اون ماه اول ترم اول دانشجویی، سر کلاس فیزیک یک، بهنود از ته کلاس صدا می زد “مهندس!” و بعدش ما ده نفری برمی گشتیم طرفش و جواب می دادیم “جون مهندس!!!”. بهنود سال سوم جلوی خونه دختر مورد علاقه اش نفت ریخت رو خودش و کبریت زد و تمام. من هم الآن با یه سری پبمانکار طرف هستم که حتما پشت سرم کلی دری وری بارم می کنن و جلوی خودم “مهندس” از دهنشون نمی افته. استفاده از این کلمه برای احترام یا نشون دادن شان بالا حالم رو بد می کنه.
پ.ن. هیچ وقت تو هندسه شاگرد زرنگی نبودم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:19 نوشت.
1- با سلطان حوادث هوایی که نوپولف 154 باشه اومدم شیراز. جالبه برای این که مسافرا نترسن و سر و صدا نکنن، حتی اسم کامل هواپیما گفته نمی شه. می گن: “به هواپیمای TU154 خوش آمدید”. حالا نمی دونم با چی قراره برگردم.
2- جایی که حافظیه ساخته شده یه قبرستون خیلی قدیمیه و همه هم اینو می دونن. اون چیزی که من نمی دونم اینه که چرا اینقدر زوج های جوان اونجا بودن که گوشه ایوون یا لب پله های این آرامگاه و اون آرامگاه نشسته بودن و از قرار حرفای عاشقانه می زدن.
3- یعنی اون چینی که شبکه شیراز رو طراحی کرده قد یه چینی معمولی هم شعور نداشته. ورداشته بغل خوابگاه دانشگاه شیراز نوک کوه، یه دکل سی متری زده و سرش سایت هوا کرده. دو تا سکتورش که دارن به کوه پوشش می دن، اون سکتور سوم هم به تنهایی به کل شهر اورشوت می ده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:18 نوشت.
“Ridicule is the only weapon which can be used against unintelligible propositions. Ideas must be distinct before reason can act upon them. And no man ever had a distinct idea of the trinity. It is the mere Abracadabra of the mountebanks calling themselves the priests of Jesus.”
Thomas Jefferson
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:46 نوشت.
1- امان از دست این پیمانکارای شیرازی، تا ولشون می کنی می خوان کارو بپیچونن. “مهندس ای دکلو خیلی بلنده، نریم بالا”، “مهندس ای خیابونو یی طرفه اس”، “ماشینو داغ کرده، تعطیلش کنیم” پدرم در اومد از دست اینا.
2- یه مغازه دیدم که نوشته بود: “کالباس کل عباس، سلطان سوسیس و کالباس ایران”!
3- خوابم میاد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:42 نوشت.
نمی دونم تو هوای شیراز چی هست که اینجوری آدم رو می گیره. من که شخصا همش دلم می خواد بخوابم.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 11:48 نوشت.
یه چندتا نکته دیگه درباره اهواز:
1- اینجا اولین جاییه که دیدم ظهر جمعه همه رستوران هاش تعطیل بودن.
2- خیلی از رستوران های اینجا دیدم که تو لیست غذاهاشون، گنجشک و سار هم داشتن. البته من امتحان نکردم به دو دلیل. یکی اینکه می ترسم گوشت جالبی نداشته باشن، دوم اینکه گنجشک حتی یه لقمه چپ هم نیست و طبق تخمین من باید اقلا پونزده پرس بخورم تا سیر بشم.
3- تا حالا کسی سعی نکرده بود بهم اسلحه بفروشه. البته من چون حدس می زنم تو فرودگاه ازم بگیرن نخریدم. ولی حداقلش اینه که آدم می دونه اگه یه وقت لازم شد از کجا باید بخره.
4- جلوی چشممون یه سمند پیچید جلوی یه پراید و مسافراش پیاده شدن و مسافر پراید رو از ماشین کشیدن پایین و با خودشون بردن!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:07 نوشت.
برعکس بعضیا که تو دهات های اروپا گیر افتادن، چند روزه که تو مرکز پولسازترین استان میهن مشغول بهینه سازی شبکه ام. برای منی که تا حالا سر و کارم به این اطراف نیفتاده بود واقعا تجربه عجیبیه. تا حالا هیچ شهری ندیده بودم که کنار خیابونش علنا بنزین بشکه ای فروخته بشه و نظامی پیاده اش با مسلسل تو خیابون بگرده. هیچ شهر پولداری ندیدم که در و دیوارش اینقدر درب و داغون باشه. از بس داستان تیراندازی و جنگ و جدال هم شنیدم تو این روزا که دیگه وقتی هوا تاریک می شه با ترس و لرز می رم تو خیابون. فکرشو بکن می خوایم بریم سر سایت که آنتنش رو تنظیم کنیم، بعد پیمانکار می گه مهندس دفعه آخر که رفتیم سر این سایت، صاحبخونه با اسلحه اومده سروقتمون، تو رو خدا اینو بیخیالش بشو!
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:42 نوشت.
اونی که می گه: “کتیبه هزار ساله مسجد وکیل دزدیده شد” اصلا تا حالا از خودش پرسیده که اون وکیل الرعایا این مسجد وکیل رو چندهزار سال پیش ساخته؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:41 نوشت.
یعنی من واقعا از این زبون پیراسته و فاخر این روشنفکر پیشتاز لذت می برم. بیچاره ما.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:30 نوشت.
بالاخره فهمیدم شفیعی جم شخصیت غلمراد رو از کجا اورده بود. اینا ورداشتن یه بابایی از چین اوردن که مثلا دکتر مملکتشونه، کلی هم سابقه کار R&D داره ولی حرف زدن و خندیدن و خوردن و گیراییش کاملا همونیه که غلمراد بود. فقط نمی دونم کی به این دکترا داده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:29 نوشت.
To see him obviously framed
Couldn’t help but make me feel ashamed to live in a land
Where justice is a game
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:29 نوشت.
این فیلمبردار عروسی ما خیلی آدم بدبختیه. دلم براش می سوزه که می خواد هرجور شده با من اسکار بگیره!
[
6 نظر]
اينو آیدین در ساعت 11:12 نوشت.
یعنی دزدی هم که به من می زنه باید یه تخته اش کم باشه حتما. یارو راکت و کفش رو ول کرده، یه پک 24 تایی اسپرایت از صندوق عقب ماشین برداشته! حالا باز جای شکرش باقیه که به جای اون مثلث خطر، زاپاس و جعبه آچار رو برده!
پ.ن. آقایون نتیجه سیاست های عدالت محور و تورم کاهتون رو تحویل بگیرین لطفا.
[
5 نظر]
اينو آیدین در ساعت 23:41 نوشت.
خواب دیدم صدر اسلام بود و من مسلمون خیلی معتقد و محکمی بودم. مامور شده بودم که برم سراغ آزتک ها و تا همه اشون اسلام نیاوردن برنگردم. حالا اصلا نمی دونستم آزتک چی هست و کجا باید پیداش کنم. فکرشو بکن!
پ.ن. اگه احیانا رمان یا فیلم پرفروشی از ایده من ساخته شد، حق مالکیت معنوی فراموش نشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:29 نوشت.
جوون تر که بودیم، زمان دانشجویی و این حرفا، خیلی دوست داشتم یه ماشین x داشته باشم. فکر می کردم مثلا دیگه با اون راه می افتم تو خیابون و دیگه حسابی کیف می کنم و بلانسبت هر غلطی دلم بخواد می کنم. الآن که یه ماه می شه که x مربوطه رو تحویل گرفتیم کل استفاده اش شده این که صبح باهاش بریم سر کار و عصر برگردیم خونه. حالا یا واقعیات آدم همیشه از خواسته هاش عقب تره، یا اون موقع هم فقط خیال می کردم اون ماشین خیلی کاربرد داره!
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:17 نوشت.
یکی از الطاف خدا که آدمیزاد قدرشو نمی دونه اینه که به پرنده ها لینت مزاج بخشیده. اینا که نمی فهمن کجا کارشون رو می کنن، شانس اوردیم اقلا یه چیز جامد به اون گندگی از اون ارتفاع نمی خوره تو ملاجمون.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:57 نوشت.
یکی از تکیه کلام های عزیز دل اوبلیکس، چیزیه که نثار ملل مختلف می کنه. وقتی به رومی ها می رسه می گه these romans are crazy، به مصری ها که می رسه می گه these egyptians are crazy و الی آخر. این حرف ها هم زمانی گفته می شه که داره با انگشت اشاره به شقیقه خودش می زنه. این روزا خیلی جاش رو خالی می کنم که راه بره و بگه these chinese are crazy!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:29 نوشت.
از دوستان عزیر خواهش می کنم تو عروسیا، خودشون برای بچه اشون غذا بکشن و بدن دستش، وگرنه یه بچه جقله که تو بشقابش به ارتفاع سه متر خورش فسنجون ریخته و بشقاب رو کج گرفته و چشماش با دیدن میز شام از حدقه زده بیرون، می خوره به من و آستین کت نو رو نابود می کنه.
پ.ن. اگه مطمئن بودم باباش حواسش نیست، همچین گوشش رو می پیچوندم که غذا خوردن یادش بره.
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:41 نوشت.