مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 


پنج‌شنبه، 17 مارس 2005

کامپیوتری که خود به خود reset می شه رو باید با چکش خورد کرد. آدمی که چیزی رو save نمی کنه رو باید با تبر تیکه تیکه کرد. از صبح تاحالا بیست و پنج صفحه چیز نوشته بودم، همش پرید!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:08 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 16 مارس 2005

تو فکر می کنی که نخواستم. خودم فکر می کنم که نتونستم. یکی یا هردوی ما اشتباه می کنیم.
شاید اون طور که باید نخواستم که نتونستم.
به هرحال از امروز سعی می کنم که بخوام و بعدشم سعی می کنم که بتونم.
پ.ن. دو سه تا مساله قلقلک دهنده موند که دوست دارم بپرسم. باشه برای بعد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.

I used to bring you sunshine
Now all I ever do is bring you down

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:19 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 15 مارس 2005

فاین تذهبون؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:14 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 14 مارس 2005

تصمیم گرفتن، همیشه سخت ترین کار روی زمینه. البته تصمیمایی که فکر و دلیل لازم دارن، وگرنه که خودم روزی هزارتا تصمیم می گیرم یکی از یکی دیمی تر.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:23 نوشت.

و اما دیروز. ظرف سماقی که خودم درشو باز کرده بودم، چپه شد تو غذای خودم. یه گوشی موبایل از دستم افتاد و دو متر پایین تر خورد زمین. یه MP3 player رو شکستم. روی یه بخاری نشستم و بعد احساس کردم کم کم دارم می سوزم…
همین دیگه! بازم بگم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:16 نوشت.

بار اضافه ای روی شونه های نحیفش نخواهم بود.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:13 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 12 مارس 2005

فکر نمی کنم تمام شکنجه های جسمی، به اندازه سه بار انکار پطرس اذیتش کرده باشن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:36 نوشت.

تو صبحانه به این مصاحبه لینک داده بودن. گفتم یه نگاهی بندازم. چرت و پرت که زیاد گفته پسرک. یادم افتاد چند تا شماره از “روایت” که ضمیمه فصلنامه سازمان بود رو هنوز دارم. گشتم و پیداشون کردم و بعد دنبال اون داستان کذایی “ارمیا” گشتم که تیکه تیکه چاپ می شد. نکته بسیار جالب این بود که داستان اصلا به اسم رضا امیرخانی نبوده و به اسم امیر حمزه زاده چاپ می شده. به هرحال چیز مزخرفی بود. اون موقع نمی خوندمش، الآن هم برام اهمیت نداره که چی نوشته. ولی دوست دارم بدونم بالاخره نویسنده اش کی بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:34 نوشت.

من چنینم که نمودم، دگر ایشان دانند…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:19 نوشت.

زندگی بدون romance هم به درد لای جرز می خوره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:59 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 11 مارس 2005

این دو روز به خاطر ضرورت کاری (حماقت موجود توی این ترکیب منو کشته) اونقدر پشت بوم دیدم که نگو. به جرات می گم خونه ای نبود که آنتن ماهواره نداشته باشه. واقعا به صدا و سیمای دولتی ایران، بابت موفقیت بی نظیرش در حروم کردن پول مملکت، تبریک می گم. حالا اصلا مسایل جامعه شناختی مربوطه به کنار.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:42 نوشت.

یه جوری تو اخبار می گن: “آمریکا به طور یک جانبه تحریم ایران را تمدید کرد”، که انگار قرار بوده بیاد باهاشون مشورت کنه و دوجانبه تحریم ایران رو تمدید کنن.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:40 نوشت.

Your ocean pulls me under
Your voice tears me asunder
Love me before the last petal falls.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 6:47 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 10 مارس 2005

دراز کشیده بودم که از دور دورا یه صدای عجیبی شبیه بوق شنیدم. یه لحظه فکر کردم صوراسرافیل که می گن، همینه.
***
اسرافیل حوصله اش سر نمی ره؟ این همه سال علاف شیپور به دست وایسته یه گوشه که یه زمانی که معلوم نیست کی می رسه، دوبار فوت کنه و بعد بازنشسته بشه.
***
حالا اومدیم و وقتش که رسید، شروع کرد به فوت کردن و هیچ صدایی از شیپورش در نیومد. نباید هر سازی رو یه بار امتحان کرد که ببینی صداش در میاد یا نه؟
***
خب می گیم صداش در میاد. قبول. تمرین چی؟ می خواد برامون تمرین نکرده بنوازه؟ تعداد شنونده هاش یه رکورد تاریخیه. از کجا معلوم که نفسش کم نیاد؟
***
عجب خرتوخری بشه تو صف حسابرسی، اون وقتی که دومین شیپور هم زده بشه. بیچاره مایی که باید تو صف ایرانیا باشیم. صف که چه عرض کنم. خدا کنه اقلا زیر دست و پا نمونیم.
***
من یکی که به کمتر از چهل تا حوری رضایت نمی دم. دستپختشون هم باید خوب باشه. گفته باشم.
***
حالا خودمونیم، من که جهنمی ام. گرما رو هم که هیچ جوری نمی تونم تحمل کنم. کاش اقلا بتونم به خاطر فامیلم گولشون بزنم و خیال کنن من سید بودم. فکر کنم زمهریر تحملش راحت تر باشه.
***
بعد از قطع شدن صدای بوق، کلی فکر کردم که زنده ام یا مرده. مرده گی رو تاحالا تجربه نکردم، پس نتونستم نتیجه گیری کنم. غلت زدم و خوابیدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:02 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 9 مارس 2005

یاد کرکس هایی می افتم که تو ارتفاع زیاد، دور طعمه در حال مرگ می چرخن. فکرای جورواجور توی سرم همون جوری می چرخن. کرکس ها حرکاتشون رو با صدای Barber of seville که از دور میاد، هماهنگ کردن.
انتظار چی رو می کشم که کرکس ها رو منتظر نگه داشتم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:14 نوشت.

دانشجوهای ارشدی که سر کلاسام می بینم حالمو به هم می زنن. یه مشت آدم که فکرشون رو مهار زدن و افسارشو دادن دست یه استاد از خودشون نادون تر. خیلی هم به این وضعیتشون افتخار می کنن. حتی همدیگه رو مهندس صدا می کنن. هاه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:13 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 8 مارس 2005

حالا من نمی خوام نام ببرم، ولی یه سری از این دوستان هفتاد و نهی امروز رفتن یه همچین چیزی چسبوندن روی در جهاد:
” به علت فوت عمه کتی جهاد اینا، تا اطلاع ثانوی آدامس خود را به زنگ طبقه بالا بچسبانید”
البته این جهادیا آدمای بی جنبه ای هستن، ظرف کمتر از نیم ساعت کاغذ بیچاره رو کندن!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:08 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 7 مارس 2005

Let this nakedness be my birth.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:41 نوشت.

امروز توی آزمایشگاه مدار مخابراتی، به طرز ماهرانه ای یه آشکارساز برق شهر ساختیم. ولی ملک اصلا خوشش نیومده بود. می گفت باید آخرش بعد از اون دتکتوره، یه پیام سینوسی یک کیلوهرتزی بگیرین، ولی مال ما پنجاه هرتز بیشتر نبود.
ساعت قبلش هم کلی از دست این دکتر تحصیل کرده انگلیس خندیدیم که به exponential می گفت expetansiel. آدم یاد حضرت دکتر مهنوش معتمدی آذری عضو شورای شهر تهران (ایضا تحصیل کرده انگلیس) می افته که به همسایگی می گه neverhood!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:07 نوشت.

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002