مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

شنبه، 16 آوریل 2016      An apple a day…

یکی می‌شناختم که هر روز راس ساعت ۱۱ صبح یه سیب قرمز از کیفش برمی‌داشت و می‌خورد. اما اینم باعث دور موندن دکترها نشد. یه هفته است که بی‌هوش توی ICU افتاده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:47 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 11 سپتامبر 2015      دار و ندار

روزی که از ایران اومدیم، دونفری سه تا چمدون بزرگ و دوتا کوله پشتی و یه کارتن کتاب همراهمون بود که تمام چیزی بود که می‌شد با هواپیما برد. مابقی لوازممون تو انباری تهران بسته‌بندی شده و امن منتظر بودن که یه روزی یا بیاریمشون این‌جا یا برگردیم و همون‌جا استفاده کنیم، که هنوز هم تو همون وضعیت هستن. یادمه وقتی از فرودگاه اومدیم بیرون و دیدم تمام لوازمی که برای زندگی جدید داریم توی صندوق عقب یه تاکسی جا می‌شه، حس عجیبی داشتم.
امروز یه گزارش از لوازم همراه پناهجوهای سوری دیدم که از دریا رسیده بودن به یونان که باعث شد از حس اون روزم خجالت بکشم: یه نفر با یه جفت جوراب، مسواک و یه مموری استیک عکسای خانوادگی؛ یه خانواده با یه کیسه دارو و یه بسته پوشک بچه؛ یه بچه با یه قالب صابون، یه کیسه دارو و یه کیسه مارشمالو.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:43 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 17 فوریه 2015      رادیو

از صبح که بیدار شدم به قول یکی از دوستان، “رادیو درون”ام تنظیم شده روی این. حتی تعجب کردم که بعد از این همه سال هنوز یادمه.
“در من غم بیهودگی‌ها می‌زند موج
در تو غروری از توان من فزون‌تر
در من نیازی می‌کشد پیوسته فریاد
در تو گریزی می‌گشاید هر زمان پر”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:31 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 13 فوریه 2015      That wasn’t flying, that was falling with style

یه زمانی خیلی خواب پرواز می‌دیدم. درواقع خواب می‌دیدم که توی هوا شناورم یا دارم شنا می‌کنم. کنترل همه چیز دستم بود و خیلی هم لذت‌بخش بود. مدت‌هاست دیگه پرواز نمی‌کنم. خواب می‌بینم که می‌پرم بالا و دوباره برمی‌گردم زمین. هر پرش بلندتر از قبلی می‌شه تا جایی که از بس از زمین فاصله می‌گیرم، دیگه از پایین رفتن وحشت می‌کنم. اون‌قدر خواب نمی‌مونم که ببینم بالاخره سالم می‌رسم به زمین یا نه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:38 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 19 ژوئن 2014     

رئیس دپارتمان که کلا سالی ۳ بار تو راهرو می‌بینمش و با یه سلام از کنار همدیگه رد می‌شیم، بدون هیچ توضیحی برای هفته دیگه درخواست جلسه داده. ازش پرسیدم موضوع جلسه چیه، جواب داده: “موضوع جلسه جوریه که از قبل نمی‌تونم بهت بگم، اگر بگم دیگه دلیلی نداره با هم جلسه داشته باشیم. اما نگران نباش”. دارم از فضولی می‌ترکم، توجیهی به جز دوربین مخفی هم به ذهنم نمی‌رسه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:36 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 31 می 2014     

چند ماه روی یه ایده‌ای کار کرده بودم و دست آخر به نظرم نتیجه اصلا جالب نبود و می‌خواستم کلا بذارم‌اش کنار. اما به اصرار استاد راهنما نشستم نوشتم‌اش و برای یه ژورنالی فرستادم. از همون موقع هم تا دیروز صبح که از خواب بیدار شدم هر دفعه که به مقاله کذایی نگاه کردم پیش خودم گفتم وقتی برگشت که اصلاحات موردنظر غریبه‌ها روش اعمال بشه، خودم هم باید کلی تمیزکاری کنم که قابل‌ تحمل‌تر از اینی که هست بشه. دیروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم یه ایمیل از سردبیر مربوطه دارم با تیتر Decision. تو خواب و بیداری بازش کردم که ببینم چی از جونم می‌خواد، می‌بینم نوشته “It is a pleasure to accept your manuscript in its current form for publication”. حالا از اون موقع دارم فکر می‌کنم که بالاخره من نفمیدم چی نوشتم، یا اینا نفمیدن من چی نوشتم و خواستن از سرشون باز کنن؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:20 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 2 می 2014      خیام – پاسکال

نه به اون تفاهمی که سر مثلث داشتن، نه به این اختلاف عمیق که یکی از دفع خطر احتمالی حرف می‌زنه و اون یکی می‌گه: این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:52 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 25 آوریل 2014     

دوستان از اتاق فرمان درخواست کردن که سه آلبوم برتر تاریخ که قطعه پرت توش نباشه نام ببریم.

1- Dire Straits – Brothers in Arms
2- Chris Rea – Auberge
3- Bob Dylan – Desire

از هموطنان هم اگه خواسته باشین، ۱۲۷ – خال پانک توصیه می‌شه. گوارای وجود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:08 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 31 مارس 2014      روش تحقیق

فکر کنم چهارم دبستان بودم. ضرب و تقسیم بلد بودم و کشیدن نیمساز زاویه با پرگار و خط کش. یه جایی هم یه چیزایی درباره تثلیث زاویه خونده بودم. نمی‌دونم از کجا به این نتیجه رسیدم که اگر به نصف کردن زاویه ادامه بدیم و هر نصف رو دوباره نصف کنیم، بالاخره یه جایی تعداد زاویه‌های کوچیک مضرب ۳ می‌شه و تثلیث با موفقیت انجام شده. تا چند هفته کارم این بود که یکی یکی توان‌های ۲ رو حساب کنم و ببینم مضرب ۳ هست یا نه. آخرش هم حوصله‌ام سر رفت و بیخیال شدم، اما تا مدت‌ها هنوز فکر می‌کردم بالاخره این تکنیک جواب می‌ده.
گاهی شک می‌افته به جونم که نکنه برای پروژه فعلی هم مشغول همون مدل تحقیق شدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:44 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 14 فوریه 2014     

بعله! اصلا یکی از معجزات بانو این بود که با دقت خارق‌العاده‌ای مرگ خودشون رو پیش‌بینی کرده بودن. فرموده‌اند: “مرگ من روزی فرا خواهد رسید”.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 13 فوریه 2014      پدرسوخته‌ها

می‌گن یکی از شکنجه‌های مخوف ساواک این بوده که نصفه شب می‌رفته با سرنگ یه لیتر مایعات می‌زده تو مثانه مردم که مجبور بشن تو خواب و بیداری فاصله تخت و دستشویی رو طی کنن.
پ.ن. لامپ دستشویی هم هزاروات بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:36 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 21 ژانویه 2014      در و تخته

داشتم می‌گفتم. آخرین روزای مهرورزی بود و ما داشتیم با یه پرواز ایران‌ ایر می‌رفتیم تهران. تو هواپیما فقط روزنامه ایران می‌دادن به مردم و احتمالا تنها دلیلش هم پایین اوردن تعداد برگشتی‌های روزنامه بود. من چون دوست داشتم نشون بدم با این‌که خیلی‌ وقته تو ایران زندگی نمی‌کنم، همه مسائل داخلی رو تعقیب می‌کنم، تمام روزنامه رو کلمه به کلمه خوندم. دوست داشتم ببینم ویترین دولتی که به سازمان برنامه و بودجه اعتقاد نداره، چی می‌گه. می‌شه گفت یه تعدادی از سخت‌ترین ساعت‌های مطالعه عمرم رو گذروندم. در واقع اگر به یه صندلی کوچیک تو یه قوطی آهنی محدود نبودم و گزینه دیگه‌ای بود همون اول کار روزنامه رو دور انداخته بودم.
برای این‌که دقیق‌تر بفهمین منظورم چیه چندتا مثال می‌زنم. چندتایی هم عکس یواشکی با دوربین موبایل توی نور کابین گرفتم که زیاد خوب نشده اما بعضی رو پست می‌کنم. راستش یه خاطره محوی داشتم که یه نفر می‌گفت عکس‌برداری تو کابین هواپیما مجاز نیست و یک بار با عکس‌العمل گمنامان سرباز مواجه شده بود، من هم برای همین یواشکی عکس می‌گرفتم:

* یکی از موارد جالب برای من، آگهی فروش کتاب منتخب صفحه حوادث سال ۹۱ بود. تا قبلش نمی‌دونستم اخبار قتل و دزدی و تجاوز تاریخ گذشته هم ارزش خریدن داره.

IMG_20130825_140933_903

* و اما بشنوید از خبر حیرت‌انگیز کشف سنگ انسان‌نما در مازندران.

IMG_20130825_140933_913

* فکر ‌می‌کردین زبان لاتین فقط تو واتیکان کاربرد داره؟ اشتباه نکنین، تو فدراسیون اسکواش غرب آسیا هم استفاده می‌شه.

IMG_20130825_140933_880

* اینم دو نفر که به طور همزمان تو دو صفحه مختلف عنوان پیرترین رو کسب کردن.

IMG_20130825_140934_71 IMG_20130825_140934_64

* حالت چهارم ماده در قطر کشف شد.

IMG_20130825_140933_922

* یه مورد تقریبا نصف صفحه از خدمات مرتضوی توی تامین اجتماعی تقدیر شده بود که احتمالا از اون مواردی بوده که بعدا معلوم شد خودش بابتش پول داده. اینم بگم که همه اینا چند هفته بعد از صدور حکم انفصال مرتضوی از خدمات دولتی بود.

* وسط یه مطلبی اشاره شده بود که ایفل، بلندترین برج دنیاست.

* این تیتر و مقاله طولانی مربوطه، یکی از رواعصاب‌ترین مغالطه‌های آماری بود که تو عمرم دیده بودم.

IMG_20130825_140934_49

* البته استفاده از لفظ خاطره‌انگیز برای بهرام شفیع چندان هم غلط نیست.

IMG_20130825_140934_57

* آخرین مورد هم یه مقاله طولانی بود که پیوند خوبی بین آقای گودرزی و شقایق خانم برقرار کرده بود، که حالا بماند. اما چیزی که برای من خیلی جالب بود چندتا جمله کپی شده از ویکی‌پدیا بود که از قضا اون جمله‌ها کار خودم بود!

دست آخر تصور من از تحریریه روزنامه یه چیزی شبیه تحریریه بخش فارسی صدای آمریکا بود. یعنی یه سری آدم رو نشوندن تو اتاق و گفتن هرچی خواستین بگین. نه دبیری بالای سرشون بوده و نه نظارتی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 1:50 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 20 دسامبر 2013      اینَ نقطه عطف

نیم ساعت پیش یهو به این شهود رسیدم که تولد سی و یک سالگی که زیاد هم دور نیست حتی از تولد سی سالگی هم دل‌گیرتره و احتمال ادامه داشتن سال به سال این روند صعودی پشتم رو لرزوند.
به هر حال عصر جمعه خوبی براتون آرزومندم.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:54 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 16 دسامبر 2013      گر مرد رهی…

این مومنون و مومناتی که جفت پا می‌رن روی توالت فرنگی، اصلا فدای سرشون که همه جا رو به گند می‌کشن، یه وقت زبونم لال پاشون سر نخوره سرشون بشکنه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:44 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 13 نوامبر 2013      بحران بزرگ کفش

از همون اولش هم از خرید کفش فراری بودم حتی اون موقع هم که هنوز بحران کفش به بیخ گوشم نرسیده بود. باید ساعت‌ها و بلکه روزها مغازه‌های تهران رو بالا و پایین می‌کردم، به همه کفش‌ها چپ چپ نگاه می‌کردم و حتی حاضر به امتحان کردنشون نمی‌شدم تا یکهو چشمم به یه چیزی بخوره که ازش خوشم بیاد، سریع سایزش رو چک کنم و پولش رو بدم و از اون عذاب فرار کنم. خوبیش این بود که زیاد راه نمی‌رفتم. از آسانسور به ماشین، از ماشین به میز درس یا کار و عصر هم مسیر برعکس. کفش نه پاره می‌شد و نه سابیده. فقط اونقدر می‌پوشیدمش که از ریخت می‌افتاد و تبدیل به یه استوانه بی‌هویت می‌شد، تا بالاخره به فکر خرید جفت بعدی می‌افتادم. این وسط اگر گاهی دایی‌ای کسی هم برام کفش سوغاتی می‌اورد که دیگه نورعلی‌نور بود.
اما اینجا اصلا ماجرا یه جور دیگه است. کفش اونقدر پام نیست که از شکل بیفته. تو دانشگاه کاملا با فرهنگ سوئدی اخت شدم. یه جفت دمپایی شیک تو دفتر دارم که تا می‌رسم می‌پوشم. اما به جاش اونقدر تو خیابون راه می‌رم که کف کفش سوراخ می‌شه، اونم درحالی‌که رویه‌اش هنوز مثل روز اوله. خرید کفش هم صدبرابر از تهران سخت‌تر شده. از نظر تنوع که قربونشون برم کلا سه تا کفش‌فروشی زنجیره‌ای هست که توی تمام مراکز خریدهستن. مدل‌های هر سه هم از روی دست همدیگه کپی شده. کافیه توی اولین کفش‌فروشی بغل‌دستت چیزی به چشمت نیاد که مطمئن باشی تو کل سوئد چیزی پیدا نمی‌کنی‌. این‌جوریه که صدای پای بحران بزرگ کفش شنیده می‌شه.
بچه‌تر که بودم یه داستانی خوندم که دختره عاشق شاه پریون شده بود و برای رسیدن به معشوق باید هفت جفت کفش آهنی می‌خرید و اون قدر راه می‌رفت که کف همه سوراخ بشه. الآن می‌بینم که زیاد هم کار شاقّی نکرده بود.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:54 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 7 سپتامبر 2013      رموز خانه‌داری: چوب شور شوید

مواد لازم:
چوب شور معمولی: یک بسته.
شوید خشک: یک گونی.
طرز تهیه:
۱ – بسته چوب شور را باز می‌کنیم.
۲ – بسته را در همان کمدی که شوید خشک‌ها را نگه می‌داریم، قرار می‌دهیم.
۳ – بیشتر از یک سال وجود چوب شور را فراموش می‌کنیم.
۴ – چوب شور شوید شما آماده است.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 30 آگوست 2013      بازیافت

می‌شه با قطعیت گفت که منبع فیبر توی کورن‌فلکس‌های سرشار از فیبر چیزی نیست به جز روزنامه باطله خمیر شده.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:23 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 23 آگوست 2013      پرستش به مستی‌ست در کیش …

آخرین روزهای مهرورزی بود که می‌رفتیم تهران. هشت سال گذشته بود و ما هنوز نفهمیده بودیم این مهرورزی کار خوبیه یا بد. خیلی سال پیش یه تیکه از محوطه دانشکده برق حالت باغ داشت. نصفش برای ساختمان مسجد جدید دانشکده رفته بود زیر بنّایی ولی مابقی‌اش عملا استفاده‌ای نداشت تا یکی از روسای دانشکده تصمیم گرفت توش محوطه سازی کنه و میز و صندلی و چتر بچینه. این تصمیم حکیمانه هم طبیعتا مورد استقبال دانشجویان درسخون و کوشا واقع شد که بیست و چهار ساعت توی «صندلچمن» مشغول صرف چای و شکلات رامتین و اختلاط بودن. یا طبق توصیف دقیق‌تر دکتر ا.، یلّلی تلّلی می‌کردن. این وسط بسیج دانشجویی که نگران پیشرفت تحصیلی ما بود تو بیانیه‌هایی که علیه فضای یلّلی تلّلی صادر می‌کرد، براش از لفظ «حریم مهرورزی» استفاده می‌کرد. نمی‌دونم تو تخیلات بیمار بیانیه‌نویس مشغول چه کاری بودیم و مهرورزی دقیقا توصیف چی بود و نمی‌خوام هم بدونم. احتمالا شبیه همون کارایی بود که تو تخیل‌اش با حوری‌های دست‌مزد بیانیه‌نویسی‌اش انجام می‌داد. اینا گذشت تا زمان انتخابات رسید و کاندیدای مورد حمایت بسیج دانشجویی انتخاب شد. می‌دونیم که کاندیدای مربوطه همون روز اول یکی از اصول دولت‌اش رو «مهرورزی با بندگان خدا» اعلام کرد. اتفاقا ما همون حوالی فارغ‌التحصیل شدیم و نفهمیدیم چه کلمه‌ای برای توصیف اعمال قبیحه صندلچمن جایگزین شد. هرچی بود، یه سال بعدش اثری از صندلچمن به اون شکل قبلی نمونده بود. ما هم همون‌طور که گفتم توی تمام این مدت نفهمیدیم بالاخره مهرورزی کار خوبیه یا بد.
کلا از موضوع اصلی منحرف شدیم. درواقع می‌خواستم درباره روزنامه «ایران‌»ی که توی هواپیما خوندم بگم. ولی حرفم طولانی شد. حالا اگه قسمت شد توی پست بعدی تعریف می‌کنم. شما عجالتا از پای تلویزیون تکون نخورین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:27 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 20 آگوست 2013      مجسمه جنبه

تو سالن ترانزیت منتظر هواپیما بودیم که یهو دیدیم دو نفر از آقایون خدمه هواپیمای ایران‌ایری که نسبتاً تازه نشسته بود، توی مغازه ویکتوریازسیکرت موبایلشون رو دراوردن مشغول فیلمبرداری از خودشون و در و دیوار مغازه‌اند.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:29 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 17 جولای 2013      پدر، پسر، روح الفضول

کلا به خاطر فضولی ذاتی‌ام که دوست دارم تو هرسوراخی سرک بکشم زیاد پیش اومده که توی وقت ناجور و موقعیت ناجور گرفتار شده باشم. اما ماجرا بعضی وقتا زیادی جدی می‌شه. مثلا همین نمونه‌ای که دو هفته پیش اتفاق افتاد.
از یکی دو ماه پیش برنامه یه مسافرت فشرده به ایتالیا ریخته بودیم و تو این فشردگی قرار بود یک روز و چند ساعت هم فلورانس باشیم. چیزی که نمی‌دونستیم این بود که از قضا همون روز توی تقویم مذهبی مسیحی، روز بزرگداشت یحیی تعمید دهنده است که باز از قضا قدیس حامی فلورانس محسوب می‌شه. ما هم اول صبح با یونیفورم کامل توریستی (شلوارک و تی‌شرت بامشادی و نقشه شهر و عینک آفتابی و دوربین) بی‌خبر از همه‌جا رسیده بودیم میدون کلیسای جامع شهر و داشتیم درودیوار رو تماشا می‌کردیم که یهو دیدیم صدای موزیک و طبل میاد و یه سری آدم با لباس رسمی و یه سری دیگه با لباسای عجیب رنگ وارنگ دارن می‌رن توی تعمیدخانه (Baptistry). پشت سرشون یه سری خانوم که تور مشکی انداخته بودن روی سرشون رفتن داخل و بعد صدای دعا و موسیقی بلند شد. همه چیز هم کلا تحت کنترل مامورای امنیتی با سیم هدفون فرفری بود که همه چیز بادقت زیر نظرشون بود و دائم با همدیگه مدل «یاسر یاسر مقداد» صحبت می‌کردن. تا بیایم پرس‌و‌جو کنیم و بفهمیم چه خبره، دوباره در باز شد و همون جمعیت راه افتادن طرف کلیسای جامع که درش با یه فاصله سی-چهل متری روبروی در تعمیدخانه بود. ما هم باز از قضا همین وسط بودیم و چند قدم رفتیم کنار که زیر دست و پا نمونیم. تو همین شلوغی نمی‌دونم چرا به نظرم رسید که حالا که سر راه افتادیم بهترین فرصته که با جمعیت بریم توی کلیسا. شنیده بودیم که روزای معمولی صف توریست‌ها برای ورود به کلیسا طولانی و خسته‌کننده است و دنیا رو چه دیدی شاید بخوان یه پول ورودی هم از توریستا بگیرن. چی بهتر از این، نه صف، نه کنترل، نه بلیت. سرمون رو انداختیم پایین و رفتیم تو. همین جوری با موج جمعیت داشتیم می‌رفتیم و تازه می‌خواستم دوربین رو آماده کنم و یه کم عکس بگیرم که یهو دیدم جمعیت کتاب دعا گرفتن دستشون و رو به محراب شروع کردن به آواز خوندن. از دو طرف راه بسته بود و از پشت سر هنوز آدم می‌آمد. نه راه پس، نه راه پیش، نه لباس مناسب، نه مسلط به ایتالیایی، نه حتی آشنا به دعایی که داشتن می‌خوندن. رسما هیچی از مستربین تو کلیسا کم نداشتیم. تازه تو این مرحله بود که دوزاری‌ام افتاد که عجب کاری کردیم.
چیزی که خودم رو براش آماده کرده بودم ولی اتفاق نیفتاد این بود که بیان به جرم توهین به مقدسات دستگیرمون کنن.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:57 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002