مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 


چهارشنبه، 3 می 2006

سنگی بر گوری – جلال آل احمد
یادم نمیاد دفعه آخری که یه کتاب رو یه دفعه تا آخرش خونده بودم، کی بوده. یه جور اعترافات شخصیه. خیلی خواستم یه تیکه اش رو انتخاب کنم که بنویسم. ولی نمی تونم یه قسمت خاص رو جدا کنم. شاید شروع کتاب، انتخاب خوبی باشه:
“ما بچه نداریم. من و سیمین. بسیار خوب. این یک واقعیت. اما آیا کار به همینجا ختم می شود؟ اصلا همین است که آدم را کلافه می کند. یک وقت چیزی هست. بسیاز خوب هست. اما بحث بر سر آن چیزی است که باید باشد. بروید ببینید در فلسفه چه تومارها که از این قضیه ساخته اند. از حقیقت و واقعیت. دست کم این را نشان می دهند که چرا کمیت واقعیت لنگ است. عین کمیت ما. چهارده سال است که من و زنم مرتب این سوال را به سکوت از خودمان کرده ایم. و به نگاه. و گاهی با به روی خود نیاوردن. نشسته ای به کاری؛ و روزی است خوش؛ و دور برداشته ای که هنوز کله ات کار می کند؛ و یک مرتبه احساس می کنی که خانه بدجوری خالی است. و یاد گفته آن زن می افتی – دختر خاله مادرم – که نمی دانم چند سال پیش آمده بود سراغمان و از زبانش در رفت که:
– تو شهر، بچه های فسقلی توی خانه ها نمی توانند بلولند و شما حیاط به این گندگی را خالی گذاشته اید…
و حیاط به این گندگی چهارصد و بیست متر مربع است. اما چه فرق می کند؟ چه چهل متر چه چهل هزار متر. وقتی خالی است، خالی است دیگر. واقعیت یعنی همین! و آن وقت بچه های همسایه توی خاک و خل می لولند و مهمترین بازی هاشان گشت و گذاری روزانه سر خاکروبه دانی محل که یک قاشق پیدا کنند یا یک کاپوت ترکیده.
یا صبح است با نم نم بارانی و تو داری هوا می خوری. درد سکر آور ساقه های جوان را به هدایت قیچی باغبانی لمس می کنی که اگر این شاخه را بزنم… یا نزنم… که ناگهان سوز و بریز بچه همسایه از پشت دیوار بلند می شود و بعد درق… صدایی. و بله. باز پدره رفت سر کار و دو قران روزانه بچه را نداد. و خدا عالم است مادر کی فرصت کند و بیاید به نوازش بچه. و آنوقت شاخه که فراموش می شود هیچ – اصلا قیچی باغبانی که تا هم الآن هادی احساس کشاله رفتن ساقه ها بود، به پاره آجری بدل می شود در دستت که نمی دانی که را می خواستی با آن بزنی.
یا توی کوچه، دخترک دو سه ساله ای، آویخته به دست مادرش و پا به پای او، به زحمت می رود و بی اعتنا به تو و همه دنیا هی می گوید، مامان، خسته مه… و مادر که چشمش به جعبه آینه مغازه ها است یک مرتبه متوجه نگاه تو می شود. بچه اش را بغل می زند، همچون محافطت بره ای در مقابل گرگی، و تند می کند. و باز تو می مانی و زنت با همان سوال. بغض بیخ خرت را گرفته و حتم داری که زنت هم حالی بهتر از تو ندارد. و همین باعث می شود که از رفتن به هرجا که قصد داشته اید منصرف بشوید، یا فلان دلخوری را بهانه کنید و باز حرف و سخن. و باز دعوا. و باز کلافگی. و آخر یک روز باید تکلیف این قضیه را روشن کرد.”

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:49 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 30 آوریل 2006

She’s got eyes of the bluest skies
As if they thought of rain
I hate to look into those eyes
And see an ounce of pain
Her hair reminds me of a warm safe place
Where as a child I’d hide
And pray for the thunder
And the rain
To quietly pass me by

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:19 نوشت.

مدیر برنامه شونصد سال پیش guns داشت تعریف می کرد که اسلش و اکسل اونقدر شدید مشغول باده گساری و تدخین بودن که من بهشون گفتم “شما الآن معروف ترین گروه راک دنیا هستین، یه جوری رفتار کنین که قبل از مردن اقلا چهار سال دیگه بتونین کار کنین”.
لذا من دو روزه که دارم همش شاهکارهای سرسام آور اون بنده خداها رو گوش می کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:16 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 29 آوریل 2006

Have I told you lately that I love you
Have I told you there’s no one else above you
Fill my heart with gladness
Take away all my sadness
Ease my troubles that’s what you do

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.

دیوونه ها! آخه اول یه دور مساله ها رو بخونین، بعد با استاد چونه بزنین که نمره اش رو زیاد کنه. ضمنا وقتی استاد از خدا خواسته حرفتون رو قبول می کنه، باید بفهمین یه جای کار می لنگه.
پ.ن. دارم تمرین استادی می کنم. این مساله ها رو یه جوری حل کردم که تو نگاه اول همه فکر می کنن یه شاهکاریه که تاحالا عقل جن هم بهش نرسیده. ولی وقتی دقت می کنی می بینی راه حل سر تا پا غلطه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:58 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 28 آوریل 2006

آخه تو چه جور مخابراتی هستی که تا اسم واریانس می شنوی، رنگت می پره؟!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:48 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 25 آوریل 2006

من اصولا از شعرهای شاملو خوشم نمیاد (البته اگه دست من باشه، بهشون نمی گم شعر) ولی اخیرا یه جلد قصه های کتاب کوچه رسیده دستم که وقت خوندنش رو ندارم و فقط گاهی یه تیکه ازش می خونم. این کتابش انصافا عالیه. پر از اون عناصری که من توی قصه دوست دارم. اونم از نوع ایرانی، قابل لمس.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:04 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 22 آوریل 2006

حالا تو این هیر و ویر دندون عقل دیگه چه مصیبتی بود که نازل شد، من نمی دونم.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:23 نوشت.


اینم نتیجه ساعت های سر و کله زدن من و امید با جدید ترین نرم افزار طراحی مدارهای تطبیق! این نمودار مربوط به یک مدار تطبیق چبی شف چهار طبقه می باشد.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:36 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 21 آوریل 2006

حالا ما که بخیل نیستیم. این استقلالی ها هم بالاخره بعد از این همه سال قهرمان شدن.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:52 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 20 آوریل 2006

مثلا یه چیزی که انگار تو تمام دنیا منحصر به تهران می شه، پدیده ای به اسم “گدای نرخ دار”ه!
“پونصد تومن بده که تا تجریش برسم.”
“زنم تو بیمارستان مونده، هزار تومن بده که کارم راه بیفته.”
“کیفم رو تو سرویس جا گذاشتم، هشتصد تومن بدی تا آزادی برسم خوبه.”
“سربازم، دو هراز و پونصد تومن می خوام که تا شهر خودمون برم” (این یکی یه هفته متوالی، تو کوچه خونه قدیممون، جلوی من رو به این بهانه می گرفت!)
بدیش اینه که تو کافی شاپ نشسته باشی و یکی که تا پنج دقیقه پیش سر میز بغلی نشسته بوده، بیاد و یکی از همین حرفا رو تحویلت بده و منتظر باشه بهش پول بدی! نمی دونم والا.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:10 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 16 آوریل 2006

می رُم گل می ستونُم
سر زلفش وا می ایستونُم…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:51 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 15 آوریل 2006

موسیقی جدید:
George Jones
I’m a one woman man

I’d climb the highest mountain
If it reached a bigger sky
To prove that I love you
I’d jump off and fly
I’d even swim the ocean
From shore to shore
To prove that I love you
Just a little bit more

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:05 نوشت.

خب وقتی آقای “حسنی فرنگی شده” می زنه تو خط سیاست، طبیعیه که آقای نویسنده داستان های سکسی پلیسی سی سال پیش (پرویز قاضی سعید) هم خودش رو سیاست مدار حساب کنه. این دلقکا، خر تر از اون هستن که بتونن مردم رو خر تصور کنن. ولی دلم برای آدمایی که با دقت صحبتای این دیوونه ها رو گوش می کنن، می سوزه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:03 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 12 آوریل 2006

پسر همسایه رو تو چهار سالگی ختنه کردن. حالا بیچاره دو روزه که داره مدام گریه می کنه. به هرحال یه جای کار حتما می لنگه، وگرنه دلیلی نداره که بچه طفلکی این همه اذیت بشه.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:02 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 10 آوریل 2006

من به این نتیجه رسیدم که بعیده بتونم از موضوع سمینارم (RFID Antennas) یه پروژه قابل انجام به دردبخور در بیارم. یه هفته فرصت دارین که یا یه پروژه خوب مربوط پیشنهاد بدین، یا این که کلا یه موضوع دیگه به من بگین. چون اصلا ایده ای ندارم، ضمنا هیچ دوست ندارم که کارم بیشتر از دوسال تو این دانشگاه طول بکشه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:41 نوشت.

آگهی اینجوری دیگه ندیده بودیم تاحالا:
“یک کانتینر پوشاک مردانه مارک دار، وارداتی با قیمت عالی به فروش می رسد”!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:37 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 8 آوریل 2006

دارم دیوونه می شم؟ یه لحظه فکر کردم یه طرح خوب برای یه الگوریتم تصحیح خطا دارم. بعد که بیشتر فکر کردم دیدم هم سیستم غیرعلّی بود، هم یه ذره با مفاهیم تئوری اطلاعات جور در نمی اومد. اما اگه بتونم این دوتا اشکال جزئی رو برطرف کنم، مخابرات دیجیتال متحول می شه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:37 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 7 آوریل 2006

اون سه نفر در بیست روز، رسید به چهار نفر در بیست و دو روز. فکر کنم یه خبرایی شده که من نمی دونم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:18 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 6 آوریل 2006

هنوزم معتقدم که مستحق اون برخورد نبودم. دیگه هم کاری به کارش ندارم. این خط، اینم نشون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:56 نوشت.

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002