مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

سه‌شنبه، 16 جولای 2013      قیرینه گرزن

تمام شب یه خواب تخیلی، عرفانی، ماورایی خیلی پیچیده دیدم. حتی وقتی که بیدار شدم و تا آشپزخونه رفتم و آب خوردم، بعد از برگشت دنباله‌اش رو دیدم. چیز زیادی ازش یادم نمونده به جز این که توی فضاهای عجیب و نا‌آشنا دنبال یه چیزی می‌گشتم که نمی‌دونم چی بود و با یه سری نیروهای اهریمنی می‌جنگیدم. اینم یادمه که خبیث‌ترین‌شون که رئیس بقیه بود، کسی نبود به جز رضا کیانیان. وقتی شناختمش که روی سینه‌اش نشسته بودم و با تمام قوا پشت سر هم سرش رو می‌کوبیدم به دیوار و انگار نه انگار که اتفاقی براش افتاده باشه تو صورتم نگاه می‌کرد و پوزخند می‌زد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:55 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 6 جولای 2013      الکثافة من الشیطان

دیدین بعضی مراسم فرعی درجه چندم مذهبی هست که یه زمانی هدف داشتن، ولی بعد از چندین سال دیگه کسی نمی‌دونه هدفشون چی بوده و روش درست انجامشون  چی بوده؟ فقط یه پوسته ازشون مونده که همه تقلید می‌کنن. از هرکس هم که بپرسی می‌گه به دلیلش کاری نداشته باش،فقط انجام بده. ارتش هم پر از اینجور آیین‌هاست.
مثلا تو ارتش یه اعتقاد خاصی به آنکادر کردن تخت دارن. آنکادر کردن شامل مناسک عجیبیه که باید با دوتا ملافه، دو تا پتو و بالش شخصی‌ات انجام بدی که تختت به شکل شکیلی دربیاد. اگه مثل خونهٔ خودت فقط لحاف رو صاف کنی اصلا قبول نیست، حتما باید یکی از رو دوتا از زیر همه چیز بسته‌بندی بشه. بعد از همه این برنامه‌ها نوبت می‌رسه به عملیات غشو. روز اول بهت می‌گن باید بری از حسن‌آباد برس بخری و تعجب می‌کنی که آدم کچل برس می‌خواد برای چی. بعدا می‌فهمی که برس برای پتو بوده که باید بعد از آنکادر غشو بشه. یعنی خواب پرزهای پتو با یه طرح خاصی تزئین بشه که همه بفهمن ارتش خونه خاله نیست. بعد از دو سه هفته هم پرزهای پتو که با هردور غشو کنده می‌شن تمام محیط رو پر می‌کنن. از درز آسفالت میدون صبحگاه تا اعماق ریه سرباز بدبخت. و تازه سرباز خوب یعنی اونی که تا آخر آموزشی چیزی از پرزهای پتو باقی نگذاشته باشه و خودش سل گرفته باشه. اگر هم ازشون بپرسی خب برای چی باید مرتکب این حماقت بشیم، می‌گن «تو ارتش کسی سوال نمی‌پرسه، اینجا همه چیز به‌فرموده(۱) است» و بعدش هم باید صدتا بشین‌پاشو بزنی.
روی همه این ماجراها، یادمه یه روز صبح یهو روز نظافت اعلام کردن. نظافت هم طبیعتا مثل بقیه ماجراهای ارتش هنوز طبق روش‌های ماقبل لویی پاستور انجام می‌شه. یعنی باید کل گروهان تخت و تشک آنکادر شده رو بذارن روی کولشون و از سه طبقه پله ببرن پایین که زیر آفتاب ضدعفونی بشه. یه لحظه هم به مغز طرف خطور نمی‌کنه که آفتاب وسط آذر اگه زور داشت ما سر صبحگاه سگ‌لرز نمی‌زدیم، چه برسه که خاصیت میکروب‌زدایی داشته باشه. اون چیزی که این وسط واقعا ضدعفونی شد، تخت‌هایی بود که سرپاگرد پله‌ها چپه می‌شد و ملافه‌هاش با دقت زیر پوتین سربازان وطن لگدکوب.
(۱) اینجا هم طبق معمول چون قراره همه چیز مال ماقبل تاریخ باشه، می‌نویسن «بفرموده». هرچی بپرسی کی بفرموده، چی بفرموده؟ هر چی بگی اصلا تو فارسی همچین ماضی‌ای نداریم، حرفت خریدار نداره.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:08 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 27 ژوئن 2013      توربو پاسکال

اونایی که به زندگی بعد از مرگ اعتقاد دارن اگه حرفشون درست دربیاد می‌تونن به اونایی که اعتقاد ندارن فخر بفروشن. ولی اونایی که اعتقاد ندارن حتی اگه درست هم گفته باشن، فرصت پز دادن ندارن.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:18 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 25 ژوئن 2013      تافته جدابافته

توریست‌ها هم عین ایرانی‌ها، هرکدوم خیال می‌کنه با بقیه فرق داره. هر شهری که باشن نقشه می‌گیرن دستشون، دوربین دی‌اس‌ال‌آر که کاربردش براشون فرقی با دوربین یکبار مصرف “ببین و بگیر” نداره، می‌اندازن روی شونه‌اشون و دنبال یه رستوران دنج می‌گردن توی یه محله‌ای که توریست نداشته باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 23:16 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 22 ژوئن 2013      زمین سفت

بعضی از این ایتالیایی‌ها هستن که زور می‌زنن تو صف از آدم جلو بزنن، حالیشون نیست ما خودمون اصلا تو صف بزرگ شدیم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 23:05 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 8 می 2013      دغدغه ذهنی

یعنی اگه توی ماست میوه‌ای آب بریزیم، دوغ میوه‌ای نصیبمون می‌شه؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:00 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 2 می 2013      لولهنگ

گلفروشای گوگولی خارجی اگه می‌‌دونستن این کله سیاها، آب‌پاش‌های شیک و جمع و جور رو برای چه منظوری می‌خرن حتما تاحالا در مغازه رو بسته بودن.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:58 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 29 آوریل 2013      جهان شاعر

گاهی وقتا تصویر ذهنی آقایون شعرا آدم رو می‌ترسونه. فکرشو بکن: شب بوده، بیابان بوده، زمستان بوده. یه بنده خدایی رو که هراسان و افسرده و بی‌جان بوده گرفته در آغوشش و ضمن بوسه گرم، می‌برده‌اش با خود سوی منزل. این وسط جداً رابطه شاعر و خفاش شب بر نگارنده معلوم نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:41 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 25 آوریل 2013      دایناسور مقیم توییتر

شما یادتون نمیاد. یه زمانی بود که اگه می‌خواستی وصل بشی به اینترنت، باید یک ساعت شماره می‌گرفتی و به صدای خش‌خش مودم گوش می‌دادی. قبلش باید مطمئن می‌شدی که کسی پای تلفن مشغول صحبت نیست. همه این برنامه‌ها هم که پیاده می‌شد،دست آخر با سرعت نردیک به لاک‌پشت از مواهب اینترنت استفاده می‌کردی. یه چیزی هم بود اون وقتا که بهش می‌گفتن وبلاگ. پدرپدرجد همین فیسبوک و توییتر خودمون بود. مردم اون وقتا تو وبلاگ خودشونو لوس می‌کردن.
این زمانی که می‌گم، من اونقدر زود از می‌رسیدم دانشگاه که برای بالا زدن کرکره دانشکده به دکتر ابریشمیان کمک می‌کردم. از صبح که از خونه می‌زدم بیرون تا عصر هر سوژه‌ای که به ذهنم می‌رسید باید تا شب نگه می‌داشتم و همونجور ذهنی با جمله‌بندی بازی می‌کردم و صیقل‌اش می‌دادم تا شب که برسم خونه. تازه اون موقع هم اول آفلاین همه چیز رو تایپ می‌کردم و نهایتاً با همون مصائب اینترنت که وصفش رفت آنلاین می‌شدم و یهو سه چهارتا مطلب پست می‌کردم. خیلی هم عالی.
اما امروز چی. دقیقاً بیست و چهار ساعته آنلاینم. یعنی از خونه و دانشگاه و اتوبوس و مرکز خرید گرفته تا حتی توی مستراح هرلحظه که اراده کنم،به اینترنت وصلم. و سرعت اینترنت هم نزدیک دوهزار برابر اون وقتاست. روی‌گوشی هم اَپ وردپرس هست که می‌تونه مطالب رو درجا منتشر کنه، هم اَپ‌هایی که هر ایده‌ای از متن ساده تا صوتی و تصویری رو برای آدم نگه داره که یادش نره. بازم دقیقاً از صبح که بیدار می‌شم تا شب وقتم به خوندن توییتر و فیسبوک می‌گذره. حتی ایده‌ای هم داشته باشم اونقدر تتبلی می‌کنم که یا از دهن بیفته یا یادم بره. نتیجتاً این وبلاگ ماه به ماه هم آپدیت نمی‌شه.
نمی‌دونم دوره وبلاگ گذشته و من خیلی دایناسورم که هنوز بهش چسبیدم، یا اینکه باید از تکنولوژی جدید استفاده کنم که همون رسانه‌ای که بهش عادت دارم همچنان نفس بکشه؟

پ.ن. این پست از ایده تا ویرایش و ارسال تماماً با کمک گوشی موبایل پردازش شده. حتی برای اینکه ادعای پاراگراف سوم غلط نباشه، تو هر کدوم از مکان‌های قید شده حداقل یه جمله نوشتم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:58 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 11 مارس 2013      عطری که تو داری

مرحوم ویگن تو آهنگ شادوماد، به عنوان یکی از امتیازات برجسته عروس خانوم می‌فرمایند «تو جهازش بربریه». همین نشون می‌ده که اون زمانا چقدر بربری گرون‌قیمت بوده. مقایسه کنین با پیرارسال که یارانه آرد حذف شد و قیمت بربری از صد تومن رسید به چهارصد تومن. چقدر غر زدیم اون موقع، حالا اگه سال چهل و دو بودیم معلوم نبود چیکار می‌کردیم.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:17 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 9 مارس 2013      Spring, Summer, Fall, Winter… and Spring

گروهِ نوازنده‌هایِ دوره‌گردِ سرخ‌پوستیِ شهر دوباره برگشتن به خیابونا و این بعنی از نظر سوئدی‌ها تابستون داره شروع می‌شه. حتی اگه هنوز کانال یخ زده باشه و درجه هوا زیر صفر باشه و هشت متربرثانیه باد بیاد و هفته دیگه منتظر برف باشیم.
انگار یه رسالتی احساس می‌کنن که حتما همه چهارفصل رو برگزار کنن. کاری ندارن که هوا چه جوریه. بی‌ادبیه اگه کسی به روشون بیاره که اوج گرمای تابستون اینجا فرقی با اوایل اردیبهشت تهران نداره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:50 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 4 مارس 2013      حافظا

دوستان اشاره کردن که درست نیست پامو بکنم تو کفش خواجه شیراز. وگرنه امروز می‌خواستم درباره صنایع ادبی و احیانا بی‌ادبی «حالتی رفت که محراب به فریاد آمد» صحبت کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:45 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 1 مارس 2013      ایهام

می‌فرمایند که: معاشران گره از زلف یار باز کنید – شبی خوش است، بدین قصه‌اش دراز کنید.
این وسط مشخص نمی‌کنند که مرجع ضمیر شب بوده، زلف یار بوده یا خود یار.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:03 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 25 فوریه 2013      ویکس

حالا خوبه روی قوطی ویکس نوشته خوردنی نیست‌ها. نمی‌دونم چه اصراریه که بزننش توی آدامش خب.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:23 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 12 فوریه 2013      گم شده در ترجمه؟

اگه شما اسم خودتون رو گذاشتین مترجم و توی متن‌ از «تمرین کننده‌ فالون گونگ» استفاده می‌کنین یا مثلا به اون جنگ بین آلمانیا و متفقین می‌گین «ال‌آلامین» بهتره برین دنبال یه شغل آبرومند.
این تازه توی شرق و مهرنامه است، بقیه که اصلا انتظاری ازشون نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:37 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 11 فوریه 2013      سرمایه‌داری لجام‌گسیخته (وسط سوسیالیسم سوئدی)

قبلاً وقتی می‌رفتیم سینما، قشنگ می‌نشستیم فیلم رو تماشا می‌کردیم. چیزی هم نمی‌خوردیم. حتی تو یه سری از سینماها اصلا خوراکی توی سالن ممنوع بود و ما هم راحت بودیم. حالا این نامردا به هر کلکی که شده به بهونه کارت عضویت و تخفیف و یکی بخر دوتا ببر آدم رو وسوسه می‌کنن که حتما با قوطی سه کیلویی پف فیل و یه لیتر کوکاکولا بره توی سالن. همه اینا تا وقتی که فیلم از دوساعت طولانی‌تر نباشه هیچ اشکالی نداره. ولی امان از وقتی که فیلم طولانی باشه و اون یه لیتر نوشابه کار خودشو بکنه. همچین خون جلوی چشم آدم رو می‌گیره که مجبور می‌شه از اون جا که جانگو از پا آویزون بود تا جایی که کارگردان با کمربند دینامیت بخار شد رو از دست بده!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:43 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 7 فوریه 2013      کم‌کاری

هر دوهفته یک بار یه جلسه داریم که آدمایی که از گروهای مختلف تو پروژه کار می‌کنن به ترتیب کار خودشون رو ارائه می‌کنن و درباره‌اش بحث می‌شه. توی تقویم برای این جلسه یک ساعت لحاظ شده ولی همیشه اونقدر روی هر اسلاید بحث می‌شه که کار به یک ساعت و نیم و وقت ناهار می‌کشه. حالا امروز که نوبت من بود، خواستم زرنگی کنم تعداد اسلایدها رو کم کردم که ماجرا سر همون یک ساعت تموم بشه، نامردا یه دونه سوال هم نپرسیدن. سر نیم ساعت جلسه تموم شده بود و همه داشتن چپ چپ نگاهم می‌کردن که چرا کم حرف زدم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:57 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 11 ژانویه 2013     

یه روزی بود که هرچی پول داشتیم جمع کردیم و یه جا دادیم بابت رهن خونه. جوری که سرجمع دویست هزار تومن هم ته حسابامون نمونده بود. تازه یکیمون هم سه چهار ماه بود که بیکار بود و توی اون اوضاع چشم‌اندازی از کار هم وجود نداشت. یه دل و جراتی بود که الآن دیگه ندارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:44 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 10 ژانویه 2013      حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 15:58 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 10 ژانویه 2013      شیش پنج تا، سی تا

چهارده ساله که بودم فکر می‌کردم این موقع دو سه سالی هست که نقشه‌هام عملی شده و تمام دنیا رو گرفتم. یعنی رسما با تانک رفتم و همه‌اشو گرفتم. اون وقتا هنوز صدسالی تا سی سالگی مونده بود.
چند سال که گذشت به زمین نزدیک‌تر شدم. یعنی دیگه حوصله کشورگشایی نداشتم. ولی همچنان فکر می‌کردم وقتی به سی سالگی رسیدم تمام کارهای مهمم رو انجام دادم و دیگه به ثبات رسیدم و تمام.
بعد از بیست سالگی دیگه اصلا به سی فکر هم نکردم، تا الآن که یهو دیدم اتفاق افتاده و هیچ اثری که روی دنیا نذاشتم، برای خودم هم کار مهمی که نکردم، به ثبات خاصی هم نرسیدم. فکرشم نمی‌کردم که قراره هنوز دانشجو باشم و همون روز تولد بعد از یه پرواز ۶ ساعته بلافاصله برم دانشگاه و مشغول صحیح کردن امتحان ۱۳۰ نفر نوزده بیست ساله‌ای بشم که فکر می‌کنن قراره وقتی سی سالشون شد دنیا کن فیکون بشه.
پ.ن. همچین منت گذاشته بابت رنج بردنش در این سال سی، انگار که چیزی بیشتر از یه چشم به هم زدن بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:20 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002