So much to live for, so much to die for
If only my heart had a home
Sing what you can’t say
Forget what you can’t play
Hasten to drown into beautiful eyes
Walk within my poetry, this dying music
– My loveletter to nobody.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:39 نوشت.
تعالیم، قسمت سوم:
نذار کسی برات برنامه ریزی کنه. برنامه زندگیت رو خودت بریز.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:37 نوشت.
علی سوئیت کما، قبل از تعطیل کردن وبلاگ:
سخت است در بستر آغوش او زمزمه های آهنگین و عاشقانه اش را بشنوی و در چشمانش نوشته ای را روخوانی کنی که خیره به تو میگوید:
” عزیزم در آغوش من نمیر که سنگینی لاشه سنگینت را نمیتوانم برتن خود تحمل کنم.”
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.
چرا این جوری شدم؟ برای کارای پیش پا افتاده وقت ندارم و برای کارای مهم حوصله.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.
قماربازی که آنچه بودش را بباخته، سرمایه قمار دیگر از کجا میاره؟!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:51 نوشت.
ما همه کردیم کار خویش را
ای بزرگ آخر بجنبان ریش را
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 8:20 نوشت.
“اگر به شخصی خیانت شود که به خاطر او به شخص دیگری خیانت شده است، بدین معنا نیست که با آن شخص دیگر از در آشتی درآید… نخستین خیانت جبران ناپذیر است، و از طریق واکنش زنجیره ای خیانت های دیگری را برمی انگیزد که هرکدام از آن ها ما را بیش از پیش از خیانت پیشین دور می کند.”
بار هستی – میلان کوندرا
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:27 نوشت.
یه مسافرتی مثل شمال پارسال لازم دارم. از اون شونزده نفر حتی یه نفر نبود که با من هم زبون باشه. نتیجه اش این شد که یه هفته کامل فکرم فقط مال خودم بود و تنها کاری هم که می کردم فکر کردن بود. بعدشم قرار بود فردای روزی که برگشتیم برم بیمارستان، که با توجه به جونعزیزی ذاتیم خیال می کردم آخرین روزهای فکر کردن رو دارم سپری می کنم! وقتی برمی گشتیم دیگه تکلیفم با خودم معلوم بود. الآنم لازم دارم که از بلاتکلیفی در بیام، ولی فرصت نمی شه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:58 نوشت.
قسمت بعدی تعلیمات یه همچین چیزیه:
اگه کسی رو دوست داری، برو بهش بگو.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:25 نوشت.
قراره برای راحت زندگی کردن نوع بشر، تعالیم خودم رو ارائه بدم.
یکی از مسائل مهم اینه که وقتی یه اشتباهی کردی، بعدش شهامت برگشتن و تصحیحش رو داشته باشی. نباید سرتو بندازی پایین و ازش رد بشی.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:24 نوشت.
It is hard to hold on
When there’s no-one to lean on.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:35 نوشت.
انگار تو خلقت من یه اشتباهی شده. یا باید مرغ می شدم که سنگدون داشته باشم، یا باید گاو می شدم که بتونم نشخوار کنم. یا حالا که شبیه آدم شدم، باید یاد می گرفتم که غذا رو نجویده قورت ندم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:32 نوشت.
Who dares to love forever
When love must die?
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:36 نوشت.
ما نفهمیدیم چرا این سایتا همشون single and looking دارن، ولی married and looking ندارن؟!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 7:50 نوشت.
پارسال این موقع، پارسال این موقع بود. امسال این موقع، الآنه. ولی هرچی فکر می کنم نمی فهمم سال دیگه این موقع، کِی می شه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 7:34 نوشت.
بعضی چیزا هست که زمان خودش چندان هم خوشایند نبوده. ولی الآن وقتی بهش فکر می کنی اصلا ناراحت نمی شی. حتی دلت براش تنگ شده. مثلا آخرین باری که توی دعوا اونقدر کتک خوردم که سر و صورتم خونی شد، هشت سال پیش بود. یادش بخیر. بچه های کلاس 106 جمع شده بودن دور کلاس و داشتن من و سیامک رو تماشا می کردن. جدا کردن دونفر که دارن با هم دعوا می کنن، یه رسم خیابونیه که خوشبختانه تو دبیرستان ما وجود نداشت. آخرش هم به خوبی و خوشی از هم جدا شدیم و من رفتم تو دستشویی که خون ها رو بشورم. به همین راحتی.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 7:32 نوشت.
مث یه کوه بلند
مث یه خواب کوتاه
یه مرد بود، یه مرد
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:14 نوشت.
گفتیم از شر کنکور که خلاص بشیم، می ریم هرچی خلاف تو دنیا هست مرتکب می شیم و خلاصه یه دلی از عزا در میاریم. به همین مناسبت همینجوری که داشتیم پیاده تو شهر می چرخیدیم، از همه چراغای قرمز رد شدیم و روی چمنای هرجایی که تابلوی لطفا وارد باغچه نشوید داشت، قدم زدیم. بعد رفتیم موزه پول و یه ساعت مسخره بازی دراوردیم که احتمالا همین روزا تلویزیون فیلم دوربینای امنیتی موزه رو، به عنوان جدیدترین و بهترین فیلم سه کله پوک براتون پخش می کنه. بعدش چون خسته شده بودیم رفتیم کنار چهارراه لب جدول نشستیم و به مردم آدرس اشتباه دادیم! یه آدرس درست هم دادیم که برای خودمون ذخیره آخرت جور کرده باشیم. آخرشم رفتیم تو پارک نشستیم و پرت و پلا گفتیم، تا بالاخره حوصله امون سر رفت و رفتیم خونه. ماشالا کار خلافمون هم شکل آدمیزاد نیست.
پ.ن. بعد از سوالای الکترومغناطیس، یه سری سوال بود که هرچی نگاه کردم اصلا نفهمیدم چی می خواد. یه چیزایی بود راجب ماهیچه قلب و دل و روده و هیپوتالاموس و شوسکولاک فاهیختیا. منم که تنها چیزی که از دبیرستان یادم بود، ریبوزوم و پلاتی پوس بود که طبیعتا هرچی تو گزینه ها گشتم، همچین چیزی پیدا نکردم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.