چهار روزه که بیخبر زدن شارژرای توی پارکینگ رو قطع کردن. شمر اگه تو این دوره زمونه بود همین کارو میکرد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:53 نوشت.
وای چقدر این «شیر نر خونخواره» خوراک بازی کلامیه، اگه اسلام دست و پای منو نبسته بود.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:45 نوشت.
مطمئنم هدف این جلسه اینه که یه کار جدید بندازن گردنم. اگرم جلسه رو بپیچونم میفهمن که فهمیدم و گیرم میارن. خلاصه در کف شیر نر خونخواره و باقی قضایا.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:40 نوشت.
اونقدر از دور ریختن خوراکی بدم میاد که وقتی دیدم بیشتر از دوز لازم براش شربت سینه ریختم، اضافهشو خودم خوردم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:40 نوشت.
یه فیلم سی ثانیهای کافیه که ببینی بعد از بیست ماه هنوز جای زخمش تازهاس.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:55 نوشت.
بعد از مدتها خواب پیچیده طولانی دیدم. تقریبا میدونم تمام المانهاش از کجا اومده بودن، به جز اون دو نفری که کشته بودم و امیدوار بودم کسی نفهمه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:30 نوشت.
از دو نفر قیمت گرفتم، یه رقمی گفتن که خسیسیم گل کرد. مابقی آخر هفته به سوراخ کردن سقف گذشت.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:37 نوشت.
هشت نفری سر ظهر تازه رسیده بودیم شمال. بار و بندیلمون رو خالی کردیم و چون با خودمون غذا اورده بودیم مستقیم رفتیم سر میز نهارخوری. همینجور که نشسته بودیم داشتیم غذا میکشیدیم صدای باز و بسته شدن در ورودی اومد. یه کم همدیگه رو نگاه کردیم و گفتیم شاید باغبون اومده، اسمشو صدا کردیم ولی جوابی نیومد. گفتیم پس لابد کسی تو بوده و رفته بیرون. از اونجایی که نشسته بودیم جلو و عقب ساختمون دیده میشد و اگه کسی از حیاط میرفت بیرون باید میدیدیمش. باز یه کم از پنجرهها نگاه کردیم و کسی رو ندیدیم. شونه بالا انداختیم و مشغول نهار شدیم، انگار نه انگار که همگی صدا رو شنیده بودیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:23 نوشت.
اول برام فانتزی بود، ولی از وقتی فهمیدم کوسه میتونه تمام عمرش دندون جدید دربیاره حالم گرفته شد. مثلا اشرف مخلوقاتم هستیم خیر سرمون.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:47 نوشت.
با سرعت عمل مثالزدنی، بعد از چهار سال که تو این خونهایم تصمیم گرفتیم برای پنجرههای هال و آشپزخونه پرده بزنیم. دو سه ماه هم برنامهریزی کردیم تا پریروز که دریل به دست رفتم بالای نردبون که پروژه افتتاح بشه. اما بتن نامرد محکمتر از اونی بود که فکر میکردم. تا الآن از شونزدهتا سوراخی که باید رو سقف بزنیم شیشتاش درست شده و دوتاش هرکار میکنم دریل جلو نمیره و هشتتا هم منتظرن تکلیف قبلیا روشن بشه. منم با لقوه و شنوایی مختل شده و یه مشت ماهیچه کوفته ختم فاز اول پروژه رو اعلام کردم. ظاهرا باید با گردن کج یه نفرو بیارم که برام دریل کنه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.
کیندل منو برداشته میگه میخوام برات کتاب بخونم. الکی صفحه عوض میکنه و «یه موشه با مامان و باباش رفته بودن تو یه غار که یه هیولا دیدن و دویدن رفتن تو یه غار دیگه. اونجا یه روح اومد دنبالشون، جیغ زدن رفتن یه غار دیگه. تو این یکی غار گرگ دیدن، باز جیغ زدن رفتن و دویدن بیرون. آخرش رفتن خونه، کلی شیرینی و شکلات و بستنی خوردن».
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:59 نوشت.
تو یه شهری صد و پنجاه کیلومتری جنوب اینجا بزرگ شده. بعدا برای دانشگاه اومده اینجا و تشکیل خانواده داده و دیگه موندگار شده. پریروز میگه: «آره، با دردسرای مهاجرت آشنام. تجربهشو دارم». من هیچ، من نگاه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:26 نوشت.
مربای آلبالوی خونگی آنلاک شد و راضیام.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:23 نوشت.
تو کتابا، پوارو یه دوست نویسنده داره که داستانای جنایی مینویسه و یه کارآگاه فنلاندی داره. این سوئدیای از آب کرهگیر، تبدیلش کردن به فنلاندی سوئدیزبان و هشت قسمت سریال ازش ساختن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:01 نوشت.
از من به شما نصیحت: وقتی میخواین مونتهکارلو بزنین، اول ببینین یه دورش چقدر طول میکشه بعد تعداد تکرارشو انتخاب کنین. الآن سه روزه نمیتونم کامپیوترو خاموش کنم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:41 نوشت.
یهو یادم اومد که لای صفحه ۸ یا ۸۸ مکتوب یا شایدم مکتوب ۲، یه چیزی گذاشتم که گم نشه. اما این که چی بود و چه جوری رسیده بود دست من، دقیق یادم نیست. حتی نمیدونم خود این کتابا کجا رفتن. احتمالا از بعد اسبابکشی سال ۸۴ دیگه ندیدمشون.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:57 نوشت.
چند ماه آخری که دانشگاه بودم سخت گذشت. رئیس گروه ناغافل مرده بود و چند میلیون یورو بودجهای که از اتحادیه اروپا داشت و عملا خرج گروه رو تامین میکرد لغو شده بود. کلا روحیه گروه خراب بود، مابقی استادای گروه دنبال این بودن که از یه جایی پول بگیرن و برای دانشجوها وقت نداشتن. منم از چند ماه قبلش روی یه پروژهای کار میکردم که ایده همون استاد مرحوم بود و به جز خودش کسی زیاد ازش سردرنمیآورد و کاملا تو گل گیر کرده بودم. یه روز صبح سر کار یهو سرگیجه گرفتم، سرمو گذاشتم روی میز و دفعه بعدی که چشممو باز کردم کف اتاق افتاده بودم و صندلیم یه طرف چپه شده بود و بقیه گروه داشتن میدویدن این طرف اون طرف که آب قند بیارن و اورژانس خبر کنن و ببینن چی به چیه.*
بالاخره اورژانس رسید و منو بردن پایین تو آمبولانس. سر جمع دو دقیقه معاینه کرد و گفت خب بعیده سکته کرده باشی. حالا چیکار کنیم؟ میخوای ببریمت بیمارستان یا برمیگردی سر کار؟ یه کم با دهن باز نگاهش کردم که آخه این چه سوالیه، من از کجا بدونم، تو شغلت اینه. گفت خب حالا اگه نگرانی بریم بیمارستان. با آمبولانس رفتیم اورژانس بزرگترین بیمارستان سوئد (میگن دومین بیمارستان بزرگ اروپا از نظر تعداد پرسنل) و برخورد از نزدیک با سیستم بهینه بهداشتی سوئد شروع شد. سر و گردنم درد میکرد که گفتن احتمالا وقتی افتادی زمین ضربه دیده و یه عکس میگیریم که مطمئن بشیم چیزی نیست، همینجا بمون تا خبرت کنیم. منم همینجور دو سه ساعت روی یه تخت گوشه اورژانس بودم و کسی کاری به کارم نداشت. بعد از ظهر که باطری موبایلم تموم شده بود و گرسنه داشتم فحش میدادم که اقلا بیاین بگین خبری نیست برو خونه، تازه یه پیرزنی که فکر کنم راهبهای چیزی بود اومد پرسید چیزی خوردم یا نه. یه ساندویچ نون پنیر اندازه سه بند انگشت بهم داد و یه لیوان آبمیوه و رفت دنبال کارش. یه بارم یه پرستاری که ایرانی از آب دراومد یه کم احوالمو پرسید و رفت. فکر کنم ساعت حدود سه بود که بالاخره اومدن بردنم برای رادیوگرافی. بعد دوباره یه ساعتی روی تخت نشستم تا یه دکتری اومد، گفت تو عکسات چیزی نیست ولی چون نمیدونیم چی شده حالا امشب بمون بیمارستان که تحت نظر باشی. داشتم فکر میکردم که حالا چه جوری به اهل دانشگاه خبر بدم که دکتره رفت یه گوشه با همون پرستار ایرانیه یه کم صحیت کرد و دوباره برگشت. گفت این پرستاره که تجربهاش از من بیشتره گفت لازم نیست بمونی، مرخصت میکنیم بری. خودت ببین تا صبح حالت چطور میشه، اگه لازم شد خبرمون کن!
* وسط اون معرکه قبل از رسیدن اورژانس، این هلندی آدمآهنی وایستاده بود یه گوشه میگفت آره پرسیمون هم همینجوری شد که مرد!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:10 نوشت.