بررسی سیستم های قدرت به شدت چرند می باشد. “معارف برق” بیشتر بهش میاد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:56 نوشت.
شیش ماه قبلش می گفت بهت ثابت می کنم که همیشه دوستت می مونم. شیش ماه بعدش حتی جواب سلامم رو نداد.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:55 نوشت.
Oh my friend
We’re older but no wiser
For in our hearts the dreams are still the same.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:54 نوشت.
می گه: “اصلا مگه مهمه؟ بودنش مهم بود ولی نبودنش نه!”
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 22:29 نوشت.
باز ما یه چیزی راجب خانوما گفتیم، فوری یه بلایی سرمون اومد. نامردیه والا.
یارو تو یه وجب کوچه با چه سرعتی می خواسته سبقت از راست بگیره، بعدم لیز خورد و زد به در ما. گواهینامه هم نداشت. ماشینش هم پلاک نداشت. بعد رفیقش که بغلش بود پیاده شد و گفت من راننده بودم، همینه که هست. این ماشینم چیزیش نشده فقط پولیش می خواد! بعد یه افسر ابله اومد و کشف کرد که ما مقصر بودیم! بعد از اینکه کلی بهش پیله کردم که آخه یه ماده آیین نامه بگو که من مقصر باشم، یه ساعت فکر کرد و گفت تغییر مسیر ناگهانی داشتی!
به خدا خیلی با این ملت وقیح حال می کنم. بعد به من می گن تو آدم عصبی نامتعادلی هستی.
هرچی هم به خودم می گم که من نباید با هرکی که دیروز گوسفنداشو فروخته و امروز شهرنشین شده، دهن به دهن بشم، بازم به خرجم نمی ره.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 22:14 نوشت.
استاد فرمودن: “آدمای ایده آل گرا، همیشه ناموفق می مونن.”
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:37 نوشت.
خب آخه یه کاری می کنین که آدم مجبور می شه یه چیزی بگه دیگه.
تو این بارون، تو مدرس شمال به جنوب همه ماشینا داشتن با احتیاط می رفتن به جز خانوما که خیال کرده بودن خیلی اتفاقی بوده که یه خط اتوبان کاملا براشون خالی مونده که حسابی گاز بدن!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:36 نوشت.
دوتا آنتن بوقی بستیم سر موجبر ها و از دوتا دستگاه دوطرف آزمایشگاه داریم برای همدیگه سیگنال می فرستیم. بعد مدام می گه: “حواستون باشه جلوی آنتن ها نباشین، تشعشع داره خطرناکه”. انگار ما خودمون تاحالا تشعشع ندیدیم. خیال کرده بود از موج می ترسیم. عوضش تا حواسش پرت می شد ما مشغول آزمایش می شدیم و خواص بازتاب و عبور قسمتهای مختلف بدنمون رو بررسی می کردیم!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 8:26 نوشت.
I wish I had an angel
For one moment of love
I wish I had your angel tonight
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:51 نوشت.
تکلیف آدمو معلوم نمی کنن. اول ترم گفت 19 آذر تعطیله، به جاش شنبه بعدش بیاین. هفته پیش گفت حالا که پنج شنبه دیگه تعطیل نیست، همون پنجشنبه بیاین و شنبه رو لغو می کنیم. بعد پاشده رفته نشسته تو دولت، تصویب کرده که پنج شنبه تعطیل باشه! حالا ما موندیم حیرون که بالاخره کلاس کی تشکیل می شه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:50 نوشت.
“انسان چیزی است که از آن فرار می باید کرد.”
چنین گفت آیدین
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:49 نوشت.
بعد از این همه سال که از ترجیح سیرت به صورت حرف زدم، الآن می بینم که انگار هنوز در بند صورتم.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:25 نوشت.
دلتنگستان
“… پطرس، کودک فداکار، در کمال نا اميدی هر روز عاشق می شود، از عشق خسته می شود، خيانت می کند و دروغ می گويد، شايد يک بار ديگر به نامهء اعمالش رسيدگی شود و اين بار جهنمی شود؛ پطرس هر شب در رویای آتش جهنم می خوابد و فردا صبح باز در کنار خيابانهای سرد بهشت بيدار می شود تا يک روز ديگر هم وزن تمام گناهانش را به دوش بکشد، باز عاشق شود، باز خسته شود، باز خيانت کند و باز هم دروغ بگويد. پطرس، کودک فداکار، از دست شيطان هم خسته شده است.”
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:58 نوشت.
از روزی که یه دونه از این پنج تومنی جدیدا (که اندازه یه قرونی قدیمیا شده) گرفتم، یه چیزایی یادم میاد که نگو.
اوایل مهر اون سالی که اول دبستان بودم. خوندن رو قبل از مدرسه بلد بودم. پنج تومن پول داشتم (اون وقتا ثروتی بود برای خودش). جلوی بوفه مدرسه که فروشنده اش همون بابای مدرسه بود (جالبه که قیافه اش هنوز یادمه) روی پنجه پاهام وایستاده بودم و داشتم لیست اقلام موجود و قیمت هاشون رو از روی دیوار می خوندم. می خواستم ببینم با این پنج تومن چی می تونم بخورم. اون وقتا هنوز مثل الآن نشده بودم که دخل و خرج برام مهم باشه، می خواستم همه پولم رو خرج کنم. ولی مشکلم این بود که قیمتها رو به ریال نوشته بود و من هیچ نظری نداشتم که ریال رو چه جوری باید به تومن تبدیل کرد. جالبه که حتی روی پنج تومنی رو نگاه نکرده بودم که ببینم نوشته پنجاه ریال. خلاصه یه چند دقیقه ای زل زدم به قیمت ها و نفهمیدم چی می تونم بخورم. آخرش سرمو انداختم پایین و راهمو کشیدم و رفتم و هیچی هم نخوردم. (آخی، بمیرم برای مظلومیت این بچه. یادم باشه وقتی خواستم فیلم اشک آور بسازم، این صحنه رو حتما توش بیارم). حالا که اینا رو گفتم یاد مزه ساندویچ های بوفه افتادم. با نون ساندویچی هایی که از وقتی نون فرانسوی اومده، دیگه پیدا نمی شن. با سوسیس هایی که انگار قسمت اعظمش آرد بود. همین. نه سس، نه خیارشور، نه گوجه.
عجب بچگی ای داشتیم ما. بچه های این دوره زمونه خیلی از لذت های مارو هیچ وقت درک نمی کنن.
خیلی از موضوع دور شدم.
انگار همین دیروز بود که تازه سکه ده تومنی اومده بود. چهارم دبستان بودیم. یادمه به خاطر همین ده تومنیا، با حمید دعوام شد و کار به کتک کاری کشید. چون نمی دونم چرا خیال می کردم وقتی سکه ده تومنی داشته باشیم، معنیش اینه که ارزش پول مملکت بالا رفته، ولی حمید می گفت ارزش پول پایین اومده. (نه توروخدا. الآن کدوم بچه چهارم دبستانی رو می شناسین که اصلا از اقتصاد سر در بیاره یا این چیزا براش مهم باشه؟!)
اول راهنمایی بودیم. ژولی یه دونه بیست و پنج تومنی اورده بود و تو راهروی طبقه دوم، جلوی دپارتمان معارف (این دپارتمان ها هم اختراع آقای ابوترابی بود. یادش بخیر) معرکه گرفته بود. سکه رو به هیچ کس نمی داد. فقط باید کف دستش نگاه می کردیم و ذوق می کردیم. ژولی همیشه می خندید. ولی وقتایی که واقعا خوشحال بود، قیافه اش دیدنی بود. اون روز هم از همون قیافه ها داشت. هنوز یادمه. (یه بار دیگه هم یادمه که برای افتتاح کانال سه، همینقدر ذوق زده شده بود. فکرشو بکنین. کانال سه! الآن چقدر خنده دار به نظر میاد که یه تلویزیونی فقط دوتا کانال داشته باشه. این دوتا کانال هم تنها برنامه بدرد بخورشون، دیدنیها باشه. یعنی یک ساعت در هفته. تازه تبلیغ پفک و ماکارونی هم توی تلویزیون نباشه. عوضش سه تا شخصیت کارتونی باشن که وسط برنامه ها، ده ثانیه پیداشون بشه و دلقک بازی دربیارن).
سوم راهنمایی بودیم. صد ببو سکه های بیست و پنج تومنی رو جمع می کرد و می فروخت به داداشش. دونه ای سی تومن!
خیلی وقت بود که سکه جدیدی نیومده بود که بتونیم چندسال بعدش یاد خاطره اومدنش بیفتیم و منگ بشیم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:13 نوشت.
می گه ببرم تا خونه اتون برسونمت. می گم نه راه خودتو برو، من سر راه پیاده می شم. می گه آخه گناه داری، مثل یه گنجیشک یخ می زنی. آنگاه اضافه کرد: “البته گنجیشک که نه، مثل کلاغ!”
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:09 نوشت.
خیلی پیرتر از اونم که حوصله این لج بازی های بچه گونه رو داشته باشم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:08 نوشت.