Music
The wonder of you
Elvis Presley
[
5 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:38 نوشت.
این که آدم تو زندگیش اهل ریسک باشه، دلیل نمی شه که وقتی کلسترولش از حد مجاز رد شده، پنج وعده متوالی غذای سرخ شده بخوره. می شه؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:00 نوشت.
امروز سر حالم. صبح زود بیدار شدم و رفتم تو هوای تازه پارک، پیاده روی کردم. یه کار مهمی بالاخره تموم شد و خیالم نسبتا ازش راحت شد. بعد از مدت ها به یه بچه کوچولو لبخند زدم و جوابم رو با لبخند داد. دلایل دیگه هم دارم که نمی گم. هویجوری.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:54 نوشت.
زندگی شاید یه نقطه بازی بی قانون باشه که ازش لذت می بری.
زندگی باید یه نقطه بازی بی قانون باشه که ازش لذت می بری.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 8:18 نوشت.
از دانشگاه جدید اصلا خوشم نیومد. حتی چند تا برخورد دیدم و شنیدم که ازش بدم هم اومد. به قول امید: “خدایا! تو این دنیا که این بلا رو سرمون اوردی، اقلا اون دنیا مارو نفرست جهنم”.
دانشگاه سابق هم معلوم نیست آخرش دست از سرمون برمی داره یا نه.
باز رسیدم به اون حرفایی که نباید جلوی غریبه ها بگم!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:50 نوشت.
حالا عکس موری رو زدن تو تالار افتخارات دبیرستان و عکس منو نزدن، به جهنم. ولی آخه چرا موری بره استنفورد و من برم تو اون خراب شده ای که بابای موری هم استادشه زندگیمو تلف کنم؟ اگه اینجور مواقع هم آدم نتونه از f-word استفاده کنه، پس کجا می تونه؟!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:15 نوشت.
آدمی که چهار شبانه روز پای Protel بشینه، آخر عاقبتش همین می شه دیگه. دیشب خواب دیدم که یه مدار ساختیم که آب که سربالا می ره، قورباغه ابوعطا بخونه. مشکلمون هم موقع طراحی این بود که هیچ کدوم تا اون موقع ابوعطا ندیده بودیم!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 4:26 نوشت.
از مغازه های عکاسی خوشم نمیاد. دیدن عکس اون همه آدم روی درودیوار که با لبخندهای مصنوعی مسخره اشون بهت زل زدن، کار نفرت انگیزیه.
***
یه مشت آدم روانی رفتن دکترا گرفتن و دور هم جمع شدن و دانشکده باز کردن! اون قدر این روزا چیزای خنده دار(درواقع حرص آور) از برخورد استادا با دانشجوها شنیدم که دارم اشباع می شم.
***
یارو هرشب میومد توی تلویزیون و می گفت: “اگر به مشکلات خود بخندید، همیشه موضوعی برای خندیدن خواهید داشت”. افتاد مرد!
***
طراحی و ساخت سیستم انتقال داده باند پایه، مجهز به بلوک رمزنگار و رمزگشا روی FPGA! هاه!
***
یارو ورداشته بود دوتا ایتالیایی رو با خودش اورده بود رستوران. معلوم نبود برای چه کاری داشت خرشون می کرد. یه جا بهشون گفت: “If you will tell me no, I must go to die!” یکی از اون دوتا دلقک هم موقع رفتن با یه لهجه خنده دار به اون خانومه که پشت صندوق بود، گفت: “خداحافظ”
***
این بند هم مثلا همون چیزاییه که نباید جلوی غریبه ها گفته بشه! البته اون حرفا خیلی بیشتر از یک بند، جا می گیرن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:44 نوشت.
این خودکفایی وطن هم عجب چیزیه! ما به خاطرش حاضر شدیم حتی KVL رو نقض کنیم!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:29 نوشت.
Woman, I know you understand the little child inside a man
Please remember, my life is in your hands,
and woman,hold me close to your heart
However distant don’t keep us apart
After all it is written in the stars.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:42 نوشت.
اون قدر امروز اردبیلی پور و ابریشمیان از ما دوتا تعریف کردن که من دیگه داشتم شک می کردم که لابد یه خبری شده و خودم نمی دونم.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:41 نوشت.
آقا! بنده از صمیم قلب و با تمام وجود خراب کاری کردم به سر تا پای دانشکده فنی ای که خیر سرش روی پشت بوم دیش داره، ولی نمی شه که اینترنتش دو روز متولی سالم باشه و الآن من باید زیر پل سیدخندان آواره کافی نت باشم!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 6:02 نوشت.
این پارکبان ها هم موجودات جالبی هستن. به یارو می گم حالا این اخطاری که چسبوندی پشت شیشه رو چی کار باید بکنم که شماره ماشین رو نفرستی برای راهنمایی رانندگی؟ می گه: “هیچی بابا! بده به من بندازمش دور. شب باید یه ساعت گزارش بنویسم، حالا یه دونه کمتر می شه!”
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:25 نوشت.
من که دیگه سعی می کنم تا آخر عمرم هرجوری شده از زیر بار اسباب کشی های احتمالی فرار کنم.
کمرم شکست، هنوز کلی دیگه اش مونده. تاحالا کامیون سواری نکرده بودم (تو قسمت بار سوار شده بودم، ولی توی کابین نه!) که امروز قسمت شد. یه پسره هم توی خونه جدید بود که کلی قیافه اش برام آشنا بود. بعد که صحبت کردیم معلوم شد که با هم یه دبستان می رفتیم. بعد که کلی از دبستان حرف زدیم، به این نتیجه رسیدم که یادآوری قیافه یه نفر از دوران دبستان خیلی سخت تر از این حرفاس. بعد که بیشتر تحقیق کردیم معلوم شد که توی پنج سال اخیر هر روز همدیگه رو توی دانشگاه دیدیم!!!
پ.ن. این جوری که بوش میاد، امشب آخرین شبی می شه که توی اتاق نازنینم می خوابم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:26 نوشت.
هفتاد و نهی های دیوونه. دلم براتون تنگ می شه. برای شمایی که فقط یه چراغ رومیزی براتون کافیه که به همه ثابت کنین که هفتاد و نهی هستین. دیشب که بیست نفری دور میز نشسته بودین (و تازه نصف دار و دسته نبودن) داشتم نگاهتون می کردم و می دیدم که دیگه راه ها داره از هم جدا می شه.
یه قراری بذاریم اقلا هر دو ماه یه بار دور هم جمع بشیم.
[
5 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:25 نوشت.
دیدی آخرش موجی شدم؟!
موجی شدن یکی از اهداف سه سال پیش بود. الآن دیگه خیلی هم بهش پایبند نبودم.
پ.ن. فکر کنم اولین باری بود که دعاهام مستجاب شدن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:24 نوشت.
سابقه از این خنده دارتر؟
ترم اول بین بیست نفر اول دانشکده علوم. ترم دوم معمولی. ترم سوم مشروط. ترم چهارم فرار از مشروطی به زور پاچه خواری. ترم پنجم و ششم و هفتم معمولی. ترم هشتم دوباره نزدیک مشروطی. ترم نهم و دهم بالاترین نمره های کلاس ها!
یه همچین آدم متغیری لابد یه جای کارش می لنگه دیگه.
پ.ن. باز نمره یه درس دیجیتال دیگه اومد و باز من حسرت می خورم که احتمالا قراره موجی بشم.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:12 نوشت.