فتوبلاگ


 

مشغوليات

زندگى، خود مشغوليتي عظيم است!





شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
توصیه می شود
(ترتیب الفبائی)
  • Closet…
  • Sound of Silence
  • دست نوشته های درهم
  • راز
  • سکوت وحشی سبز
  • سمیالیسم
  • ضد خاطرات
  • یک جستجوی همیشگی
  • بالا
     
    آیدین كبیر در یك نگاه

    اسم: آیدین خان
    تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
    شغل شریف: طراحی و بهینه سازی شبکه ارتباط رادیویی وایمکس (جان من حال می کنین چه شغل دهن پرکنی!)
    قد: ۱۷۷
    وزن: داره می رسه به صد
    رنگ چشم: قهوه ای تیره
    رنگ مو: همون
    تماس: eyedeen_r@yahoo.com

    اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


    بالا






     
    آرشیو

  • May 2012
  • April 2012
  • March 2012
  • February 2012
  • January 2012
  • December 2011
  • October 2011
  • September 2011
  • August 2011
  • July 2011
  • June 2011
  • May 2011
  • April 2011
  • March 2011
  • February 2011
  • January 2011
  • December 2010
  • November 2010
  • October 2010
  • September 2010
  • August 2010
  • July 2010
  • June 2010
  • May 2010
  • April 2010
  • March 2010
  • February 2010
  • January 2010
  • December 2009
  • November 2009
  • October 2009
  • September 2009
  • August 2009
  • July 2009
  • June 2009
  • May 2009
  • April 2009
  • March 2009
  • February 2009
  • January 2009
  • December 2008
  • November 2008
  • October 2008
  • September 2008
  • August 2008
  • July 2008
  • June 2008
  • May 2008
  • April 2008
  • March 2008
  • February 2008
  • January 2008
  • December 2007
  • November 2007
  • October 2007
  • September 2007
  • August 2007
  • July 2007
  • June 2007
  • May 2007
  • April 2007
  • March 2007
  • February 2007
  • January 2007
  • December 2006
  • November 2006
  • October 2006
  • September 2006
  • August 2006
  • July 2006
  • June 2006
  • May 2006
  • April 2006
  • March 2006
  • February 2006
  • January 2006
  • December 2005
  • November 2005
  • October 2005
  • September 2005
  • August 2005
  • July 2005
  • June 2005
  • May 2005
  • April 2005
  • March 2005
  • February 2005
  • January 2005
  • December 2004
  • November 2004
  • October 2004
  • September 2004
  • August 2004
  • July 2004
  • June 2004
  • May 2004
  • April 2004
  • March 2004
  • February 2004
  • January 2004
  • December 2003
  • November 2003
  • October 2003
  • September 2003
  • August 2003
  • July 2003
  • June 2003
  • May 2003
  • April 2003
  • March 2003
  • February 2003
  • January 2003
  • December 2002
  • November 2002
  • October 2002
  • September 2002
  • August 2002
  • July 2002
  • June 2002
  • May 2002
  • April 2002
  • March 2002
  • February 2002
  • January 2002


  • بالا

    آیدین كبیر در یك نگاه
    تراوشات قدیمی تر
    توصیه می شود
    شعار هفته
    تماس
    نظريات عارفانه، يادداشتهای ابلهانه
    تراوشات ذهنی آیدین كبیر
     
    Monday, May 7th, 2012 چقدرم بدصدا

    حضرت آقا یا سرکار خانوم محترمی که توی سر بنده نشستی، دهنت سرویس! از دیشب موقع خواب تا الآن یکسره داری “راک انتحاری” و “پیر خرابات” می خونی تو مخ من، هنوزم ادامه داره. ولم کن بذار به کارم برسم.

    1 نظر
    اينو آیدین در ساعت 5:33 pm نوشت.
    .............................................................................................


    Sunday, May 6th, 2012 یگانه راه نجات!

    پیشرفت تکنولوژی خیلی سریع داره به همه جا سرک می کشه. آقا پروفسور دکتر ابراهیم میرزایی هم که تا چند وقت پیش با اسپری روی دیوار برای خودش تبلیغ می کرد، الآن ایمیل اسپم می فرسته.
    پ.ن. کلا دلم براش می سوزه. این جور آدما باید بستری بشن و تحت درمان باشن، نه اینکه راست راست تو خیابون راه برن و جفنگیات سرهم کنن.

    نظری نیست
    اينو آیدین در ساعت 7:40 pm نوشت.
    .............................................................................................


    Sunday, May 6th, 2012 سیبیل بابات

    اخلاق دوچرخه سواری این سوئدی ها رو درک نمی کنم. دیگه دوره جنگاورهایی که روی اسب به دنیا می اومدن و روی اسب زندگی می کردن گذشته. انگار اینا روی دوچرخه به دنیا میان. درواقع از همون موقعی که بچه هنوز نمی تونه راه بره، پدر و مادرش یه صندلی برای نشستن بچه روی ترک دوچرخه می بندن و تمام مدت دنبال خودشون می کشن. جلوی هر ساختمون، توی هر کوچه و خیابون و میدون، حتی اگه جای پارک ماشین نباشه، میله برای بستن دوچرخه هست. توی میدون های اصلی حتی پمپ باد برای لاستیک دوچرخه هم پیدا می شه. با همه اینا انتظار نداشتم که توی مغازه لوازم خانگی، روی تلویزیون یه دوچرخه هم هدیه بدن. تو ایران حداقل دی وی دی پلیر می دادن که با تلویزیون یه تناسبی هم داشت. اینجا طرف یه دقیقه فکر نمی کنه که من چه جوری جلوی تلویزیون دوچرخه سواری کنم. به هرحال فعلا که دوچرخه مربوطه داره توی کارتن گوشه انباری خاک می خوره تا من حوصله کنم و چرخاشو ببندم روش.
    پ.ن. داروغه ناتینگهام باید از اینا درس بگیره. هنوز ده روز نشده که تلویزیون اومده توی خونه، نامه فرستادن که باید برای تماشای چهارتا کانال دولتی مالیات بدی. حالا مگه حالیشون می شه که من اصلا زبون این چهارتا کانال رو نمی فهمم که بخوام نگاه کنم.

    3 نظر
    اينو آیدین در ساعت 7:40 pm نوشت.
    .............................................................................................


    Tuesday, April 17th, 2012 شیوخ عظام

    دوست دارم بدونم بابای این “شیخ زاید” موقع انتخاب اسم برای پسر نازنینش، به چی فکر می کرده.
    پ.ن. امیدوارم نگرانی ام درباره برادر احتمالی اش به اسم “شیخ غایط” بی دلیل باشه.

    نظری نیست
    اينو آیدین در ساعت 5:29 pm نوشت.
    .............................................................................................


    Monday, April 16th, 2012

    1- ایگنوبل پزشکی سال 2009 به بابایی رسیده که پنجاه سال آزگار قولنج انگشتای دست چپ خودش رو شکسته ولی به دست راست کاری نداشته. هدف این بوده که ببینه این کار تاثیری تو التهاب مفاصل داره یا نه.
    2- اون زمانا که ما فینقیل تر بودیم، معلمای دینی اعتقاد داشتن خودارضایی باعث کم شدن سوی چشم و کوری می شه.
    3- یه آدم عاقل پیدا بشه، دوتا برادر دوقلوی همسان بدون مشکل بینایی گیر میاره و می ره برای سرمایه گذاری بلند مدت بیست، سی ساله با هدف کسب ایگنوبل.

    نظری نیست
    اينو آیدین در ساعت 11:54 am نوشت.
    .............................................................................................


    Friday, April 13th, 2012

    کل ماجرا دیگه به نظر من معنی خودشو از دست داده. مگه یکی مثل شانون کلا تو عمرش چندتا مقاله نوشته؟ مقایسه اش کن با الآن که سالی چهارتا مقاله پرت و پلا می نویسن و معیار شده فقط تعداد مقاله ها. که مثلا تو یه کنفرانس عظیم جمع بشن و با تکبر مزخرفاتشون رو به خورد بقیه بدن. که بعضیاش همین الآن هم ارزش خاصی نداره چه برسه به چند سال بعد. خودم هم یکی از همینا. چه فرقی داره. که جایزه ها و افتخارات الکی رو بین خودشون تقسیم کنن و ذوق زده بشن. که بیشتر باد کنن.
    هیچ کس هم هیچ جایزه ای کنار نذاشته برای اون پیرمرد ساده چاق قدکوتاه کوزوویی که دو ساعت کنار پوستر عجیب و ابتدایی اش معطل بود و هیچ کس حتی یه سوال هم درباره کارش نپرسید. همون که احتمالا ذوق و شوق اش برای شرکت تو کنفرانس از همه آدمای دیگه بیشتر بوده.

    نظری نیست
    اينو آیدین در ساعت 2:06 pm نوشت.
    .............................................................................................


    Tuesday, April 10th, 2012 عید استثنایی

    تاحالا نشده بود که سیزده روز اول بهار این همه فعالیت داشته باشم. یعنی اصولا تا وقتی درس می خوندیم که کلا تعطیل بود و وقتی هم سر کار می رفتیم تو این چند روز همه چیز تق و لق بود. حتی زمان سربازی هم شب بیست و نه اسفند نگهبانی داشتم و یک ساعت قبل تحویل سال رفتم خونه و تا بعد از سیزده طرف پادگان آفتابی نشدم.
    امسال ولی تلافی همه این سالا دراومد. تا روز چهارم که انگار نه انگار اتفاقی افتاده و عید شده، صبح تا شب سرکار بودم. بعد شیش روز تو پراگ درگیر کنفرانس بودم. بعد از برگشتن ظرف یه روز تند تند لوازم باقی مونده رو بسته بندی کردیم و دوازده فروردین و سیزده به در هم به اسباب کشی و خرید تیر و تخته گذشت.
    در مجموع خیلی موقعیت عجیبی بود. با اینکه هوا خیلی هم بهاری نبود، ولی ساعت بدنم اصلا نمی تونست باور کنه که این موقع سال خبری از تعطیلی نیست. اونم فعلا چاره ای نداره و باید عادت کنه به این وضعیت.

    نظری نیست
    اينو آیدین در ساعت 4:58 pm نوشت.
    .............................................................................................


    Friday, March 30th, 2012

    چهارمین آپارتمان ظرف ده ماه، از فردا کلید می خوره. دارم کم کم به اسباب کشی وابسته می شم!

    2 نظر
    اينو آیدین در ساعت 10:03 pm نوشت.
    .............................................................................................


    Wednesday, March 21st, 2012

    یه خونه ویلایی بود. خونه ویلایی متروکه ای بود با یه حیاط بزرگ جلوش که حیاط از بی رسیدگی خشک و گر شده بود. پاییز بود و درختای ردیف ته حیاط لخت بودن و آسمون گرفته و کم نور بود و همه جا خاکستری. حتی کلاغ هم روی درختا نشسته بود و صدای شومشون گاه گاهی همه جا رو پر می کرد. تو این فضای ماتم زده من بودم و حیاط خالی و سقف شیروونی پر از خزه خونه ویلایی، تنها. نمی دونم چرا از اونجا سردرآورده بودم و اصلا کجا بود.
    اون ته حیاط وایستاده بودم بالای یه قبر قدیمی با یه سنگ رنگ و رو رفته و ترک خورده که با خط تحریری روش نوشته بودن: “آرامگاه شاعری که اسم نداشت” و من تو این فکر بودم که آدمی که اسم نداشته چه هویتی داشته. چه طور فهمیدن شاعره؟ دیوان داره؟ به چه اسمی؟ از کجا فهمیدن دیوان مال کی بوده؟ از کجا فهمیدن جنازه ای که اونجاس همون شاعریه که اسم نداره؟
    تو همین فکرا بودم که سنگ دوم رو دیدم. یه سنگ معمولی کوچیک با خط تایپی. انگار که با پول شهرداری ساخته شده باشه که طرف بی سنگ نمونه. یا یه قبر بی سنگ روی دست شهر نمونده باشه. نوشته بود: “تنها شاهد تدفین شاعر” و من نمی دونستم آدمی که هویتش به یه آدم بی هویت دیگه وابسته است چه قدر می تونه بیچاره باشه و لایق ترحم. یعنی داشتم فکر می کردم که اندازه اش چه قدره.

    - رونوشت بی دخل و تصرف از یادداشت 23 بهمن 86 که به نوبه خودش روایت مغشوش یه خواب مشوش بهار 83 بوده.

    6 نظر
    اينو آیدین در ساعت 5:01 pm نوشت.
    .............................................................................................


    Tuesday, March 20th, 2012 غلط کردی

    کی آمد نوبهار؟
    کجا طی شد هجر یار؟

    نظری نیست
    اينو آیدین در ساعت 7:57 pm نوشت.
    .............................................................................................


    Monday, March 12th, 2012 اون قدیما

    - کجا رفتی؟ بیا شیرتو بخور!
    = نه مامان جون بستنیش خوشمزه تره!

    1 نظر
    اينو آیدین در ساعت 10:34 pm نوشت.
    .............................................................................................


    Monday, March 12th, 2012

    Just what the truth is
    I can’t say anymore…

    نظری نیست
    اينو آیدین در ساعت 5:24 pm نوشت.
    .............................................................................................


    Monday, March 5th, 2012

    کثافت ترین بخش ماجرا اون وقتیه که داری با تلفن از ایران خبر می گیری و طرفت سرحال نیست و بعد از اینکه یه دور هم تورو سکته می ده، می شنوی که یه عزیزی دیگه زنده نیست و تو چند هزار کیلومتر ناقابل فاصله داری. حالا اونجا بودی هم کاری از دستت ساخته نبود، ولی این فاصله لعنتی همه چیزو سخت تر می کنه. یه دلهره عجیبی می اندازه تو دل آدم که قابل وصف نیست.

    2 نظر
    اينو آیدین در ساعت 6:17 pm نوشت.
    .............................................................................................


    Thursday, March 1st, 2012 میون چندتا دلبر

    اون قدیما (حدود سال هشتاد مثلا) کلا یه بلاگر بود، هرکسی هم که می خواست یه چیزی بنویسه، تکلیفش معلوم بود که باید بره اونجا یه وبلاگ درست کنه و هرچی می خواد بگه. الآن خیلی بغرنج شده ماجرا. شده وبلاگ، فیسبوک، توییتر و بقیه شرکا. خود من وقتی یه چیزی تو ذهنم هست گیج می شم که اینو الآن کجا باید بنویسم که مناسب تر باشه، بعد اونقدر گیج می زنم که کلا یادم می ره چی می خواستم بنویسم.

    3 نظر
    اينو آیدین در ساعت 6:32 pm نوشت.
    .............................................................................................


    Thursday, February 23rd, 2012 با نظم و ترتیب

    این شاعر “صد دانه یاقوت” هم حالش خوب نبوده ها. فکر می کرده برای اینکه انار، انار بشه باید حتما یه نفر بشینه اون دونه ها رو بغل همدیگه بچینه و مثلا پازل هزار تیکه درست کنه. یعنی درواقع فکر می کرده اون دونه ها اول با اون شکل چند وجهی درست می شن، بعد هرکدوم می ره سر جای یکتای خودش. یعنی کلا نفهمیده بوده که هر دونه انار چون تو اون موقعیت بوده، اون شکل یکتا رو پیدا کرده.
    پ.ن. یکتایی مساله هم اثبات نشده تازه!

    نظری نیست
    اينو آیدین در ساعت 3:24 pm نوشت.
    .............................................................................................


    Thursday, February 16th, 2012 خرفهم

    وقتی استاده چهل و پنج دقیقه تمام درباره محاسبه یه انتگرال پیش پا افتاده صحبت کرد، تازه فهمیدم چرا دانشجوهای ترم پیش از من ایراد گرفته بودن که کم توضیح می دم.

    3 نظر
    اينو آیدین در ساعت 4:23 pm نوشت.
    .............................................................................................


    Thursday, February 16th, 2012

    دیگه نیست که منو “نیچ مرد روزگار” صدا کنه. حیف.

    نظری نیست
    اينو آیدین در ساعت 4:21 pm نوشت.
    .............................................................................................


    Thursday, January 26th, 2012 بس ناجوانمردانه

    سرمای هوا داره به مراحل جالبی می رسه. گلاب به روتون، تا حالا از دماغم آلاسکا در نیومده بود!

    1 نظر
    اينو آیدین در ساعت 5:32 pm نوشت.
    .............................................................................................


    Wednesday, January 25th, 2012 خطر مرگ

    کشتن منو با این سوسول بازیاشون. چند روز پیش صدای دریل میومد از یه جایی تو راهرو. بعد احتمالا طرف با مته رفته بود تو سیم کشی ساختمون، چون یهو صدای آژیر حریق بلند شد. حالا معلوم بود که هیچ خبری نیست، ولی تمام ملت بدو بدو ساختمون رو تخلیه کردن و رفتن یه جایی صد متر دورتر که فضای باز بود و ظاهرا از قبل به همه ابلاغ شده هروقت صدای آژیر شنیدن برن اونجا. حالا ما رفته بودیم بیرون و مشغول خوش و بش بودیم که ماشین آتش نشانی هم سر رسید و چهار نفر با لباس فضایی و تجهیزات پیاده شدن و دویدن طرف ساختمون. از اینجا قسمت اکشن ماجرا شروع شد. چهار نفری رفتن سراغ تابلوی آژیر که دم در ساختمون بود، یه دگمه ای رو فشار دادن که آژیر قطع شد. بعد خیلی پیروزمندانه سوار ماشینشون شدن و رفتن!

    2 نظر
    اينو آیدین در ساعت 1:57 pm نوشت.
    .............................................................................................


    Wednesday, January 25th, 2012 Research!

    پس اینترنت به چه دردی می خوره وقتی اثبات قضیه ای که من باید به عنوان تکلیف تحویل بدم، توش پیدا نمی شه؟

    نظری نیست
    اينو آیدین در ساعت 1:54 pm نوشت.
    .............................................................................................


    Tuesday, January 24th, 2012 سن و سال

    وبلاگ ده ساله یا ترشی هفت ساله؟ مساله این است.
    مثلا اگه یه ترشی هفت ساله اومده بود تو دنیای وبلاگ و اینجا سن تو مبنای هفت حساب می شد، الآن ده ساله بود. یا یه همچین چیزی.
    ما هم ده ساله شدیم.

    6 نظر
    اينو آیدین در ساعت 9:00 pm نوشت.
    .............................................................................................


    Wednesday, January 11th, 2012 عجایب شرکتی دیدم در این دشت…

    یه شرکتی بود که یه زمانی من توش کار می کردم. به اسم “ه” از این شرکت یاد می کنیم. یه روز عصر منشی شرکت بهم زنگ زد و گفت آقای مهندس “م” گفتن شما دیگه نیاین سر کار. یعنی حتی سی سال سابقه و تجربه مدیریتی آقای مهندس “م” باعث نشده بود که از قبل به من خبر بده که از یه تاریخی به بعد دیگه کار منو لازم نداره. یا مثلا صحبت هایی که درباره رابطه خاص مدیر و کارمندا و خانواده بزرگ شرکت می زد باعث نشده بود که اقلا خودش مستقیم بهم خبر بده و یه بنده خدای دیگه رو واسطه نکنه. به هرحال منم گفتم چشم و از فرداش نرفتم.
    پنج ماه بعد از این ماجراها یکی از همکلاسی های قدیمی که تو یه شرکت اپراتور کار می کرد بهم زنگ زد و از من درباره شرکت “ه” پرسید. وقتی شنید که من دیگه اونجا کار نمی کنم، گفت: “پس چرا الآن که می خوان از ما پروژه بگیرن، اسم و رزومه تورو بین آدمای درگیر این پروژه برای ما فرستادن؟!”
    برام مهم نیست که می خواستن سر کارفرما کلاه بذارن یا هرچی، اون بین خودشونه. مساله این بود که بعد از چندماه که با اون وضعیت عذر منو خواسته بودن، هنوز از رزومه و کپی مدرک تحصیلی من که ازم گرفته بودن استفاده می کردن. یادم رفت بگم که آقای مهندس “م” به نطق های طولانی درباره برتری مهندس واقعی نسبت به تمام افراد جامعه در تمام شئون زندگی، یا نطق های طولانی تر در فضیلت اخلاق کاری و مهندسی معروف بود.
    اگه بخوام از تعابیر کامبیز یگانگی استفاده کنم، به نظر میاد بعد از این همه سال هنوز با ماجراهای شرکت “ه” کامل نشدم. یعنی هنوز یه گوشه ذهنم سنگینی می کنه.

    4 نظر
    اينو آیدین در ساعت 1:09 pm نوشت.
    .............................................................................................


    Tuesday, January 10th, 2012 زرنگی

    یه پرواز مستقیم ایران ایر هست بین تهران و اینجا، که ما حتی روی بلیطش از تخفیف دانشجویی هم می تونیم استفاده کنیم. تنها اشکالش اینه که هفته ای یه بار دوشنبه ها انجام می شه. نشستیم کلی حساب و کتاب کردیم، به این نتیجه رسیدیم که دوشنبه صبح باید حتما سر کار و زندگی باشیم. پس رفتیم از ترکیش ایرلاینز بلیط گرون تر خریدیم که چند ساعتی هم تو ترانزیت معطل بشیم و در عوض یکشنبه برگردیم. حالا قیافه ما رو مجسم کنین وقتی که پروازمون به خاطر نقص فنی کنسل شد و پرواز بعدی زمانی تو فرودگاه گوتنبرگ نشست که هواپیمای ایران ایر نشسته بود و توی صف کنترل گذرنامه بعد از مسافرای اون پرواز بودیم.
    یه مثل ترکی هست که می گه: “زرنگی زیاد، آدمو جوونمرگ می کنه”.

    1 نظر
    اينو آیدین در ساعت 5:20 pm نوشت.
    .............................................................................................


    Saturday, December 31st, 2011 ترین ها

    حالا هی من می خوام خونسردی خودمو حفظ کنم، هی اینا نمی ذارن. واقعا از این بانک سپه آشغال تر و از کارمنداش گاوتر تو هیچ بانکی ندیدم.
    پ.ن. بی انصافیه اگه از بانک تجارت که تو این رقابت شونه به شونه جلو میاد اسم نبرم.

    3 نظر
    اينو آیدین در ساعت 9:08 am نوشت.
    .............................................................................................


    Wednesday, December 14th, 2011 نفرین دوزخ از تو چه سازد؟

    بهاره و امید و هما و امیر هم با فاصله کمتر از بیست و چهار ساعت از ایران رفتن تا فردایی که من برم تهران، توی شهر خودم از اینجا غریبه تر باشم. تف.

    5 نظر
    اينو آیدین در ساعت 9:50 am نوشت.
    .............................................................................................


     

    Recent Posts

    Recent Comments

    • فاطمه پارساپور: فکرشو بکن! گمونم خرس قطبی بیاد در محضرت زانوی تلمذ بزنه....
    • آیدین: برای رفت و آمد معمول که خوشبختانه سیستم حمل و نقل عمومی، از ...
    • فاطمه پارساپور: یعنی میخوای بگی بعد اینهمه مدت هنوز اونجا دوچرخه سوار نشدی؟!...
    • فاطمه پارساپور: بهش میگن کرم! گمونم. بازم خدا خیرش بده واسه تو پیر خرابات می...
    • خر مش رجب: به کدوم ایمیل خر مش رجب ایمیل بزنه؟...

    About

    copyright © نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه all rights reserved
    2012 نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه.