم بهش عادت نکردم، طول زمان نهار خوردن اینجاست. ما همیشه عادت داریم سریع غذا بخوریم و وسطش وقت تلف نکنیم، ولی اینجا همش دوست دارن گروهی نهار بخورن و کلی حرف بزنن وسطش و خلاصه اختلاط کنن. اوایل همیشه غذای من کلی زودتر از بقیه تموم می شد و مجبور بودم یه ساعت نگاهشون کنم و حوصله ام سر می رفت. حالا هم که می خوام تنظیمش کنم یهو می بینم غذای همه تموم شده و مال من هنوز به نصفه نرسیده و همه منتظرن تا زودتر تموم کنم و برن سر کارشون. خلاصه آخرم یاد نمی گیرم مثل اینا بشم.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 14:59 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 12 سپتامبر 2011
درخت؟!
شهری که توش علی سربندی نباشه، یکی دیگه از جذابیت هاشو از دست می ده. حتی وقتی خودم اونجا نیستم دلم می گیره که خبر رفتنشون رو می شنوم.
مگه دوست روی درخت درمیاد؟
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 14:38 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 11 سپتامبر 2011
افتتاحیه
فتوبلاگ ملوکانه با مدیریت جدید راه اندازی شد. هنوز همه چیز اونجوری که دوست دارم نیست، ولی خیلی هم درب و داغون نیست که نشه به کسی نشونش داد. سعی می کنم زود به زود آپدیت کنم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:15 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 31 آگوست 2011
Random bit sequences
داشتیم با یه دوست قدیمی درباره این صحبت می کردیم که تصمیمات آدم تو زندگی هرقدر هم ریز، چه تاثیرات غیرقابل پیش بینی ای تو مسیر بعدی زندگی می ذاره.
تو همون لحظه من داشتم فکر می کردم اصولا همین که بعد از پنج سال دوباره من و اون دوست قدیمی رسیدیم به هم و مشغول صحبت هستیم، چقدر برام غیرقابل پیش بینی بوده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:09 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 30 آگوست 2011
باز آمد بوی ماه مدرسه
در راستای فرهنگ کار بدون وقفه ای که اینا دارن، کیک آف میتینگشون منو کشته. تا جایی که یادمه کیک آف یه جلسه خفنی بود که همه کارمند و مدیر و کارفرما و پیمانکار می نشستن دور هم و نقشه می کشیدن که چه جوری همدیگه رو نابود کنن. حالا اینجا هفته پیش به مناسبت شروع سال تحصیلی همه مستخدمین* دپارتمان سوار قایق شدیم و تو این سرما سه ساعت راه رفتیم تا رسیدیم به یه جزیره ای که یه قلعه قدیمی توش بود. اونجا یه سری با طبل و شمشیر و لباسای قدیمی اومدن دم قایق استقبالمون و تا خود قلعه طبل زدن و جلوی ما راه رفتن. اونجا هم یه سری با تفنگ سرپر تیراندازی کردیم و بعد تو قلعه زیر نور شمع سر دوتا میز دراز موازی، شام قرون وسطایی خوردیم. حالا این وسط رئیس دپارتمان هم احساس دامبلدور** بهش دست داده بود و یه پنچ دقیقه ای رفت سر تالار و سخنرانی کرد که کسی هم گوش نکرد. یعنی تو کل جلسه تنها چیزی که راجبش صحبت نشد کار بود!
* Employee
** آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:18 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 30 آگوست 2011
blues…
حالا خودمون کم still got the blues بودیم، این تهران من حراج هم قوز بالا قوز شد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:44 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 23 آگوست 2011
امان از …
حالا هی من می گفتم نتیجه شبیه سازی اینه، اونم هی می گفت مدلت اشتباهه چون تو عمل اندازه گرفتن و نتیجه این نبوده. آخر رفتیم یه ساعت تو آزمایشگاه دوباره اندازه گیری کردیم و حرف من درست دراومد. معلوم شد دوتا دانشجوی لیسانس، استاد رو پیچوندن جواب غلط بهش تحویل دادن و رفتن. بنده خدا وقتی فهمید خیلی به هم ریخت. از اون طرف من خیلی ذوق کردم که سخت افزار پروژه لیسانسم پیش خودمه و تو دانشگاه نیست. وگرنه اگه یه روزی دکتر کلانتری می فهمید چه بلایی سرش اوردیم، خیلی بد می شد!
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:35 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 19 آگوست 2011
آخرالزمون
به خوابم هم نمی دیدم یه روزی برسه که وسط مرداد یه هفته از آفتاب خبری نباشه و یه ریز بارون بیاد و با کاپشن برم سر کار.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:23 نوشت.
.............................................................................................