…
کثافت ترین بخش ماجرا اون وقتیه که داری با تلفن از ایران خبر می گیری و طرفت سرحال نیست و بعد از اینکه یه دور هم تورو سکته می ده، می شنوی که یه عزیزی دیگه زنده نیست و تو چند هزار کیلومتر ناقابل فاصله داری. حالا اونجا بودی هم کاری از دستت ساخته نبود، ولی این فاصله لعنتی همه چیزو سخت تر می کنه. یه دلهره عجیبی می اندازه تو دل آدم که قابل وصف نیست.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:17 نوشت.
میون چندتا دلبر
اون قدیما (حدود سال هشتاد مثلا) کلا یه بلاگر بود، هرکسی هم که می خواست یه چیزی بنویسه، تکلیفش معلوم بود که باید بره اونجا یه وبلاگ درست کنه و هرچی می خواد بگه. الآن خیلی بغرنج شده ماجرا. شده وبلاگ، فیسبوک، توییتر و بقیه شرکا. خود من وقتی یه چیزی تو ذهنم هست گیج می شم که اینو الآن کجا باید بنویسم که مناسب تر باشه، بعد اونقدر گیج می زنم که کلا یادم می ره چی می خواستم بنویسم.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:32 نوشت.
با نظم و ترتیب
این شاعر “صد دانه یاقوت” هم حالش خوب نبوده ها. فکر می کرده برای اینکه انار، انار بشه باید حتما یه نفر بشینه اون دونه ها رو بغل همدیگه بچینه و مثلا پازل هزار تیکه درست کنه. یعنی درواقع فکر می کرده اون دونه ها اول با اون شکل چند وجهی درست می شن، بعد هرکدوم می ره سر جای یکتای خودش. یعنی کلا نفهمیده بوده که هر دونه انار چون تو اون موقعیت بوده، اون شکل یکتا رو پیدا کرده.
پ.ن. یکتایی مساله هم اثبات نشده تازه!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:24 نوشت.
خرفهم
وقتی استاده چهل و پنج دقیقه تمام درباره محاسبه یه انتگرال پیش پا افتاده صحبت کرد، تازه فهمیدم چرا دانشجوهای ترم پیش از من ایراد گرفته بودن که کم توضیح می دم.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:23 نوشت.
دیگه نیست که منو “نیچ مرد روزگار” صدا کنه. حیف.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:21 نوشت.
بس ناجوانمردانه
سرمای هوا داره به مراحل جالبی می رسه. گلاب به روتون، تا حالا از دماغم آلاسکا در نیومده بود!
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:32 نوشت.
خطر مرگ
کشتن منو با این سوسول بازیاشون. چند روز پیش صدای دریل میومد از یه جایی تو راهرو. بعد احتمالا طرف با مته رفته بود تو سیم کشی ساختمون، چون یهو صدای آژیر حریق بلند شد. حالا معلوم بود که هیچ خبری نیست، ولی تمام ملت بدو بدو ساختمون رو تخلیه کردن و رفتن یه جایی صد متر دورتر که فضای باز بود و ظاهرا از قبل به همه ابلاغ شده هروقت صدای آژیر شنیدن برن اونجا. حالا ما رفته بودیم بیرون و مشغول خوش و بش بودیم که ماشین آتش نشانی هم سر رسید و چهار نفر با لباس فضایی و تجهیزات پیاده شدن و دویدن طرف ساختمون. از اینجا قسمت اکشن ماجرا شروع شد. چهار نفری رفتن سراغ تابلوی آژیر که دم در ساختمون بود، یه دگمه ای رو فشار دادن که آژیر قطع شد. بعد خیلی پیروزمندانه سوار ماشینشون شدن و رفتن!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 13:57 نوشت.
Research!
پس اینترنت به چه دردی می خوره وقتی اثبات قضیه ای که من باید به عنوان تکلیف تحویل بدم، توش پیدا نمی شه؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:54 نوشت.
سن و سال
وبلاگ ده ساله یا ترشی هفت ساله؟ مساله این است.
مثلا اگه یه ترشی هفت ساله اومده بود تو دنیای وبلاگ و اینجا سن تو مبنای هفت حساب می شد، الآن ده ساله بود. یا یه همچین چیزی.
ما هم ده ساله شدیم.
[
6 نظر]
اينو آیدین در ساعت 21:00 نوشت.
عجایب شرکتی دیدم در این دشت…
یه شرکتی بود که یه زمانی من توش کار می کردم. به اسم “ه” از این شرکت یاد می کنیم. یه روز عصر منشی شرکت بهم زنگ زد و گفت آقای مهندس “م” گفتن شما دیگه نیاین سر کار. یعنی حتی سی سال سابقه و تجربه مدیریتی آقای مهندس “م” باعث نشده بود که از قبل به من خبر بده که از یه تاریخی به بعد دیگه کار منو لازم نداره. یا مثلا صحبت هایی که درباره رابطه خاص مدیر و کارمندا و خانواده بزرگ شرکت می زد باعث نشده بود که اقلا خودش مستقیم بهم خبر بده و یه بنده خدای دیگه رو واسطه نکنه. به هرحال منم گفتم چشم و از فرداش نرفتم.
پنج ماه بعد از این ماجراها یکی از همکلاسی های قدیمی که تو یه شرکت اپراتور کار می کرد بهم زنگ زد و از من درباره شرکت “ه” پرسید. وقتی شنید که من دیگه اونجا کار نمی کنم، گفت: “پس چرا الآن که می خوان از ما پروژه بگیرن، اسم و رزومه تورو بین آدمای درگیر این پروژه برای ما فرستادن؟!”
برام مهم نیست که می خواستن سر کارفرما کلاه بذارن یا هرچی، اون بین خودشونه. مساله این بود که بعد از چندماه که با اون وضعیت عذر منو خواسته بودن، هنوز از رزومه و کپی مدرک تحصیلی من که ازم گرفته بودن استفاده می کردن. یادم رفت بگم که آقای مهندس “م” به نطق های طولانی درباره برتری مهندس واقعی نسبت به تمام افراد جامعه در تمام شئون زندگی، یا نطق های طولانی تر در فضیلت اخلاق کاری و مهندسی معروف بود.
اگه بخوام از تعابیر کامبیز یگانگی استفاده کنم، به نظر میاد بعد از این همه سال هنوز با ماجراهای شرکت “ه” کامل نشدم. یعنی هنوز یه گوشه ذهنم سنگینی می کنه.
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 13:09 نوشت.
زرنگی
یه پرواز مستقیم ایران ایر هست بین تهران و اینجا، که ما حتی روی بلیطش از تخفیف دانشجویی هم می تونیم استفاده کنیم. تنها اشکالش اینه که هفته ای یه بار دوشنبه ها انجام می شه. نشستیم کلی حساب و کتاب کردیم، به این نتیجه رسیدیم که دوشنبه صبح باید حتما سر کار و زندگی باشیم. پس رفتیم از ترکیش ایرلاینز بلیط گرون تر خریدیم که چند ساعتی هم تو ترانزیت معطل بشیم و در عوض یکشنبه برگردیم. حالا قیافه ما رو مجسم کنین وقتی که پروازمون به خاطر نقص فنی کنسل شد و پرواز بعدی زمانی تو فرودگاه گوتنبرگ نشست که هواپیمای ایران ایر نشسته بود و توی صف کنترل گذرنامه بعد از مسافرای اون پرواز بودیم.
یه مثل ترکی هست که می گه: “زرنگی زیاد، آدمو جوونمرگ می کنه”.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:20 نوشت.
ترین ها
حالا هی من می خوام خونسردی خودمو حفظ کنم، هی اینا نمی ذارن. واقعا از این بانک سپه آشغال تر و از کارمنداش گاوتر تو هیچ بانکی ندیدم.
پ.ن. بی انصافیه اگه از بانک تجارت که تو این رقابت شونه به شونه جلو میاد اسم نبرم.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 9:08 نوشت.
نفرین دوزخ از تو چه سازد؟
بهاره و امید و هما و امیر هم با فاصله کمتر از بیست و چهار ساعت از ایران رفتن تا فردایی که من برم تهران، توی شهر خودم از اینجا غریبه تر باشم. تف.
[
5 نظر]
اينو آیدین در ساعت 9:50 نوشت.
آخیش
اون وقتا که خیلی جوون بودیم، یه دور با دکتر ک الکترومغناطیس گرفتم که بعد از یه ماجراهای مسخره ای احساس کرد بهش بی احترامی کردم و بعدش تو صورتم خندید و گفت شما افتادی. حالا خیلی هم بلد نبودم، ولی اقلا اونقدر بود که پاس بشه. گذشت و ترم بعدش با دکتر گ گرفتم که همزمان شد با شاعری و عاشقی که دیگه کلا درس نخوندم. این دفعه به زور درسم پاس شد و به خیر گذشت، ولی همیشه یه جور حس عدم اعتماد به نفس نسبت به اون درس مونده بود تو ذهنم. این جوری بود که روزی که اینجا بهم گفتن از دو هفته بعدش قراره حل تمرین الکترومغناطیس بیفته گردنم خیلی نگران شدم. بدجوری می ترسیدم که یهو یکی سر کلاس یه سوالی بپرسه و مثل خر تو گل گیر کنم.
امروز که ترم تموم شد وقتی نگاه می کنم و می بینم با اینکه حجم کار پدرم رو دراورده، کلا موفقیت آمیز بوده و هم خودم خیلی چیزا رو بهتر فهمیدم و هم از پس مشکلات دانشجوها براومدم خوشحالم. تجربه عجیبی بود.
پ.ن. این کتاب به جز فصل آخرش تو ایران دوتا درس سه واحدی بود که کلا نه ماه مشغولت می کرد. تازه همون فصل آخرش هم یه مقدار وسیع تر خودش یه درس سه واحدی دیگه بود. این لامصبا اینجا کل کتاب رو تو کمتر از دوماه می خونن. من درکشون نمی کنم.
پ.ن.2 اون قدیما نمی فهمیدیم، ولی ترجمه جبه دار مارالانی و قوامی از “الکترومغناطیس میدان و موج” چنگ، یکی از مزخرف ترین چیزاییه که می شه دید.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:00 نوشت.
خب معمای سر بریده تا یه جایی حل شد. عکس مربوط می شه به کلنل محمد تقی خان پسیان. شعری هم که دور عکس نوشتن، کار عارف قزوینی بوده که برای سنگ قبر مرحوم ساخته شده:
“این سر که نشان سرپرستیست
امروز رها ز قید هستیست
با دیدهٔ عبرتش ببینید
کاین عاقبت وطنپرستیست”
فقط هنوز نمی دونم ماجرا چه ربطی به عمه خانوم داشته و اصل عکس چه جوری سر از اینجا دراورده.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 11:40 نوشت.
با این اسماشون
جمعه پیش، به دعوت رئیس گروه شام رفته بودیم یه رستوران یونانی به اسم میکونوس! از غذای یونانی خوشم اومد. کمیت و کیفیتش خیلی شبیه خودمون بود. درواقع انگار اونا هم اونقدر می خورن تا بترکن. ولی اسمش منو یاد یه خاطراتی می انداخت که نمی ذاشت با خیال راحت غذا بخورم. به نظر شانس آوردم که زنده برگشتم!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:50 نوشت.
قضیه
اضافه کردن مرجع به مقاله ای که از اول بدون مرجع نوشته شده سخت تر از اینه که بخوای از اول یه مقاله جدید بنویسی.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:31 نوشت.
ننه سرما
به افتخار اولین بخار سالانه که موقع تنفس از دهان مبارک ملوکانه ساطع شد یه کف مرتب بزنین.
پ.ن. تازه اول پاییزه، وسط زمستونش به خیر بگذره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:27 نوشت.
Sympathy just doesn’t mean that much to me
خب دیگه آهنگ مارکوپولو کافیه. به ریشه های classic hard rock خودمون برمی گردیم با:
Sympathy
Uriah Heep
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:52 نوشت.