مُرده
منم دقیقا واسه همین از مُرده می ترسم. می ترسم یهو از جاش بلند بشه، گلوی من بیچاره رو بگیره و فشار بده.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 12:15 نوشت.
متضاد
یعنی در برابر “استقبال گسترده” از “استقبال فشرده” استفاده می شه؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:08 نوشت.
ساز و آواز
خب بالاخره بعد از هزار سال دوباره اینجا موسیقی دار شد. دیدم بد نیست اگه از گری مور که پریروز جان به جان آفرین تسلیم کرد انتخاب کنم.
The Loner
Gary Moore
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 23:49 نوشت.
بیا بریم غار، کدوم غار؟
نمی فهمم چطور شده که اون خرسی که تو غار زندگی می کنه عقلش به خواب زمستونی رسیده، بعد این اشرف مخلوقات عقلش نرسیده.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:54 نوشت.
Workaholism!
بابای من تو چهل سالگی رسید به جایی که کارش تمام وقتش رو گرفت و دیگه اوقات فراغت برای خودش و ما کم معنی شد. من تو سی سالگی صبح کله سحر از خونه می زنم بیرون و شب کوفته بر می گردم. چرا دنیا روز به روز تندتر می چرخه؟
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:28 نوشت.
مبارک=میمون؟
حالا خود مصریا هم نمی دونن چی داره می شه ها! بعد تو تمام دنیا هر کی داره ماجرا رو به نفع خودش تفسیر می کنه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:18 نوشت.
ثبت است بر جریده عالم دوام ما؟!
اون موقعی که شروع کردم به وبلاگ نوشتن خودم هم فکرش رو نمی کردم که نه سال بتونم دووم بیارم. جالبه که اصلا اون موقع فکر می کردم نه سال بعدش هزار سال دیگه باشه. برای خودم هم نه سال نوشتن با همه افت و خیزش عجیبه. در واقع برای منی که بیمارگونه علاقه ام به موضوعات مختلف کم و زیاد می شه، احتمالا طولانی ترین مدتی بوده که به یه موضوع چسبیدم. به افتخارش.
پ.ن. اون سال های اول از بس نوشتم که حتی هنوز هم متوسط بیشتر از یه پست در روز دارم!
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:47 نوشت.
سرفرازان
ورزشکاران! دلاوران! نام آوران!
قاطی باقالیا، شنگول باشید.
دلتون خوشه بابا.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:58 نوشت.
چی در برابر چی؟
یعنی اینایی که با اومانیسم مشکل دارن، به انیمالیسم معتقدن؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:32 نوشت.
وردپرس، بلاگر، پیوندتان مبارک!
بالاخره بعد از نزدیک چهار ماه تونستم یه دستی به سر و گوش قیافه اینجا بکشم. البته اگر از گودر خبیث استفاده نمی کنین تا حالا خودتون نتیجه رو دیدین. اشکال کار این بود که قالب قبلی رو سال هشتاد و یک ظرف سه روز (سه روز آزاد قبل از امتحان پایان ترم الکترونیک که آخر هم افتادم) درست کرده بودم. اون موقع کلا اینترنت از HTML تشکیل شده بود و هنوز CSS هم جا نیفتاده بود چه برسه به php و این جنگولک بازی ها. حتی خیلی از تگ های رایج فعلی هم استفاده نمی شد. من هم کلا از اون موقع به بعد هیچ سعی نکرده بودم ملزومات جدید رو یاد بگیرم و آخرین تلاشم مربوط به دوران سربازی بود که یه کتاب PHP in 24 hours گرفتم دستم و ظرف ده ماه از ساعت هفتم جلوتر نرفتم. از اون طرف ساختار قالب های وردپرس تو نگاه اول خیلی پیچیده به نظر میاد. نتیجتا این که چیزی که فعلا می بینین یه فرانکنشتاین وحشتناکه که از ترکیب موجودات مختلف درست شده. زیاد باهاش کشتی نگیرین که یهو ممکنه بترکه. من ایشالا تو برنامه پنج ساله آینده می ذارم که اوضاع بهتر بشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:25 نوشت.
Strange days have found us…
تعداد آدمایی که دیدن و مصاحبت باهاشون برام لذت بخشه روز به روز داره کمتر می شه. لذت که هیچ، سرگرمی که هیچ، بعضیا دیگه فقط تبدیل شدن به رفع تکلیف و عذاب.
حتی این روزا انزوای خودخواسته سالینجر کمتر عجیب به نظرم میاد.
[
14 نظر]
اينو آیدین در ساعت 12:26 نوشت.
کف بین ناشی
آخرم معلوم نکرد کف دستم یه زن و دوتا بچه دیده یا دوتا زن و یه بچه!
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 12:25 نوشت.
زبون
ورمی دارن کدخدای الاغ تپه رو می یارن تو تلویزیون، ازش می پرسن نکیر و منکر به چه زبونی با آدم صحبت می کنن. یارو هم نه می ذاره و نه برمی داره می گه تو بهشت همه عربی صحبت می کنن و تو جهنم همه عجم! انگار که مثلا زبون رسمی باشه و هرکدوم برای خودش سرود ملی و پرچم هم داشته باشه.
حالا اگه واقعا اینجوریه که می گن، خواهشا بنده رو بفرستین جهنم. اقلا به زبون آدمیزاد با آدم صحبت می کنن، نه اینکه تا خرخره از جوب شیرکاکائو خورده باشی و بعد مجبور باشی از ته حلقت حرف بزنی که خدای نکرده یهو بالا هم بیاری. یا مثلا یه حوری نخراشیده با یه صدای کلفت بچسبه بهت و هی از ته ریه بهت بگه احبک یا حبیبی! اقلا تو جهنم با حافظ و سعدی و نجف دریابندری می شینیم گل می گیم و گل می شنفیم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:31 نوشت.
دس دسی صداش می یاد
صدای پای بیماری آبا و اجدادی رو می شنوم. شبایی که هیچ جوری نمی تونم پسش بزنم و روزایی که فقط خسته ام.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:01 نوشت.
چک چک
دقت کردین که نویسنده های چک کلا تو یه فضای عجیب و تک به سر می برن؟ دلایل احتمالی ماجرا هم می تونه تجربه بزرگ شدن تو زمان جنگ، نظام حکومتی قدرتمدار، اقتصاد سوسیالیستی، تجزیه کشور و …. باشه.
دقت کردین که ممکنه ما نسل ما هم تا دو سه دهه دیگه تو فضای عجیب مشابهی به سر ببریم؟
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 12:42 نوشت.
چه کنم چی کار کنم…
این چینیا یه سیستم Monitoring و Maintenance شبکه ساختن که وقتی بیست خط command بهش می دی قاطی می کنه. حالا من یه تغییر کوچولو می خوام تو شبکه بدم که بیست و سه هزار خط command شده و نمی دونم چه جوری اعمالش کنم. انگار استعفا بدم برم بهتره.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:22 نوشت.
بعدنا اگه دستم به جایی رسید، یادم بندازین امروز که دستم به هیچ جا نمی رسه دوست داشتم اگه یه روز دستم به جایی رسید، مدرسه بسازم. خودم که لابد تا اون موقع یادم رفته.
[
5 نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:24 نوشت.
Promises
I will meet you in the next life
I promise you…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:13 نوشت.
Sherlock
اپیزود اول از Sherlock رو دیدم و به نظرم خوب اومد.قبلش نمی دونستم وقوع داستان تو دوره معاصر چه اثری ممکنه روش گذاشته باشه و مردد بودم که ببینمش یا نه. ولی تو طول فیلم زیاد احساس نمی کردم که دارم چیز عجیبی می بینم و کاملا با فضای آشنای شرلوک هولمزی مواجه بودم. خوش ساخت بود و موسیقی هم کاملا به فضا سازی کمک می کرد. الآن کاملا مشتاقم که دوتا اپیزود دیگه رو هم ببینم. اگه احیانا اهل داستان های شرلوک هولمز هستین، این مجموعه جدید رو از دست ندین.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:07 نوشت.