عجب کابوسی بود دیشب. تک تک المان ها رو اعصاب بود. دوران مدرسه بود و کلاس عربی بود و معلم معمم بود و من مشق ننوشته بودم و کتاب عربی همراهم نبود و امتحان هم قرار بود بگیره و من خبر نداشتم. پووووووووووووف.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 6:54 نوشت.
مزه نون خامه ای های نیم کیلویی چهارراه استانبول یادم رفته بود که خدا رو شکر تجدید پیمان شد. ولی یه چیزی که ناراحتم کرد این بود که شدیدا از دوران اوج خودم فاصله گرفتم و وسطاش احساس کردم برام زیاده! پیر شدیم رفت.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 6:52 نوشت.
“و این زبان پارسی از قدیم بازدانستند: از روزگار آدم تا روزگار اسماعیل پیغامبر، همه پیغامبران و ملوکان زمین به پارسی سخن گفتندی. و اول کس که سخن گفت به زبان تازی اسماعیل پیغامبر بود. و پیغامبر ما از عرب بیرون آمد و این «قران» به زبان عرب بر او فرستادند.”
ترجمه تفسیر طبری – محمد بن جریر طبری
ترجمه جمعی از علمای ماوراءالنهر – ویرایش جعفر مدرس صادقی
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:27 نوشت.
یکی از هزار پروژه ای که برای خودم تعریف کردم که هیچ وقت فرصتش نبوده، حاشیه نویسی “روش سریع تراختنبرگ در حساب” بوده. حالا که فرصتش هست هرچی می گردم نمی دونم اصل کتاب رو چی کار کردم.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:26 نوشت.
همیشه از عوض کردن سلمونی فراری بودم. فکرکنم یکی از دلایلش این باشه که کلا سلمونی برام یه موقعیت اجتماعی خیلی پیچیده حساب می شه که دوست ندارم مدام تغییر کنه. دلیل دیگه اش هم اینه که خیلی دوست ندارم یه نفر که بهش عادت ندارم با تیغ دور و بر گوش و گردنم بگرده.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 12:39 نوشت.
اگه به تبلیغات رسمی که می گن موقع عطسه کلی خرت و پرت از آدم شوت می شه بیرون اعتماد ندارین، یه دفعه موقعی که طاقباز دراز کشیدین عطسه کنین تا بفهمین.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:38 نوشت.
نمی دونم تو این مدرسه ها چی یاد می دن. پسر همسایه که کلاس اول دبستانه، از اول مهر تا الآن بعداز ظهرا که از مدرسه میاد یه سره صداهای داد و بیداد کونگ فویی در میاره!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:37 نوشت.
حالا مثلا نمایش غیر علنی کراوات و پاپیون یعنی چی؟ یعنی به عنوان لباس زیر ازشون استفاده کنی؟
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 12:36 نوشت.
یعنی فکر نمی کنم اثرات منفی سربازی روی زندگیم به این زودی ها تموم شدنی باشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:35 نوشت.
این ممنوعیت نمایش علنی کراوات و پاپیون خیلی باحاله. یه روزی برسه که فقط پالون مجاز باشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:28 نوشت.
– You know? I have a huge inferiority complex.
= Well, At least you have something huge!
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 8:26 نوشت.
خیلی سخته که آدم The Lost Symbol رو روی دسکتاپش داشته باشه ولی از ترس اینکه نتونه ولش کنه جرات نکنه بره طرفش.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:16 نوشت.
تا حالا اینجوری با کله به طرف صفر مطلق مالی نرفته بودم. آخرین باری که یادم میاد تعداد ارقام موجودی حسابم اینقدر کم بوده، همینم کلی پول بود.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:15 نوشت.
خیلی بده اگه تو بیست و هفت سالگی دقیقا ریچارد براتیگان چهل و هفت ساله “یک زن بدبخت” رو درک می کنم؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:16 نوشت.
شرط در آمد کار است نه دانستن کار
تاس اگر راست نشیند همه کس نراد است
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:13 نوشت.
تا ساعت چهار صبح صداشون رو گذاشتن رو سرشون و با بلندگوهای ده هزار واتی کل محل رو با صدای بلند و گریه اشون پر کردن. یکی نیست به اینا بگه شاید یه بدبختی مریض باشه، فکر خودتون رو بکنین که درست همون لحظه ای که خدا داره سرنوشت سال آینده اتون رو تعیین می کنه یه حق الناس به این بزرگی یقه اتون رو می گیره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:59 نوشت.
اونی که می گفت نرخ بیکاری کم شده، منظورش نرخ بیکاری عمه اش بود؟
پ.ن. همیشه می گفتم دوست دارم کلا کار نداشته باشم بشینم خونه و واسه خودم لم بدم. الآن می بینم که هفته ای یه روز از خونه بیرون رفتن ضرری هم نداره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:57 نوشت.
راستی کی نویسنده مورد علاقه ام از سالینجر جا افتاده و دانای کل، به براتیگان آشفته تبدیل شد؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:54 نوشت.