| Monday, May 7th, 2012 | چقدرم بدصدا |
حضرت آقا یا سرکار خانوم محترمی که توی سر بنده نشستی، دهنت سرویس! از دیشب موقع خواب تا الآن یکسره داری “راک انتحاری” و “پیر خرابات” می خونی تو مخ من، هنوزم ادامه داره. ولم کن بذار به کارم برسم.
1 نظراينو آیدین در ساعت 5:33 pm نوشت.
| Sunday, May 6th, 2012 | یگانه راه نجات! |
پیشرفت تکنولوژی خیلی سریع داره به همه جا سرک می کشه. آقا پروفسور دکتر ابراهیم میرزایی هم که تا چند وقت پیش با اسپری روی دیوار برای خودش تبلیغ می کرد، الآن ایمیل اسپم می فرسته.
پ.ن. کلا دلم براش می سوزه. این جور آدما باید بستری بشن و تحت درمان باشن، نه اینکه راست راست تو خیابون راه برن و جفنگیات سرهم کنن.
اينو آیدین در ساعت 7:40 pm نوشت.
| Sunday, May 6th, 2012 | سیبیل بابات |
اخلاق دوچرخه سواری این سوئدی ها رو درک نمی کنم. دیگه دوره جنگاورهایی که روی اسب به دنیا می اومدن و روی اسب زندگی می کردن گذشته. انگار اینا روی دوچرخه به دنیا میان. درواقع از همون موقعی که بچه هنوز نمی تونه راه بره، پدر و مادرش یه صندلی برای نشستن بچه روی ترک دوچرخه می بندن و تمام مدت دنبال خودشون می کشن. جلوی هر ساختمون، توی هر کوچه و خیابون و میدون، حتی اگه جای پارک ماشین نباشه، میله برای بستن دوچرخه هست. توی میدون های اصلی حتی پمپ باد برای لاستیک دوچرخه هم پیدا می شه. با همه اینا انتظار نداشتم که توی مغازه لوازم خانگی، روی تلویزیون یه دوچرخه هم هدیه بدن. تو ایران حداقل دی وی دی پلیر می دادن که با تلویزیون یه تناسبی هم داشت. اینجا طرف یه دقیقه فکر نمی کنه که من چه جوری جلوی تلویزیون دوچرخه سواری کنم. به هرحال فعلا که دوچرخه مربوطه داره توی کارتن گوشه انباری خاک می خوره تا من حوصله کنم و چرخاشو ببندم روش.
پ.ن. داروغه ناتینگهام باید از اینا درس بگیره. هنوز ده روز نشده که تلویزیون اومده توی خونه، نامه فرستادن که باید برای تماشای چهارتا کانال دولتی مالیات بدی. حالا مگه حالیشون می شه که من اصلا زبون این چهارتا کانال رو نمی فهمم که بخوام نگاه کنم.
اينو آیدین در ساعت 7:40 pm نوشت.
| Tuesday, April 17th, 2012 | شیوخ عظام |
دوست دارم بدونم بابای این “شیخ زاید” موقع انتخاب اسم برای پسر نازنینش، به چی فکر می کرده.
پ.ن. امیدوارم نگرانی ام درباره برادر احتمالی اش به اسم “شیخ غایط” بی دلیل باشه.
اينو آیدین در ساعت 5:29 pm نوشت.
| Monday, April 16th, 2012 |
1- ایگنوبل پزشکی سال 2009 به بابایی رسیده که پنجاه سال آزگار قولنج انگشتای دست چپ خودش رو شکسته ولی به دست راست کاری نداشته. هدف این بوده که ببینه این کار تاثیری تو التهاب مفاصل داره یا نه.
2- اون زمانا که ما فینقیل تر بودیم، معلمای دینی اعتقاد داشتن خودارضایی باعث کم شدن سوی چشم و کوری می شه.
3- یه آدم عاقل پیدا بشه، دوتا برادر دوقلوی همسان بدون مشکل بینایی گیر میاره و می ره برای سرمایه گذاری بلند مدت بیست، سی ساله با هدف کسب ایگنوبل.
اينو آیدین در ساعت 11:54 am نوشت.
| Friday, April 13th, 2012 |
کل ماجرا دیگه به نظر من معنی خودشو از دست داده. مگه یکی مثل شانون کلا تو عمرش چندتا مقاله نوشته؟ مقایسه اش کن با الآن که سالی چهارتا مقاله پرت و پلا می نویسن و معیار شده فقط تعداد مقاله ها. که مثلا تو یه کنفرانس عظیم جمع بشن و با تکبر مزخرفاتشون رو به خورد بقیه بدن. که بعضیاش همین الآن هم ارزش خاصی نداره چه برسه به چند سال بعد. خودم هم یکی از همینا. چه فرقی داره. که جایزه ها و افتخارات الکی رو بین خودشون تقسیم کنن و ذوق زده بشن. که بیشتر باد کنن.
هیچ کس هم هیچ جایزه ای کنار نذاشته برای اون پیرمرد ساده چاق قدکوتاه کوزوویی که دو ساعت کنار پوستر عجیب و ابتدایی اش معطل بود و هیچ کس حتی یه سوال هم درباره کارش نپرسید. همون که احتمالا ذوق و شوق اش برای شرکت تو کنفرانس از همه آدمای دیگه بیشتر بوده.
اينو آیدین در ساعت 2:06 pm نوشت.
| Tuesday, April 10th, 2012 | عید استثنایی |
تاحالا نشده بود که سیزده روز اول بهار این همه فعالیت داشته باشم. یعنی اصولا تا وقتی درس می خوندیم که کلا تعطیل بود و وقتی هم سر کار می رفتیم تو این چند روز همه چیز تق و لق بود. حتی زمان سربازی هم شب بیست و نه اسفند نگهبانی داشتم و یک ساعت قبل تحویل سال رفتم خونه و تا بعد از سیزده طرف پادگان آفتابی نشدم.
امسال ولی تلافی همه این سالا دراومد. تا روز چهارم که انگار نه انگار اتفاقی افتاده و عید شده، صبح تا شب سرکار بودم. بعد شیش روز تو پراگ درگیر کنفرانس بودم. بعد از برگشتن ظرف یه روز تند تند لوازم باقی مونده رو بسته بندی کردیم و دوازده فروردین و سیزده به در هم به اسباب کشی و خرید تیر و تخته گذشت.
در مجموع خیلی موقعیت عجیبی بود. با اینکه هوا خیلی هم بهاری نبود، ولی ساعت بدنم اصلا نمی تونست باور کنه که این موقع سال خبری از تعطیلی نیست. اونم فعلا چاره ای نداره و باید عادت کنه به این وضعیت.
اينو آیدین در ساعت 4:58 pm نوشت.
| Friday, March 30th, 2012 |
چهارمین آپارتمان ظرف ده ماه، از فردا کلید می خوره. دارم کم کم به اسباب کشی وابسته می شم!
2 نظراينو آیدین در ساعت 10:03 pm نوشت.
| Wednesday, March 21st, 2012 |
یه خونه ویلایی بود. خونه ویلایی متروکه ای بود با یه حیاط بزرگ جلوش که حیاط از بی رسیدگی خشک و گر شده بود. پاییز بود و درختای ردیف ته حیاط لخت بودن و آسمون گرفته و کم نور بود و همه جا خاکستری. حتی کلاغ هم روی درختا نشسته بود و صدای شومشون گاه گاهی همه جا رو پر می کرد. تو این فضای ماتم زده من بودم و حیاط خالی و سقف شیروونی پر از خزه خونه ویلایی، تنها. نمی دونم چرا از اونجا سردرآورده بودم و اصلا کجا بود.
اون ته حیاط وایستاده بودم بالای یه قبر قدیمی با یه سنگ رنگ و رو رفته و ترک خورده که با خط تحریری روش نوشته بودن: “آرامگاه شاعری که اسم نداشت” و من تو این فکر بودم که آدمی که اسم نداشته چه هویتی داشته. چه طور فهمیدن شاعره؟ دیوان داره؟ به چه اسمی؟ از کجا فهمیدن دیوان مال کی بوده؟ از کجا فهمیدن جنازه ای که اونجاس همون شاعریه که اسم نداره؟
تو همین فکرا بودم که سنگ دوم رو دیدم. یه سنگ معمولی کوچیک با خط تایپی. انگار که با پول شهرداری ساخته شده باشه که طرف بی سنگ نمونه. یا یه قبر بی سنگ روی دست شهر نمونده باشه. نوشته بود: “تنها شاهد تدفین شاعر” و من نمی دونستم آدمی که هویتش به یه آدم بی هویت دیگه وابسته است چه قدر می تونه بیچاره باشه و لایق ترحم. یعنی داشتم فکر می کردم که اندازه اش چه قدره.
- رونوشت بی دخل و تصرف از یادداشت 23 بهمن 86 که به نوبه خودش روایت مغشوش یه خواب مشوش بهار 83 بوده.
6 نظراينو آیدین در ساعت 5:01 pm نوشت.
| Tuesday, March 20th, 2012 | غلط کردی |
کی آمد نوبهار؟
کجا طی شد هجر یار؟
اينو آیدین در ساعت 7:57 pm نوشت.
| Monday, March 12th, 2012 | اون قدیما |
- کجا رفتی؟ بیا شیرتو بخور!
= نه مامان جون بستنیش خوشمزه تره!
اينو آیدین در ساعت 10:34 pm نوشت.
| Monday, March 12th, 2012 |
Just what the truth is
I can’t say anymore…
اينو آیدین در ساعت 5:24 pm نوشت.
| Monday, March 5th, 2012 | … |
کثافت ترین بخش ماجرا اون وقتیه که داری با تلفن از ایران خبر می گیری و طرفت سرحال نیست و بعد از اینکه یه دور هم تورو سکته می ده، می شنوی که یه عزیزی دیگه زنده نیست و تو چند هزار کیلومتر ناقابل فاصله داری. حالا اونجا بودی هم کاری از دستت ساخته نبود، ولی این فاصله لعنتی همه چیزو سخت تر می کنه. یه دلهره عجیبی می اندازه تو دل آدم که قابل وصف نیست.
2 نظراينو آیدین در ساعت 6:17 pm نوشت.
| Thursday, March 1st, 2012 | میون چندتا دلبر |
اون قدیما (حدود سال هشتاد مثلا) کلا یه بلاگر بود، هرکسی هم که می خواست یه چیزی بنویسه، تکلیفش معلوم بود که باید بره اونجا یه وبلاگ درست کنه و هرچی می خواد بگه. الآن خیلی بغرنج شده ماجرا. شده وبلاگ، فیسبوک، توییتر و بقیه شرکا. خود من وقتی یه چیزی تو ذهنم هست گیج می شم که اینو الآن کجا باید بنویسم که مناسب تر باشه، بعد اونقدر گیج می زنم که کلا یادم می ره چی می خواستم بنویسم.
3 نظراينو آیدین در ساعت 6:32 pm نوشت.
| Thursday, February 23rd, 2012 | با نظم و ترتیب |
این شاعر “صد دانه یاقوت” هم حالش خوب نبوده ها. فکر می کرده برای اینکه انار، انار بشه باید حتما یه نفر بشینه اون دونه ها رو بغل همدیگه بچینه و مثلا پازل هزار تیکه درست کنه. یعنی درواقع فکر می کرده اون دونه ها اول با اون شکل چند وجهی درست می شن، بعد هرکدوم می ره سر جای یکتای خودش. یعنی کلا نفهمیده بوده که هر دونه انار چون تو اون موقعیت بوده، اون شکل یکتا رو پیدا کرده.
پ.ن. یکتایی مساله هم اثبات نشده تازه!
اينو آیدین در ساعت 3:24 pm نوشت.
| Thursday, February 16th, 2012 | خرفهم |
وقتی استاده چهل و پنج دقیقه تمام درباره محاسبه یه انتگرال پیش پا افتاده صحبت کرد، تازه فهمیدم چرا دانشجوهای ترم پیش از من ایراد گرفته بودن که کم توضیح می دم.
3 نظراينو آیدین در ساعت 4:23 pm نوشت.
| Thursday, February 16th, 2012 |
دیگه نیست که منو “نیچ مرد روزگار” صدا کنه. حیف.
نظری نیستاينو آیدین در ساعت 4:21 pm نوشت.
| Thursday, January 26th, 2012 | بس ناجوانمردانه |
سرمای هوا داره به مراحل جالبی می رسه. گلاب به روتون، تا حالا از دماغم آلاسکا در نیومده بود!
1 نظراينو آیدین در ساعت 5:32 pm نوشت.
| Wednesday, January 25th, 2012 | خطر مرگ |
کشتن منو با این سوسول بازیاشون. چند روز پیش صدای دریل میومد از یه جایی تو راهرو. بعد احتمالا طرف با مته رفته بود تو سیم کشی ساختمون، چون یهو صدای آژیر حریق بلند شد. حالا معلوم بود که هیچ خبری نیست، ولی تمام ملت بدو بدو ساختمون رو تخلیه کردن و رفتن یه جایی صد متر دورتر که فضای باز بود و ظاهرا از قبل به همه ابلاغ شده هروقت صدای آژیر شنیدن برن اونجا. حالا ما رفته بودیم بیرون و مشغول خوش و بش بودیم که ماشین آتش نشانی هم سر رسید و چهار نفر با لباس فضایی و تجهیزات پیاده شدن و دویدن طرف ساختمون. از اینجا قسمت اکشن ماجرا شروع شد. چهار نفری رفتن سراغ تابلوی آژیر که دم در ساختمون بود، یه دگمه ای رو فشار دادن که آژیر قطع شد. بعد خیلی پیروزمندانه سوار ماشینشون شدن و رفتن!
2 نظراينو آیدین در ساعت 1:57 pm نوشت.
| Wednesday, January 25th, 2012 | Research! |
پس اینترنت به چه دردی می خوره وقتی اثبات قضیه ای که من باید به عنوان تکلیف تحویل بدم، توش پیدا نمی شه؟
نظری نیستاينو آیدین در ساعت 1:54 pm نوشت.
| Tuesday, January 24th, 2012 | سن و سال |
وبلاگ ده ساله یا ترشی هفت ساله؟ مساله این است.
مثلا اگه یه ترشی هفت ساله اومده بود تو دنیای وبلاگ و اینجا سن تو مبنای هفت حساب می شد، الآن ده ساله بود. یا یه همچین چیزی.
ما هم ده ساله شدیم.
اينو آیدین در ساعت 9:00 pm نوشت.
| Wednesday, January 11th, 2012 | عجایب شرکتی دیدم در این دشت… |
یه شرکتی بود که یه زمانی من توش کار می کردم. به اسم “ه” از این شرکت یاد می کنیم. یه روز عصر منشی شرکت بهم زنگ زد و گفت آقای مهندس “م” گفتن شما دیگه نیاین سر کار. یعنی حتی سی سال سابقه و تجربه مدیریتی آقای مهندس “م” باعث نشده بود که از قبل به من خبر بده که از یه تاریخی به بعد دیگه کار منو لازم نداره. یا مثلا صحبت هایی که درباره رابطه خاص مدیر و کارمندا و خانواده بزرگ شرکت می زد باعث نشده بود که اقلا خودش مستقیم بهم خبر بده و یه بنده خدای دیگه رو واسطه نکنه. به هرحال منم گفتم چشم و از فرداش نرفتم.
پنج ماه بعد از این ماجراها یکی از همکلاسی های قدیمی که تو یه شرکت اپراتور کار می کرد بهم زنگ زد و از من درباره شرکت “ه” پرسید. وقتی شنید که من دیگه اونجا کار نمی کنم، گفت: “پس چرا الآن که می خوان از ما پروژه بگیرن، اسم و رزومه تورو بین آدمای درگیر این پروژه برای ما فرستادن؟!”
برام مهم نیست که می خواستن سر کارفرما کلاه بذارن یا هرچی، اون بین خودشونه. مساله این بود که بعد از چندماه که با اون وضعیت عذر منو خواسته بودن، هنوز از رزومه و کپی مدرک تحصیلی من که ازم گرفته بودن استفاده می کردن. یادم رفت بگم که آقای مهندس “م” به نطق های طولانی درباره برتری مهندس واقعی نسبت به تمام افراد جامعه در تمام شئون زندگی، یا نطق های طولانی تر در فضیلت اخلاق کاری و مهندسی معروف بود.
اگه بخوام از تعابیر کامبیز یگانگی استفاده کنم، به نظر میاد بعد از این همه سال هنوز با ماجراهای شرکت “ه” کامل نشدم. یعنی هنوز یه گوشه ذهنم سنگینی می کنه.
اينو آیدین در ساعت 1:09 pm نوشت.
| Tuesday, January 10th, 2012 | زرنگی |
یه پرواز مستقیم ایران ایر هست بین تهران و اینجا، که ما حتی روی بلیطش از تخفیف دانشجویی هم می تونیم استفاده کنیم. تنها اشکالش اینه که هفته ای یه بار دوشنبه ها انجام می شه. نشستیم کلی حساب و کتاب کردیم، به این نتیجه رسیدیم که دوشنبه صبح باید حتما سر کار و زندگی باشیم. پس رفتیم از ترکیش ایرلاینز بلیط گرون تر خریدیم که چند ساعتی هم تو ترانزیت معطل بشیم و در عوض یکشنبه برگردیم. حالا قیافه ما رو مجسم کنین وقتی که پروازمون به خاطر نقص فنی کنسل شد و پرواز بعدی زمانی تو فرودگاه گوتنبرگ نشست که هواپیمای ایران ایر نشسته بود و توی صف کنترل گذرنامه بعد از مسافرای اون پرواز بودیم.
یه مثل ترکی هست که می گه: “زرنگی زیاد، آدمو جوونمرگ می کنه”.
اينو آیدین در ساعت 5:20 pm نوشت.
| Saturday, December 31st, 2011 | ترین ها |
حالا هی من می خوام خونسردی خودمو حفظ کنم، هی اینا نمی ذارن. واقعا از این بانک سپه آشغال تر و از کارمنداش گاوتر تو هیچ بانکی ندیدم.
پ.ن. بی انصافیه اگه از بانک تجارت که تو این رقابت شونه به شونه جلو میاد اسم نبرم.
اينو آیدین در ساعت 9:08 am نوشت.
| Wednesday, December 14th, 2011 | نفرین دوزخ از تو چه سازد؟ |
بهاره و امید و هما و امیر هم با فاصله کمتر از بیست و چهار ساعت از ایران رفتن تا فردایی که من برم تهران، توی شهر خودم از اینجا غریبه تر باشم. تف.
5 نظراينو آیدین در ساعت 9:50 am نوشت.
